بسمه تعالي
افتخاري ديگر از سايت ماكزيمم تكنيك www.maximumtechnic.com
ادامه زندگينامه فاطمه زهرا
از اين گذشته , تاريخ بر متصرف بودن دخت گرامى پيامبر(ص ) گواهى مى دهد. امير مؤمنان (ع ) در يكى از نامه هاى خود به عثمان بن حنيف , استاندار بصره , چنين مى نويسد:آرى , از آنچه آسمان به آن سايه انداخته بود, تنها فدك در دست ما قرار داشت . گروهى بر آن بخل ورزيدند وگروهى (خود امام و خاندانش ) از آن چشم پوشيدند. چه نيكو حكم و داورى است خداوند.(6)اكنون جاى يك سؤال باقى است و آن اينكه : چنانچه دخت پيامبر (ص ) متصرف و منكر مالكيت غير خود بود,تنها وظيفهء او در برابر مدعى , قسم رسوا كننده بود. پس چرا هنگامى كه خليفه از او شاهد خواست , آن حضرت افرادى را به عنوان شاهد همراه خود به محكمه برد؟پاسخ اين سؤال از گفتارى كه از امير مؤمنان نقل كرديم روشن مى شود. زيرا دخت گرامى پيامبر (ص ) بر اثر فشاردستگاه خلافت حاضر به اقامهء شهود شد ; حال آنكه خاندان رسالت از نخستين لحظهء تصرف , خود را بى نياز از اقامه ءشهود مى دانستند.و اگر فرض شود كه دخت پيامبر (ص ) پيش از مطالبه شهود از جانب خليفه به گردآورى شاهد پرداخته است از آن جهت بوده است كه فدك , سرزمينى كوچك يا شهركى نزديك مدينه نبود كه مسلمانان از مالك و وكيل او به خوبى آگاه باشند, بلكه در فاصلهء 140كيلومترى مدينه قرار داشت . بنابراين , هيچ بعيد نيست كه دخت گرامى پيامبر (ص ) اطمينان داشته است كه خليفه براى اثبات مالكيت و تصرف او گواه خواهد خواست ; لطا به گردآورى گواه پرداخته ,آنان را به محكمه آورده بوده است .4- شكى نيست كه دخت گرامى پيامبر (ص ) به حكم آيهء تطهير (7), از هر گناه و پليدى مصون است و دختر او عايشه نزول آيهء تطهير را دربارهء خاندان رسالت نقل كرده است و كتابهاى دانشمندان اهل تسنن نزول آيه را در حق فاطمه و همسر او و فرزندانش (ع ) تصديق مى كنند.احمد بن حنبل در مسند خود نقل مى كند:پس از نزول اين آيه , هر وقت پيامبر براى اقامهء نماز صبح از منزل خارج مى شد و از خانهء فاطمه عبور مى كرد مى گفت : <الصلاة>سپس اين آيه را مى خواند; و اين كار تا شش ماه ادامه داشت .(8) با اين وصف , آيا صحيح بوده است كه خليفه از دخت گرامى پيامبر (ص ) شاهد و گواه بطلبد؟ آن هم در موردى كه براى زهرا (س ) هيچ مدعى خصوصى وجود نداشت و تنها مدعى او خود خليفه بود.
آيا شايسته بوده است كه خليفه تصريح قرآن را بر طهارت و مصونيت زهرا (س ) از گناه كنار بگذارد و از او شاهد وگواه بطلبد؟نمى گويم كه چرا قاضى به علم خود عمل نكرد. زيرا درست است كه علم از شاهد نيرومندتر و استوارتر است , ولى علم نيز, همچون شاهد, اشتباه و خطا مى كند; هر چند خطاى يقين كمتر از ظن و گمان است . ما اين را نمى گوييم . مامى گوييم كه چرا خليفه تصريح قرآن را بر مصونيت زهرا (س ) از گاه و خطا, كه يك علم خطاناپذير و دور از هر نوع اشتباه است , كنار گذاشت ؟ اگر قرآن به طور خصوصى بر مالكيت زهرا تصريح مى كرد آيا خليفه مى توانست از دخت پيامبر شاهد بطلبد؟ مسلماً خير. زيرا در برابر وحى الهى هيچ نوع سخن خلاف مسموع نيست . همچنين , قاضى محكمه , در برابر تصريح قرآن بر عصمت زهرا (س ) نمى تواند از او گواه بخواهد, زيرا او به حكم آيهء تطهير معصوم است و هرگز دروغ نمى گويد.ما اكنون وارد اين بحث نمى شويم كه آيا حاكم مى تواند به علم شخصى خود عمل كند يا نه , زيرا اين موضوع يك مسئلهء دامنه دار است كه فقهاى اسلام دربارهء آن در كتابهاى <قضا>بحث كرده اند. ولى يادآور مى شويم كه خليفه باتوجه به دو آيهء زير مى توانست پروندهء فدك را مختوم اعلام كند و به نفع دخت گرامى پيامبر (ص ) رأى دهد. اين آيه عبارتنداز:الف : <و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل >(نساء: 58وقتى ميان مردم داورى كرديد, به عدل و داد داورى كنيد.ب : <و ممن خلقنا امة يهدون بالحق و به يعدلون >(اعراف : 180گروهى از مردم كه آفريده ايم به راه حق مى روند و به حق داورى مى كنند.به حكم اين دو آيه , قاضى دادگاه بايد به حق و عدالت داورى كند. بنابراين , از آنجا كه دختر پيامبر (ص ) معصوم از گناه است و هرگز دروغ بر زبان او جارى نمى گردد, پس ادعاى او عين حقيقت و عدل واقعى است و دادگاه بايد به آن گردن بگذارد. ولى چرا خليفه , به رغم اين دو آيه كه از اصول قضايى اسلام است , به نفع فاطمه (س ) رأى نداد؟برخى از مفسران احتمال مى دهند كه مقصود از اين دو آيه اين است كه قاضى محكمه بايد بنابر اصول و موازين قضايى به حق و عدالت داورى كند, گرچه از نظر واقع بر خلاف عدالت باشد! ولى اين نظر در تفسير آيه بسيار بعيداست و ظاهر آيه همان است كه گفته شد.5- تاريخ زندگى خليفه گواهى مى دهد كه در بسيارى از موارد, ادعاى افراد را بدون گواهى مى پذيرفت . مثلاً,هنگامى كه از طرف علاء حضرمى اموالى را به عنوان بيت المال به مدينه آوردند ابوبكر به مردم گفت : هر كس ازپيامبرطلبى دارد يا آن حضرت به وى وعده اى داده است بيايد و بگيرد.
جابر از افرادى بود كه به نزد خليفه رفت و گفت : پيامبر به من وعده داده بود كه فلان قدر به من كمك كند و ابوبكر به او سه هزار و پانصد درهم داد.ابوسعيد مى گويد: وقتى از طرف ابوبكر چنين خبرى منتشر شد گروهى به نزد او رفتند و مبالغى دريافت كردند.يكى از آن افراد ابوبشر مازنى بود كه به خليفه گفت : پيامبر به من گفته بود كه هر وقت مالى بر آن حضرت آوردند به نزداو بروم , و ابوبكر به وى هزار و چهارصد درهم داد .(9)اكنون مى پرسيم كه چگونه خليفه ادعاى هر مدعى را مى پذيرد و از آنها شاهد نمى خواهد, ولى دربارهء دخت گرامى پيامبر (ص ) مقاومت مى كند و به بهانهء اينكه او شاهد و دليل ندارد از پذيرفتن سخن وى سرباز مى زند؟ قاضيى كه دربارهء اموال عمومى تا اين حد سخاوتمند است و به قرضها و وعده هاى احتمالى حضرت رسول (ص) هم ترتيب اثر مى دهد, چرا دربارهء دخت آن حضرت تا اين حد خست مى ورزد؟!امرى كه خليفه را از تصديق دخت گرامى پيامبر (ص ) بازداشت همان است كه ابن ابى الحديد از استاد بزرگ ومدرس بغداد على بن الفار نقل مى كند. وى مى گويد:من به استاد گفتم : آيا زهرا در ادعاى خود راستگو بوده است ؟ گفت : بلى .گفتم : خليفه مى دانست كه او زنى راستگو است ؟ گفت : بلى .گفتم : چرا خليفه حق مسلم او را در اختيارش نگذاشت ؟در اين موقع استاد لبخندى زد و با كمال وقار گفت : اگر در آن روز سخن او را مى پذيرفت و به اين جهت كه او زنى راستگوست , بدون درخواست شاهد, فدك را به وى باز مى گرداند, فردا او از اين موقعيت به سود شوهر خود على استفاده مى كرد و مى گفت كه خلافت متعلق به على است , و در آن صورت , خليفه ناچار بود خلافت را به على تفويض كند; چرا كه وى را (با اين اقدام خود) راستگومى دانست . ولى براى اينكه باب تقاضا و مناظرات بسته شود او را از حق مسلم خود ممنوع ساخت .(10)
پروندهء فدك نقص نداشت
با اين مدرك روشن , چرا و به چه دليل از داورى به حق دربارهء فدك خوددارى شد؟ خليفهء مسلمين حافظ حقوق امت و حامى منافع آنها بايد باشد. اگر به راستى فدك جزو اموال عمومى بود كه پيامبر (ص ) آن را به طور موقت دراختيار فردى از خاندان خود گذارده بود, بايد پس از درگذشت پيامبر به مقام رهبرى مسلمانان واگذار شود وزير نظر اودر مصالح عمومى مسلمين صرف گردد و اين سخنى است كه جملگى بر آنند. ولى حفظ حقوق ملت و حمايت ازمنافع عمومى مردم به معنى آن نيست كه آزاديهاى فردى و مالكيتهاى شخصى را ناديده بگيريم و املاك خصوصى افراد را به عنوان املاك عمومى مصادره و به اصطلاح ملى و عمومى اعلام كنيم .آيين اسلام , همان طور كه اجتماع را محترم شمرده , به مالكيتهاى فردى كه از طريق مشروع تحصيل شده باشد نيزاحترام گذاشته است و دستگاه خلافت , همان طور كه بايد در حفظ اموال عمومى و استرداد آنها بكوشد, در حفظحقوق و املاك اختصاصى كه اسلام آنها را به رسميت شناخته است نيز بايد كوشا باشد. چنانكه دادن اموال عمومى به اشخاص , بدون رعايت اصول و مصالح كلى , يك نوع تعدى به حقوق مردم است , همچنين سلب مالكيت مشروع ازافرادى كه بنابر موازين صحيح اسلامى مالك چيزى شده اند, تعدى به حقوق ملت است .اگر ادعاى دخت گرامى پيامبر (ص ) نسبت به مالكيت فدك با موازين قضايى مطابق بوده است و براى اثبات مدعاى خويش گواهان لازم در اختيار داشته و از نظر قاضى دادگاه پروند داراى نقص نبوده است , در اين صورت خوددارى قاضى از اظهار نظر حق يا ابراز تمايل بر خلاف مقتضاى محتويات پرونده , اقدامى است بر ضد مصالح ردم و جرمى است بزرگ كه در آيين دادرسى اسلام سخت از آن نكوهش شده است .قسمتهاى خاصى از پرونده گواهى مى دهد كه پرونده نقص نداشته است و از نظر موازين قضايى اسلام خليفه مى توانسته به نفع دخت پيامبر (ص ) نظر دهد, زيرا: اولاً, طبق نقل مورخان و چنانكه مكرراً گذشت , خليفه پس از اقامهء شهود از جانب زهرا (س ) تصميم گرفت كه فدك را به مالك واقعى آن باز گرداند. از اين رو, مالكيت زهرا (س ) بر فدك را در ورقه اى تصديق كرد و به دست اوسپرد, ولى چون عمر از جريان آگاه شد بر خليفه سخت برآشفت و نامه را گرفت و پاره كرد.اگر گواهان دخت گرامى پيامبر (ص ) براى اثبات مدعاى او كافى نبودند و پرونده به اصطلاح نقص داشت , هرگزخليفه به نفع او رأى نمى داد و رسماً مالكيت او را تصديق نمى كرد.ثانياً, كسانى كه به حقانيت دخت پيامبر (ص ) گواهى دادند عبارت بودنداز:1- امير مؤمنان (ع )2- حضرت حسن (ع ) 3- حضرت حسين (ع )4- رباح غلام پيامبر (ع )5- ام ايمن 6- اسماء بنت عميس **آيا اين شهود براى اثبات مدعاى دخت پيامبر (ص ) كافى نبودند؟فرض كنيم حضرت زهرا (س ) براى اثبات مدعاى خويش جز على (ع ) و ام ايمن كسى را به دادگاه نياورد. آياگواهى دادن اين دو نفر برا اثبات مدعاى او كافى نبود؟يكى از اين دو شاهد امير مؤمنان (ع ) است كه طبق تصريح قرآن مجيد (در آيهء تطهير) معصوم و پيراسته ازگناه است و بنا به فرمودهء پيامبر اكرم (ص ) <على با حق و حق با على است ; او محور حق است و چرخ حقيقت بر گرد اومى گردد.>مع الوصف , خليفه شهادت امام (ع ) را به بهانهء اينكه بايد دو مرد و يا يك مرد و دو زن گواهى دهند رد كرد ونپذيرفت .ثانياً, اگر خوددارى خليفه از اين جهت بود كه شهود دخت پيامبر (ص ) كمتر از حد معين بود, در اين صورت موازين قضايى اسلام ايجاب مى كرد كه از او مطالبهء سوگند كند. زيرا در آيين دادرسى اسلام , در مورد اموال و ديون ,مى توان به يك گواه به انضمام سوگند داورى كرد. چرا خليفه از اجراى اين اصل خوددارى نمود و نزاع را خاتمه يافته اعلام كرد؟رابعاً, خليفه از يك طرف سخن دخت گرامى پيامبر (ص ) و گواهان او (امير مؤمنان و ام ايمن ) را تصديق كرد و ازطرف ديگر ادعاى عمر وابوعبيده را (كه شهادت داده بودند كه پيامبر (ص ) در آمد فدك را ميان مسلمانان تقسيم مى نمود) تصديق كرد و سپس به داورى برخاست و گفت : همگى راست مى گويند, زيرا فدك جزو اموال عمومى بود وپيامبر از درآمد آنجا زندگى خاندان خود را تأمين مى كرد و باقيمانده را ميان مسلمانان تقسيم مى فرمود. در صورتى كه لازم بود خليفه در گفتار عمر و ابوعبيده دقت بيشترى كند; چه هرگز آن دو شهادت ندادند كه فدك جزو اموال عمومى بود, بلكه تنها بر اين گواهى دادند كه پيامبر (ص ) باقيماندهء در آمد آنجا را ميان مسلمانان قسمت مى كرد و اين موضوع با مالك بودن زهرا (س ) كوچكترين تضادى ندارد. زيرا پيامبر (ص ) از جانب دخت گرامى خود مأذون بود كه باقيمانده ءدر آمد آنجا را ميان مسلمانان قسمت كند.ناگفته پيداست كه پيشداورى خليفه و تمايل باطنى او به گرفتن فدك سبب شد كه خليفه شهادت آن دو را, كه تنهابر تقسيم درآمد ميان مسلمانان گواهى دادند, دليل بر مالك نبودن زهرا (س ) بگيرد; در صورتى كه شهادت آن دو باادعاى دخت پيامبر (ص ) منافاتى نداشت .جالبتر از همه اينكه خليفه به زهرا (س ) قول داد كه روش او دربارهء فدك همان روش پيامبر (ص ) خواهد بود. اگر به راستى فدك جزو اموال عمومى بود چه نيازى به استرضاى خاطر حضرت زهرا (س ) بود؟ و اگر مالك شخصى داشت , يعنى ملك دخت گرامى پيامبر (ص ) بود, چنين وعده اى , با امتناع مالك از تسليم ملك , مجوز تصرف در آن نمى شود.از همه گذشته فرض مى كنيم كه خليفه اين اختيارات را هم نداشت , ولى مى توانست با جلب نظر مهاجرين و انصارو رضايت آنان اين سرزمين را به دختر پيامبر (ص) واگذار كند. چرا چنين نكرد و شعله هاى غضب حضرت زهرا(س ) را در درون خود بر افروخت ؟ در تاريخ زندگى پيامبر اكرم (ص) شبيه اين جريان رخ داد و پيامبر (ص) مشكل را از طريق جلب نظر مسلمانان گشود. در جنگ بدر, ابوالعاص داماد پيامبر (شوهر زينب ) اسير شد و مسلمانان در ضمن هفتاد اسير او را نيز به اسارت گرفتند. از طرف پيامبر اكرم (ص ) اعلام شد كه بستگان كسانى كه اسير شده اند مى توانندبا پرداخت مبلغى اسيران خود را آزاد سازند. ابوالعاص از مردان شريف و تجارت پيشهء مكه بود كه با دختر پيامبر (ص )در زمان جاهليت ازدواج كرده بود ولى پس از بعثت , بر خلاف همسر خود, به آيين اسلام نگرويد و در جنگ بدر ضدمسلمانان نيز شركت داشت و اسير شد. همسر او زينب در آن روز در مكه به سر مى برد. زينب براى آزادى شوهر خودگردن بندى را كه مادرش خديجه در شب عروسى او به وى بخشيده بود فديه فرستاد. هنگامى كه چشم پيامبراكرم (ص ) به گردن بند دخترش زينت افتاد سخت گريست , زيرا به ياد فداكاريهاى مادر وى خديجه افتاد كه درسخت ترين لحظات او را يارى كرده و ثروت خود را در پيشبرد آيين توحيد خرج كرده بود.پيامبر اكرم (ص ), براى اينكه احترام اموال عمومى رعايت شود, رو به ياران خود كرد و فرمود:اين گردن بند متعلق به شما و اختيار آن با شماست . اگر مايل هستيد گردن بند او را رد كنيد و ابوالعاص را بدون دريافت فديه آزاد كنيد. و ياران گرامى وى با پيشنهاد آن حضرت موافقت كردند.
ابن ابى الحديد مى نويسد:(1)داستان زينب را براى استادم ابوجعفر بصرى علوى خواندم . او تصديق كرد و افزود: آيا مقام فاطمه از زينب بالاترنبود؟ آيا شايسته نبود كه خلفا قلب فاطمه را با پس دادن فدك به او شاد كنند؟ گرچه فدك مال عموم مسلمانان باشد.ابن ابى الحديد ادامه مى دهد:من گفتم كه فدك طبق روايت <طايفهء انبيا چيزى به ارث نمى گذارند>مال مسلمانان بود. چگونه ممكن است مال مسلمانان را به دختر پيامبر بدهند؟استاد گفت : مگر گردن بند زينب كه براى آزادى ابوالعاص فرستاده شده بود مال مسلمانان نبود؟گفتم : پيامبر صاحب شريعت بود و زمام امور در تنفيذ حكم در دست او بود, ولى خلفا چنين اختيارى نداشتند.در پاسخ گفت : من نمى گويم كه خلفا به زور فدك را از دست مسلمانان مى گرفتند و به فاطمه مى دادند, مى گويم چرا زمامدار وقت رضايت مسلمانان را با پس دادن فدك جلب نكرد؟ چرا به سان پيامبر برنخاست و در ميان اصحاب و نگفت كه : مردم , زهرا دختر پيامبر شماست . او مى خواهد مانند زمان پيامبر نخلستانهاى فدك را در اختيارش باشد.آيا حاضريد با طيب نفس , فدك را به او بازگردانيد؟ابن ابى الحديد در پايان مى نويسد:من در برابر بيانات شيواى استاد پاسخى نداشتم و فقط به عنوان تأييد گفتم : ابوالحسن عبدالجبار نيز چنين اعتراضى به خلفا دارد و مى گويد كه اگر چه رفتار آنها بر طبق شرع بود, ولى احترام زهرا و مقام او ملحوظ نشده است .
آيا پيامبران از خود ارث نمي گذارند؟
نظر قرآن در اين باره:ابوبكر براى بازداشتن دخت گرامى پيامبر (ص ) از تركه پدر به حديثى تكيه مى كرد كه مفاد آن در نظر خليفه اين بود:پيامبران چيزى از خود به ارث نمى گذارند و تركهء آنان پس از درگذشتشان صدقه است .پيش از آنكه متن حديثى را كه خليفه به آن استناد مى جست نقل كنيم لازم است اين مسئله را از ديدگاه قرآن موردبررسى قرار دهيم , زيرا قرآن عاليترين محك براى شناسايى حديث صحيح از حديث باطل است . و اگر قرآن اين موضوع را تصديق نكرد نمى توانيم چنين حديثى را ـ هر چند ابوبكر ناقل آن باشد ـ حديث صحيح تلقى كنيم , بلكه بايد آن را زاييده پندار ناقلان و جاعلان بدانيم .از نظر قرآن كريم و احكام ارث در اسلام , مستثنا كردن فرزندان يا وارثان پيامبران از قانون ارث كاملاً غير موجه است و تا دليل قاطعى كه بتوان با آن آيات ارث را تخصيص زد در كار نباشد, قوانين كلى ارث دربارهء همهء افراد و از جمله فرزندان و وارثان پيامبر حاكم و نافذ است .
اساساً بايد پرسيد: چرا فرزندان پيامبران نبايد ارث ببرند؟ چرا با درگذشت آنان , خانه و لوازم زندگى ايشان بايد ازآنان گرفته شود؟ مگر وارثان پيامبر و مرتكب چه گناهى شده اند كه پس از درگذشت او بايد همه فوراً از خانهء خودبيرون رانده شوند؟گرچه محروميت وارثان پيامبران از ارث , عقلاً بعيد به نظر مى رسد, ولى اگر از ناحيهء وحى دليل قاطع و صحيحى به ما برسد كه پيامبران چيزى از خود به ارث نمى گذارند و تركهء آنان ملى اعلام مى شود (!) در اين صورت بايد با كمال تواضع حديث را پذيرفته , استبعاد عقل را ناديده بگيريم و آيات ارث را به وسيلهء حديث صحيح تخصيص بزنيم . ولى جان سخن همين جاست كه آيا چنين حديثى از پيامبر (ص ) وارد شده است ؟براى شناسايى صحت حديثى كه خليفه نقل مى كرد بهترين راه اين است كه مضمون حديث را بر آيات قرآن عرضه بداريم و در صورت تصديق آن را پذيرفته , در صورت تكذيب آن را به دور اندازيم .وقتى به آيات قرآن مراجعه مى كنيم مى بينيم كه در دو مورد از وارثت فرزندان پيامبران سخن گفته , ميراث بردن آنان را يك مطلب مسلم گرفته است . اينكه آياتى كه بر اين مطلب گواهى مى دهند:الف ) ارث بردن يحيى از زكريا\" و اني خفت الموالي من ورائي و كانت امراتي عاقرا فهب لي من لدنك وليا يرثني و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا\" (مريم : 5 و 6( من از (پسر عموهايم ) پس از درگذشت خويش مى ترسم و زن من نازاست . پس مرا از نزد خويش فرزندى عطا كن كه از من و از خاندان يعقوب ارث ببرد و پروردگارا او را پسنديده قرار ده .اين آيه را به هر فردى كه از مشاجره ها دور باشد عرضه كنيد خواهد گفت كه حضرت زكريان از خداوند براى خودفرزندى خواسته است كه وارث او باشد, زيرا از ديگر وارثان خود ترس داشته و نمى خواسته كه ثروتش به آنان برسد.اينكه او چرا ترس داشت بعداً توضيح داده خواهد شد.مراد واضح واصلى از <يرثنى >همان ارث بردن از مال است . البته اين مطلب به معنى اين نيست كه اين لفظ در غيروراثت مالى , مانند وراثت علوم و نبوت , به كار نمى رود, بلكه مقصود اين است كه تا قرينهء قطعى بر معنى دوم نباشد,مقصود از آن , ارث مال خواهد بود و علم و نبوت (1).اكنون قرائنى را كه تأييد مى كنند كه مقصود از <يرثنى و يرث من آل يعقوب >وراثت در مال است نه وراثت در نبوت و علم , يادآور مى شويم :1- لفظ <يرثنى >و <يرث >ظهور در اين دارند كه مقصود همان وارثت در مال است نه غير آن , و تا دليل قطعى برخلاف آن در دست نباشد نمى توان از ظهور آن دست برداشت . شما اگر مجموع مشتقات اين لفظ را در قرآن مورددقت قرار دهيد خواهيد ديد كه اين لفظ در تمام قرآن (جز در آيهء 32سورهء فاطر) دربارهء وراثت در اموال به كار رفته است و بس . اين خود بهترين دليل است كه اين دو لفظ را بايد بر همان معنى معروف حمل كرد.2- نبوت و رسالت فيض الهى است كه در پى يك رشته ملكات و مجاهدتها و فداكاريها نصيب انسانهاى برترمى شود. اين فيض , بى ملاك به كسى داده نمى شود; بنابراين قابل توريث نيست , بلكه در گروه ملكاتى است كه درصورت فقدان ملاك هرگز به كسى داده نمى شود, هر چند فرزند خود پيامبر باشد.بنابراين , زكريا نمى توانست از خداوند درخواست فرزندى كند كه وارث نبوت و رسالت او باشد. مويد اين مطلب ,قرآن كريم است , آنجا كه مى فرمايد:<الله اعلم حيث يجعل رسالته >(انعام : 124
خداوند داناتر است به اينكه رسالت خود را در كجا قرار دهد.3- حضرت زكريا نه تنها از خداست فرزند كرد, بلكه خواست كه وارث او را پاك و پسنديده قرار دهد. اگر مقصود,وراثت در مال باشد صحيح است كه حضرت زكريا در حق او دعا كند كه : <واجعله رب رضيا><او را پسنديده قرار ده >;زيرا چه بسا وارث مال فردى غير سالم باشد. ولى اگر مقصود, وراثت در نبوت و رسالت باشد چنين دعايى صحيح نخواهد بود و همانند اين است كه ما از خدا بخواهيم براى منطقه اى پيامبر بفرستد و او را پاك و پسنديده قرار دهد!بديهى است كه چنين دعايى دربارهء پيامبرى كه از جانب خدا به مقام رسالت و نبوت خواهد رسيد لغو خواهد بود.4- حضرت زكريا در مقام دعا يادآور مى شود كه <من از موالى و پسر عموهاى خويش ترس دارم >. اما مبدأ ترس زكريا چه بوده است ؟آيا او مى ترسيد كه پس از او مقام نبوت و رسالت به آن افراد نا اهل برسد و از آن رو از خدا براى خود فرزندى شايسته درخواست كرد؟ ناگفته پيداست كه اين احتمال منتفى است ; زيرا خداوند مقام رسالت و نبوت را هرگز به افراد ناصالح عطا نمى كند تا او از اين نظر واهمه اى داشته باشد.يا اينكه ترس او به سبب آن بود كه پس از درگذشتش , دين و آيين او متروك شود و قوم او گرايشهاى نامطلوب پيداكنند؟ يك چنين ترسى هم موضوع نداشته است ; زيرا خداوند هيچ گاه بندگان خود را از فيض هدايت محروم نمى سازد و پيوسته حجتهايى براى آنان بر مى انگيزد و آنان را به خود رها نمى كند.علاوه بر اين , اگر مقصود همين بود, در آن صورت زكريا نبايد درخواست فرزند مى كرد, بلكه كافى بود كه ازخداوند بخواهد براى آنان پيامبرانى برانگيزد ـ خواه از نسل او و وراث او باشند و خواه از ديگران ـ تا آنان را از بازگشت ];ببّّبه عهد جاهليت نجاب بخشند; حال آنكه زكريا بر داشتن وارث تكيه مى كند.
پاسخ دو پرسش
دربارهء آيهء موررد بحث دو پرسش يا اعتراض مطرح است كه برخى از دانشمندان اهل تسنن به آن اشاره كرده اند واينك هر دو اعتراض را مورد بررسى قرار مى دهيم .الف : حضرت يحيى در زمان پدر به مقام نبوت رسيد ولى هرگز مالى را از او به ارث نبرد, زيرا پيش از پدر خودشهيد شد. بنابراين , بايد لفظ <يرثنى >را به وراثت در نبوت تفسير كرد, نه وراثت در مال .پاسخ : اين اعتراض در هر حال بايد پاسخ داده شود; خواه مقصود وراثت در مال باشد, خواه وراثت در نبوت .چون مقصود از وراثت در نبوت اين است كه وى پس از درگذشت پدر به مقام نبوت نايل شود. بنابراين , اشكال متوجه هر دو نظر در تفسير آيه است و مخصوص به تفسير وراثت در اموال نيست . اما پاسخ اين است كه وراثت بردن يحيى اززكريا جزو دعاى او نبود, بلكه تنها دعاى او اين بود كه خداوند به او فرزندى پاك عطا كند و هدف از درخواست فرزنداين بود كه وى وارث زكريا شود. خداوند دعاى او را مستجاب كرد; هر چند حضرت زكريا به هدف خود از درخواست اين فرزند (وراثت بردن يحيى از او) نايل نشد.توضيح اينكه در آيه هاى مورد بحث سه جمله آمده است : <فهب لى من لدنك وليا>: فرزندى براى من عطا كن .<يرثنى و يرث من آل يعقوب >: از من و از خاندان يعقوب ارث ببرد.<واجعله رب رضيا>: پروردگارا او را پسنديده قرار ده .از سه جملهء ياد شده , اولى و سومى مورد درخواست بوده اند و متن دعاى حضرت زكريا را تشكيل مى دهند. يعنى او از خدا مى خواست كه فرزند پسنديده اى به وى عطا كند, ولى هدف و غرض و به اصطلاح علت غايى براى اين درخواست مسئلهء وراثت بوده است .هر چند وراثت جزو دعا نبوده است , آنچه كه زكريا از خدا مى خواست جامهء عمل پوشيد, هر چند هدف و غرض او تأمين نشد و فرزند وى پس از او باقى نماند كه مال و يا نبوت او را به ارث ببرد.(1)
گواه روشن بر اينكه وراثت جزو دعا نبوده , بلكه اميدى بوده است كه بر درخواست او مترتب مى شده , اين است كه متن دعا و درخواست زكريا در سوره هاى ديگر به اين شكل آمده است و در آنجا سخنى از وراثت به ميان نيامده است .
<هنالك دعا زكريا ربه قال رب هب لى من لدنك ذرية طيبة انك سميع الدعاء>(آل عمران : 38در اين هنگام زكريا پروردگار خود را خواند و گفت : پروردگارا, مرا از جانب خويش فرزندى پاكيزه عطا فرما كه توشنواى دعاى (بندگان خود) هستى .
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد, در اين درخواست , وراثت جزو دعا نيست بلكه در طلب <ذريهء طيبه >خلاصه مى شود. در سورهء مريم به جاى <ذريه ء>لفظ <وليا>و به جاى <طيبة>لفظ <رضيا>به كار رفته است .ب ـ در آيهء مورد بحث فرزند زكريا بايد از دو نفر ارث ببرد: زكريا و خاندان يعقوب ; چنانكه مى فرمايد: <يرثنى ويرث من آل يعقوب >. وراثت از مجموع خاندان يعقوب , جز وارثت نبوت نمى تواند باشد.پاسخ : مفاد آيه اين نيست كه فرزند زكريا وارث همهء خاندان يعقوب باشد, بلكه مقصود, به قرينهء لفظ <من >كه افاده ءتبعيض مى كند, اين است كه از بعضى ازاين خاندان ارث ببرد نه از همه . در صحت اين مطلب كافى است كه وى ازمادر خود يا از فرد ديگرى كه از خاندان يعقوب باشد ارث ببرد. اما اينكه مقصود از اين يعقوب كيست و آيا همان يعقوب بن اسحاق است يا فرد ديگر, فعلاً براى ما مطرح نيست .
ب ) ارث بردن سليمان از داود
(نمل : 16سليمان از داود ارث برد.شكى نيست كه مقصود از آيه اين است كه سليمان مال و سلطنت را از داود به ارث برد و تصور اينكه مقصود,وراثت در علم بوده است از دو نظر مردود است :اولاً, لفظ <ورث >در اصطلاح همگان , همان ارث بردن از اموال است و تفسير آن به وراثت در علم , تفسير به خلاف ظاهر است كه بدون قرينهء قطعى صحيح نخواهد بود.
ثانياً, چون علوم اكتسابى از طريق استاد به شاگرد منتقل مى شود و به طور مجاز صحيح است كه گفته شود <فلانى وارث علوم استاد خود است >ولى از آنجا كه مقام نبوت و علوم الهى موهبتى است و موروثى نيست و خداوند به هركسى بخواهد آن را مى بخشد, تفسير وراثت به اين نوع علوم و معارف و مقامات و مناصب , تا قرينهء قطعى در كارنباشد صحيح نخواهد بود, زيرا پيامبر بعدى نبوت و علم را از خدا گرفته است نه از پدر.گذشته از اين , در آيهء ما قبل اين آيه , خداوند دربارهء داود و سليمان چنين مى فرمايد: <و لقد آتينا داود و سليمان علما و قالا الحمد لله الذى فضلنا على كثير من عباده المؤمنين >(نمل : 15ما به داود و سليمان علم و دانش داديم و هر دو گفتند: سپاس خدا را كه ما را بر بسيارى از بندگان با ايمان خودبرترى داد.آيا ظاهر آيه اين نيست كه خداوند به هر دو نفر علم و دانش عطا كرد و علم سليمان موهبتى بوده است نه موروثى ؟با توجه به مطالب ياد شده , اين آيه (نمل : 16 و آيهء پيش (مريم : 6 به روشنى ثابت مى كنند كه شريعت الهى درباره ءپيامبران پيشين اين نبوده كه فرزندان آنان از ايشان ارث نبرند, بلكه اولاد آنان نيز همچون فرزندان ديگران از يكديگرارث مى بردند.به جهت صراحت آيات مربوط به وراثت يحيى و سليمان از اموال پدرانشان , دخت گرامى پيامبر (ص ) در خطبه ءآتشين خود, كه پس از درگذشت رسول اكرم (ص ) در مسجد ايراد كرد, با استناد به اين دو آيه بر بى پايه بودن اين انديشه استدلال كرد و فرمود:<هذا كتاب الله حكما و عدلا و ناطقا و فصلا يقول ><يرثنى و يرث من آل يعقوب >و <ورث سليمان داود>(1)اين كتاب خدا حاكم است و دادگر و گوياست و فيصله بخش , كه مى گويد: <(يحيى ) از من (زكريا) و از خاندان يعثوب ارث ببرد>(و نيز مى گويد:) <سليمان از داود ارث برد>.
حديث ابوبكر از پيامبر (ص )
بحث گذشته دربارهء آيات قرآن به روشنى ثابت كرد كه وارثان پيامبران از آنان ارث مى برند وارث آنان پس ازدرگذشتشان به عنوان صدقه در ميان مستمندان تقسيم نمى شود. اكنون وقت آن رسيده است كه متن رواياتى را كه دانشمندان اهل تسنن نقل كرده اند و عمل خليفه اول را, در محروم ساختن دخت گرامى پيامبر (ص ) از ارث پدر, از آن طريق توجيه نموده اند مورد بررسى قرار دهيم .ابتدا متون احاديثى را كه در كتابهاى حديث وارد شده است نقل مى كنيم , سپس در مفاد آنها به داورى مى پردازيم : 1 <نحن معاشر الانبياء لا نورث ذهبا و لا فضة و لا ارضا ولا ارضا و لا عقاراً و لا داراً و لكنا نورث الايمان و الحكمة والعلم و السنة>.ما گروه پيامبران طلا و نقر و زمين و خانه به ارث نمى گذاريم ; ما ايمان و حكمت و دانش و حديث به ارث مى گذاريم .2 <ان الانبياء يورثون >.پيامبران چيزى را به ارث نمى گذارند (يا موروث واقع نمى شوند).3 <ان النبى لا يورث >پيامبر چيزى به ارث نمى گذارد (يا موروث واقع نمى شود).4 <لا نورث ; ما تركناه صدقه >
چيزى به ارث نمى گذاريم ; آنچه از ما بماند صدقه است .اينها متون احاديثى است كه محدثان اهل تسنن آنها را نقل كرده اند. خليفهء اول , در بازداشتن دخت گرامى پيامبر (ص ) از ارث آن حضرت , به حديث چهارم استناد مى جست . در اين مورد, متن پنجمى نيز هست كه ابوهريره آن را نقل كرده است , ولى چون وضع احاديث وى معلوم است (تا آنجا كه ابوبكر جوهرى , مؤلف كتاب <السقيفة>دربارهء اين حديث به غرابت متن آن اعتراف كرده است (1)) از نقل آن خوددارى كرده , به تجزيه و تحليل چهار حديث مذكور مى پردازيم .ّ2ربارهء حديث نخست مى توان گفت كه مقصود اين نيست كه پيامبران چيزى از خود به ارث نمى گذارند, بلكه غرض اين است كه شأن پيامبران آن نبوده كه عمر شريف خود را در گردآورى سيم و زر و آب و ملك صرف كنند وبراى وارثان خود ثروتى بگذارند; يادگارى آه از آنان باقى مى ماند طلا و نقر نيست , بلكه همان حكمت و دانش و سنت است . اين مطلب غير اين است كه بگوييم اگر پيامبرى عمر خود را در راه هدايت و راهنمايى مردم صرف كرد و با كمال زهد و پيراستگى زندگى نمود, پس از درگذشت او, به حكم اينكه پيامبران چيزى به ارث نمى گذارند, بايد فوراً تركهء اورا از وارثان او گرفت و صدقه داد.به عبارت روشنتر, هدف حديث اين است كه امّت پيامبران يا وارثان آنان نبايد انتظار داشته باشند كه آنان پس ازخود مال و ثروتى به ارث بگذارند, زيرا آنان براى اين كار نيامده اند; بلكه بر انگيخته شده اند كه دين و شريعت و علم وحكمت در ميان مردم اشاعه دهند و اينها را از خود به يادگار بگذارند. از طريق دانشمندان شيعه حديثى به اين مضمون از امام صادق (ع ) نقل شده است و اين گواه بر آن است كه مقصود پيامبر همين بوده است . امام صادق مى فرمايد:<ان العلماء ورتة الانبياء و ذلك ان الا نبياء لم يورثوا درهماً و لا ديناراً و انما و رثوا احاديث من احاديثهم >.(2)دانشمندان وارثان پيامبران هستند, زيرا پيامبران درهم و دينارى به ارث نگذاشته اند بلكه (براى مردم ) احاديثى رااز احاديث خود به يادگار نهاده اند.هدف اين حديث و مشابه آن اين است كه شأن پيامبران مال اندوزى وارث گذارى نيست , بلكه شايستهء حال آنان اين است كه براى امت خود علم و ايمان باقى بگذارند. لذا اين تعبير گواه آن نيست كه اگر پيامبرى چيزى از خود به ارث گذاشت بايد آن را از دست وارث او گرفت .
از اين بيان روشن مى شود كه مقصود از حديث دوم و سوم نيز همين است ; هر چند به صورت كوتاه و مجمل نقل شده اند. در حقيقت , آنچه پيامبر (ص ) فرموده يك حديث بيش نبوده است كه در موقع نقل تصرفى در آن انجام گرفته ,به صورت كوتاه نقل شده است .تا اينجا سه حديث نخست را به طور صحيح تفسير كرده , اختلاف آنها را با قرآن مجيد, كه حاكى از وارثت فرزندان پيامبران از آنان است , بر طرف ساختيم . مشكل كار, حديث چهارم است ; زيرا در آن , توجيه ياد شده جارى نيست وبه صراحت مى گويد كه تركهء پيامبر با پيامبران به عنوان <صدقه >بايد ضبط شود.اكنون سؤال مى شود كه اگر هدف حديث اين است كه اين حكم دربارهء تمام پيامبران نافذ و جارى است , در اين صورت مضمون آن مخالف قرآن مجيد بوده , از اعتبار ساقط خواهد شد و اگر مقصود اين است كه اين حكم تنها درباره ءپيامبر اسلام جارى است و تنها او در ميان تمام پيامبران چنين خصيصه اى دارد, در اين صورت , هر چند با آيات قرآن مباينت و مخالفت كلى ندارد, ولى عمل به اين حديث در برابر آيات متعدد قرآن در خصوص ارث و نحوهء تقسيم آن ميان وارثان , كه كلى و عمومى است و شامل پيامبر اسلام نيز هست , مشروط بر اين است كه حديث ياد شده آن چنان صحيح و معتبر باشد كه بتوان با آن آيات را تخصيص زد, ولى متأسفانه حديث ياد شده , كه خليفهء اول بر آن تكيه مى كرد, از جهاتى فاقد اعتبار است كه هم اكنون بيان مى شود.1- از ميان ياران پيامبر اكرم (ص ), خليفهء اول در نقل اين حديث متفرد است واحدى از صحابه حديث ياد شده را نقل نكرده است .اينكه مى گوييم وى در نقل حديث مزبور متفرد است گزافه نيست , زيرا اين مطلب از مسلمات تاريخ است , تا آنجاكه ابن حجر تفرد او را در نقل اين حديث گواه بر اعلميت او مى گرفته است !(3)
آرى , تنها چيزى كه در تاريخ آمده اين است كه در نزاعى كه على (ع ) با عباس دربارهء ميراث پيامبر داشت (4) عمر
در مقام داورى ميان آن دو به خبرى كه خليفهء اول نقل كرده استناد جست و در آن جلسه پنج نفر به صحت آن گواهى دادند.(5)ابن ابى الحديد مى نويسد:پس از درگذشت پيامبر, ابوبكر در نقل اين حديث متفرد بود و احدى جز او اين حديث را نقل نكرد. فقط گاهى گفته مى شود كه مالك بن اوس نيز حديث ياد شده را نقل كرده است . آرى , برخى از مهاجران در دوران خلافت عمر به صحت آن گواهى داده اند.(6)بنابراين , آيا صحيح است كه خليفهء وقت , كه خود طرف دعوا بوده است , به حديثى استشهاد كند كه در آن زمان جز او كسى از آن حديث اطلاع نداشته است ؟ممكن است گفته شود كه قاضى در محاكمه مى تواند به علم خود عمل كند و خصومت را با علم و آگاهى شخصى خود فيصله دهد, و چون خليفه حديث ياد شده را از خود پيامبر شنيده بوده است مى توانسته به علم خود اعتماد كندو آيات مربوط به ميراث اولاد را تخصيص بزند و براساس آن داورى كند. ولى متأسفانه كارهاى ضد و نقيض خليفه وتذبذب وى در دادن فدك و منع مجدد آن (كه شرح مبسوط آن پيشتر آمد), گواه بر آن است كه وى نسبت به صحت خبر مزبور يقين و اطمينان نداشته است .
بنابراين , چگونه مى توان گفت كه خليفه در بازداشتن دخت گرامى پيامبر (ص ) از ميراث پدر به علم خويش عمل كرده و كتاب خدا را با حديثى كه از پيامبر شنيده بود تخصيص زده است ؟2- چنانچه حكم خداوند دربارهء تركه پيامبر اين بوده است كه اموال او ملى گردد و در مصالح مسلمانان مصرف شود, چرا پيامبر (ص ) اين مطلب را به يگانه وارث خود نگفت ؟ آيا معقول است كه پيامبر اكرم (ص ) حكم الهى را ازدخت گرامى خود كه حكم مربوط به او بوده است پنهان سازد؟ يا اينكه به او بگويد, ولى او آن را ناديده بگيرد؟نه , چنين چيزى ممكن نيست . زيرا عصمت پيامبر (ص ) و مصونيت دختر گرامى او از گناه مانع از آن است كه چنين احتمالى دربارهء آنان برود. بلكه بايد انكار فاطمه (س ) را گواه بر آن بگيريم كه چنين تشريعى حقيقت نداشته است وحديث مزبور مخلوق انديشهء كسانى است كه مى خاستند, به جهت سياسى , وارث به حق پيامبر را از حق مشروع اومحروم سازند.3- اگر حديثى كه خليفه نقل كرد به راستى صحيح و استوار بود, پس چرا موضوع فدك در كشاكش گرايشها وسياستهاى متضاد قرار گرفت و هر خليفه اى در دوران حكومت خود به گونه اى با آن رفتار كرد؟ با مراجعه به تاريخ روشن مى شود كه فدك در تاريخ خلفا وضع ثابتى نداشت . گاهى آن را به مالكان واقعى آن بز مى گرداندند و احياناًمصادره مى كردند, و به هر حال , در هر عصرى به صورت يك مسئلهء حساس و بغرنج اسلامى مطرح بود.(7)چنانكه پيشتر نيز ذكر شد, در دوران خلافت عمر, فدك به على (ع ) و عباس بازگردانيده شد. (8) در دوران خلافت تتّعثمان در تيول مروان قرار گرفت در دوران خلافت معاويه و پس از درگذشت حسن بن على (ع ) فدك ميان سه نفر(مروان , عمرو بن عثمان , يزيد بن معاويه ) تقسيم شد. سپس در دوران خلافت مروان تماماً در اختيار او قرار گرفت ومروان آن را به فرزند خود عبدالعزيز بخشيد و او نيز آن را به فرزند خود عمر هبه كرد. عمر بن عبدالعزيز در دوران زمامدارى خود آن را به فرزندان زهرا (س ) باز گردانيد. وقتى يزيد بن عبدالملك زمام امور را به دست گرفت آن را ازفرزندان فاطمه (س ) باز گرفت و تا مدتى در خاندان بنى مروان دست به دست مى گشت , تا اينكه خلافت آنان منقرض شد.در دوران خلافت بنى عباس فدك از نوسان خاصى برخوردار بود. ابوالعباس سفاح آن را به عبدالله بن حسن بن على (ع ) بازگردانيد. ابوجعفر منصور آن را بازگرفت . مهى عباسى آن را به اولاد فاطمه (س ) باز گردانيد. موسى بن مهدى و برادر او آن را پس گرفتند. تا اينكه خلافت به مأمون رسيد و او فدك را باز گردانيد. وقتى متوكل خليفه شد آن رااز مالك واقعى باز گرفت .(9)اگر حديث محروميت فرزندان پيامبر (ص ) از تركهء او حديث مسلمى بود, فدك هرگز چنين سرنوشت تأسف آورى نداشت .4- پيامبر گرامى (ص ) غير از فدك تركهء ديگرى هم داشت , ولى فشار خليفهء اول در مجموع تركهء پيامبر بر فدك بود.از جمله اموال باقى مانده از رسول اكرم (ص ) خانه هاى زنان او بود كه به همان حال در دست آنان باقى ماند و خليفه متعرض حال آنان نشد و هرگز به سراغ آنان نفرستاد كه وضع خانه ها را روشن كنند تا معلوم شود كه آيا آنها ملك خودپيامبر بوده است يا اينكه آن حضرت در حال حيات خود آنها را به همسران خود بخشيده بوده است .
ابوبكر, نه تنها اين تحقيقات را انجام نداد, بلكه براى دفن جنازهء خود در جوار مرقد مطهر پيامبر اكرم (ص ) از دخترخود عايشه اجازه گرفت , زيرا دختر خود را وارث پيامبر مى دانست !و نه تنها خانه هاى زنان پيامبر را مصادره نكرد, بلكه انگشتر و عمامه و شمشير و مركب و لباسهاى رسول خدا (ص )را, كه در دست على (ع ) بود, از او باز نگرفت و سخنى از آنها به ميان نياورد.تتوابن ابى الحديد در برابر اين تبعيض آنچنان مبهوت مى شود كه مى خواهد توجيهى براى آن از خود بتراشد, ولى توجيه وى به اندازه اى سست و بى پايه است كه شايستگى نقل و نقد را ندارد.(10)آيا محروميت از ارث مخصوص دخت پيامبر بود يا شامل تمام وارثان از مى شد, يا اينكه اساساً هيچ نوع محروميتى در كار نبوده و صرفاً انگيزه هاى سياسى فاطمه (س ) را از تركهء او محروم ساخت ؟5- چنانچه در تشريع اسلامى محروميت وارثان پيامبر اكرم (ص ) از ميراث او امرى قطعى بود, چرا دخت گرامى پيامبر (ص ) كه به حكم آيهء <تطهير>از هر نوع آلودگى مصونيت دارد, در خطابهء آتشين خود چنين فرمود:<يا بن ابى قحافة افى كتاب الله ان ترث اباك و لا ارث ابى ؟ لق جئت شيئاً فرياً. افعلى عمد تركتم كتاب الله فنبدتموه وراء ظهوركم و... و زعمتم ان لا حظوة لى و لا ارث من ابى و لا رحم بيننا؟ افخصكم الله بآية اخرج ابى منها ام هل تقولون : ان اهل ملتين لا يتوارثان ؟ او لست انا و ابى من اهل ملة واحدة ام انتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من ابى و ابن عمى ؟فدونكها مخطومة مرحولة تلقاك يوم حشرك فنعم الحكم الله و الزعيم محمد و الموعد القيامة و عند الساعة يخسرالمبطلون >.(11)اى پسر ابى قحافه ! آيا در كتاب الهى است كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم ؟ امر عجيبى آوردى ! آياعمداً كتاب خدا را ترك كرديد و آن را پشت سر اندختيد و تصور كرديد كه من از تركهء پدرم ارث نمى برم و پيوند رحمى ميان من و او نيست ؟ آيا خداوند در اين موضوع آيهء مخصوصى براى شما نازل كرده و در آن آيه پدرم را از قانون وراثت خارج ساخته است , يا اينكه مى گوييد پيروان دو كيش از يكديگر ارث نمى برند؟ آيا من و پدرم پيرو آيين واحدى نيستيم ؟ آيا شما به عموم و خصوص قرآن از پدرم و پسر عمويم آگاه تريد؟ بگير اين مركب مهار وزين شده را كه روزرستاخيز با تو روبرو مى شود. پس , چه خوب داورى است خداوند و چه خوب رهبرى است محمد (ص ) ميعاد من وتو روز قيامت ; و روز رستاخيز باطل گرايان زيانكار مى شوند.آيا صحيح است كه با اين خطابهء آتشين احتمال دهيم كه خبر ياد شده صحيح و استوار بوده است ؟ اين چگونه تشريعى است كه صرفاً مربوط به دخت گرامى پيامبر (ص ) و پسر عم اوست و آنان خود از آن خبر ندارند و فردبيگانه اى كه حديث ارتباطى به او ندارد از آن آگاه است ؟!
پايان اين بحث نكاتى را يادآور مى شويم :الف ) نزاع دخت گرامى پيامبر (ص ) با حاكم وقت دربارهء چهار چيز بود:
1 ميراث پيامبر اكرم (ص ).2 فدك , كه پيامبر در دوران حيات خود آن را به او بخشيده بود و در زبان عرب به آن <نحله >مى گويند.3 سهم ذوى القربى , كه در سورهء انفال آيهء 41وارد شده است .4 حكومت و ولايت .در خطابهء حضرت زهرا (س ) و احتجاجات او به اين امور چهارگانه اشاره شده است . از اين رو, گاهى لفظ ميراث وگاه لفظ (نحله > به كار برده است . ابن ابى الحديد(در ج 16 ص 230شرح خود بر نهج البلاغه ) به طور گسترده در اين موضوع بحث كرده است .
ب ) برخى از دانشمندان شيعه مانند مرحوم سيد مرتضى (ره ) حديث <لا نورث ما تركنا صدقه >را به گونه اى تفسيركرده اند كه با ارث بردن دخت پيامبر (ص ) منافاتى ندارد. ايشان مى گويند كه لفظ <نورت >به صيغهء معلوم است و<ما>ى موصول , مفعول آن است و لفظ <صدقه >, به جهت حال يا تميز بودن , منصوب است . در اين صورت , معنى اين حديث چنين مى شود: آنچه كه به عنوان صدقه باقى مى گذاريم به ارث نمى نهيم . ناگفته پيداست كه چيزى كه در زمان حيات پيامبر (ص ) رنگ صدقه به آن خورده است قابل وراثت نيست و اين مطلب غير آن است كه بگوييم پيامبراكرم (ص ) هرگز از خود چيزى را به ارث نمى گذارد.اما اين تفسير خالى از اشكال نيست , زيرا اين مطلب اختصاص به پيامبر (ص ) ندارد, بلكه هر فرد مسلمان كه مالى را در حال حيات خود وقف يا صدقه قرار دهد مورد وراثت قرار نمى گيرد و هرگز به اولاد او نمى رسد, خواه پيامبرباشد خواه يك شخص عادى .ج ) مجموع سخنان دخت گرامى پيامبر (ص ) چه در خطابهء آتشين آن حضرت و چه در مذاكرات او با خليفه وقت ,مى رساند كه فاطمه (س ) از وضع موجود سخت ناراحت بوده است و بر مخالفان خود خشمگين , و تا جان در بدن داشته از آنان راضى نشده است .
خشم فاطمه (س )
چنانكه گذشت , مناظره و احتجاج دخت گرامى پيامبر (ص )با ابوبكر به نتيجه نرسيد و فدك از زهرا (س ) گرفته شدو آن حضرت چشم از اين جهان بربست در حالى كه بر خليفه خشمگين بود. اين مطلب از نظر تاريخ چنان روشن است كه هرگز نمى توان آن را انكار كرد. بخارى , محدث معروف جهان تسنن , مى گويد:وقتى خليفه , به استناد حديثى كه از پيامبر (ص ) نقل كرد, فاطمه را از فدك بازداشت او بر خليفه خشم كرد و ديگربا او سخن نگفت تا در گذشت .(1)
اين قتيبه در كتاب <الامامة و السياسة>(ج 1 ص 14 نقل مى كند:عمر به ابوبكر گفت : برويم نزد فاطمه , زيرا ما او را خشمگين كريم . آنان به در خانهء زهرا آمدند و اذن ورودخواستند. وى اجازهء ورود نداد. تا آنكه با وساطت على وارد خانه شدند. ولى زهرا روى از آن دو برتافت و پاسخ سلامشان را نداد. پس از دلجويى از دخت پيامبر و ذكر اينكه چرا فدك را به او نداده اند, زهرا در پاسخ آنان گفت : شمارا به خدا سوگند مى دهم , آيا از پيامبر شنيده ايد كه فرمود رضايت فاطمه رضايت من و خشم او خشم من است ; فاطمه دختر من است , هر كس او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كس او را راضى سازد مرا راضى ساخته است . و هركس زهرا را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است ؟ در اين موقع هر دو نفر تصديث كردند كه از پيامبر شنيده اند.زهرا (س ) افزود: من خدا و فرشتگان را گواه مى گيرم كه شما مرا خشمگين كرديد و مرا راضى نساختيد, و اگر باپيامبر ملاقات كنم از دست شما به او شكايت مى كنم .ابوبكر گرفت : من از خشم پيامبر و تو به خدا پناه مى برم . در اين موقع خليفه شروع به گريه كرد و گفت : به خدا من پس از هر نمازى در حق تو دعا مى كنم . اين را گفت و گريه كنان خانهء زهرا را ترك كرد. مردم دور او را گرفتند. وى گفت :هر فردى از شما با حلال خود شب را با كمال خوشى به سر مى برد, در حالى كه مرا در چنين كارى وارد كرديد. من نيازى به بيعت شما ندارم . مرا از مقام خلافت عزل كنيد. (2)
محدثان اسلامى , به اتفاق , اين حديث را از پيامبر گرامى (ص ) نقل كرده اند كه : .(3)فاطمه پاره تن من اسن . هر كس او را خشمگين سازد مرا خشمگين ساخته است .فسلام الله عليها يوم ولدت و يوم ماتت و يوم تبعث حياً.
اين زندگينامه ادامه دارد.....www.maximumtechnic.com |