بسمه تعالي
افتخاري ديگر از سايت ماكزيمم تكنيك www.maximumtechnic.com
ادامه زندگينامه امام حسين (ع)
امام سپس فضيلتها و سوابق درخشان پدرش امير مومنان (ع) و خاندان امامت را برشمرد و بدعتها و جنايتها و اعمال ضد اسلامى معاويه را تشريح كرد(13)و بدين وسيله يك حركت عظيم تبليغى را بر ضد حكومت پليد معاويه پديد آورد و زمينه را براى قيام فراهم ساخت/«حسن بن على بن شعبه»، از دانشمندان بزرگ قرن چهارم، در كتاب «تحف العقول» خطبهاى را از امام حسين (ع)نقل كرده كه محل و تاريخ ايراد آن روشن نيست، ولى قرائن و شواهد و محتواى خطبه نشان مىدهد كه اين همان خطبه است كه حضرت در «منى» ايراد نموده است. ما به مناسبت بحث، ترجمه بخشهايى از اين خطبه را در زير مىآوريم:اى رجال مقتدر! شما گروهى هستيد كه به دانش و نيكى و خيرخواهى شهرت يافتهايد، در پرتو دين خوا در دلهاى مردم، عظمت و مهابت يافتهايد، شرافتمند از شما حساب مىبرد و ضعيف وناتوان شما راگرامى مىدارد، و كسانى كه با شما هم پايه و در جهاند بر آنها حق نعمتى نداريد شما را بر خود مقدم مىدارند...من بر شما، كه (به سبب سوابق و ايمانتان) برگردن خدا منت مىنهيد! مىترسم كه از طرف خدا بر شما عذاب و گرفتارى فرود آيد، زيرا شما به مقام بزرگى رسيدهايد كه ديگران دارا نيستند و بر ديگران برترى يافتهايد، نيكان و پاكان را احترام نمىكنيد، در صورتى كه شما به خاطر خدا در ميان مردم مورد احترام هستيد/شما به چشم خود مىبينيد كه پيمانهاى الهى را مىشكنند و با قوانين خدا مخالفت مىكنند، ولى بيم و هراسى به خود راه نمىدهيد. از نقض عهد و پيمان پدرتان به هراس مىافتيد، ولى به اينكه پيمانهاى رسول خدا شكسته يا خوار و بى مقدار گشته است هيچ اهميت نمىدهيد. افراد كور و لال و زمينگير در كشور اسلامى بدون سرپرست و مراقبت ماندهاند و بر آنها رحم نمىشود، اما شما در خور موقعيت و منزلت خويش كارى نمىكنيد، و با كسى هم كه وظيفه خود را در اين مورد انجام مىدهد يارى و همكارى نمىكنيد، و با سازش و همكارى و مسامحه با ستمگران، خود را آسوده مىداريد. خداوند فرمان جلوگيرى از منكرات و بازداشتن مردم از آنها را داده است، ولى شما از آن غافليد. مصيبت شما عالمان امت از همه بيشتر است، زيرا موقعيت و منزلت عالمان دين مورد تعرض قرار گرفته است، و اى كاش اين را مىدانستيد. زمام امور بايد در دست كسانى باشد كه عالم به احكام خدا و امين بر حلال و حرام او هستند و شما داراى اين مقام بوديد و از دستتان گرفتند، و هنگامى اين مقام را از دست شما گرفتند كه پيرامون حق پراكنده شديد، و با وجود دليل روشن، در سنت پيامبر اختلاف ورزيديد. اگر در راه خدا مشكلات را تحمل كرده در برابر آزارها و فشارها شكيبايى از خود نشان مىداديد، زمام امور در قبضه شما قرار مىگرفت و همه امور زير نظر شما اداره مىشد، ولى شما ستمگران را بر مقدرات خود مسلط ساختيد و امور خدا(حكومت) را به آنها تسليم كرديد تا حلال و حرام را در هم آميزند و در شهوات و هوسرانيهاى خود غوطه خورند. آنان را بر اين مقام مسلط نساخت مگر گريز شما از مرگ و دلبستگيتان به زندگى چند روزه دنيا. شما با اين كوتاهى در انجام وظيفه، ناتوان را زير دست آنها قرار داديد تا گروهى را برده و مقهور خويش، و گروه ديگر را براى زندگى توام با شكست، بيچاره سازند، و به پيروى از اشرار، و در اثر گستاخى در پيشگاه خداوند جبار، در اداره حكومت، به ميل و هواى خود رفتار كنند و دل به رسوايى و هوسرانى بسپارند/در هر شهرى از شهرها، گويندهاى (مزدور را براى تبليغ اهدافشان) برفراز منبر مىفرستند، و همه كشور اسلامى در قبضه آنهاست، و دستشان در همه جا باز است و مردم برده آنان و در اختيار آنان هستند، هر ستمى كه بر اين مردم بى پناه كنند، مردم نمىتوانند از خود دفاع كنند. دستهاى از اين قوم، زورگو و معاندند كه بر هر ناتوان و ضعيفى فشار مىآورند، و برخى ديگر فرمانروايانى هستند كه به خداى زنده كننده و ميراننده عقيدهاى ندارند/شگفتا از اين وضع! و چرا در شگفت نباشم در حالى كه زمين در تصرف فردى ستمگر و دغلكار، و باجگيرى نابكار است كه بر مومنان بى هيچ ترحم و دلسوزى حكمرانى مىكند! خدا در كشمكش ميان ما حاكم، و او به حكم خود، بين ما داور است. پروردگارا! اين حركت ما نه به خاطر رقابت بر سر حكومت و قدرت، و نه به منظور به دست آوردن مال دنياست؛ بلكه به خاطر آن است كه نشانههاى دين تو را به مردم نشان دهيم و اصلاحات را در كشور اسلامى اجرا كنيم تا بندگان ستمديدهات از چنگ ظالمان در امان باشند و واجبات و احكام و سنتهاى تو اجرا گردد/اينك (شما بزرگان امت) اگر مرا يارى نكنيد ستمگران بر شما چيره مىگردند و در پى خاموش ساختن نور پيامبرتان مىكوشند....(14)
3- ضبط اموال دولتى :در همان ايام كاروانى از يمن كه حامل مقدارى از بيت المال بود، از طريق مدينه، رهسپار دمشق بود. امام حسين (ع)با اطلاع از اين موضوع، آن را ضبط كرد و در ميان مستمندان بنى هاشم و ديگران تقسيم كرد و نامهاى بدين شرح به معاويه نوشت: «كاروانى از يمن از اينجا عبور مىكرد كه حامل اموال و پارچهها و عطرياتى براى تو بود تا آنها را به خزانه دمشت سرازير كنى و به خويشانت كه تاكنون شكمها و جيبهاى خود را از بيت المال پر كردهاند، ببخشى، من نياز به آن اموال داشتم، و آنها را ضبط كردم، والسلام»! معاويه از اين اقدام سخت ناراحت شد و نامه تندى به امام نوشت. (15)بى شك اين اقدام امام حسين (ع) يك گام آشكار در جهت نامشروع معرفى نمودن حكومت معاويه و مخالفت صريح با وى به شمار مىرفت، و در آن شرائط هيچ كس جز آن حضرت، جرات چنين كارى را نداشت/
ماهيت و عوامل قيام عاشورا:در مورد نهضت امام حسين (ع) سوالاتى مطرح است كه روشن شدن علل قيام آن حضرت بستگى به پاسخ اين سوالات دارد. سوالات چنين است:***1- آيا اگر يزيد براى گرفتن بيعت از امام حسين (ع) به او فشار نمىآورد، باز هم او با حكومت يزيد مخالفت مىكرد؟***2 - آيا اگر مردم كوفه امام حسين را به عراق دعوت نمىكردند، باز هم اين قيام رخ مىداد؟****3- آيا اين قيام و نهضت، يك اقدام حساب نشده و ناآگاهانه و يك انقلاب انفجارى بود از نوع قيامها انفجارهاى اجتماعى كه امروز ماديها مطرح مىكنند؟ يا يك انقلاب آگاهانه و حساب شده بود؟
براى روشن شدن پاسخ اين سوالات لازم است مقدمتاً يادآور شويم كه برخلاف پديدههاى طبيعى كه معمولا تك ماهيتى هستند، پديدههاى اجتماعى ممكن است چند ماهيتى باشند مثلا يك فلز نمىتواند در يك زمان، هم ماهيت طلا داشته باشد و هم ماهيت مس، ولى پديدههاى اجتماعى مىتوانند در آن واحد چند بعد داشته باشند و عوامل مختلفى در پيدايش آنها موثر باشد. مثلا يك نهضت مىتواند داراى ماهيت عكس العملى باشد يعنى صرفاً يك عكس العمل باشد، و در عين حال ماهيت تهاجمى نيز داشته باشد و در صورت داشتن ماهيت عكس العملى، ممكن است در برابر يك جريان، عكس العمل منفى و در برابر جريان ديگر عكس العمل مثبت به شمار برود/قيام امام حسين (ع) از اين گونه پديدهها بود و همه اينها در نهضت آن حضرت وجود داشت، زيرا عوامل مختلف در آن اثر داشت كه ذيلا توضيح مىدهيم:
عوامل پيدايش نهضت امام حسين (ع) :سه عامل ياد شده در زير، در پيدايش اين قيام و نهضت اثر داشت:
1- درخواست بيعت از امام حسين (ع) براى يزيد و وارد آوردن فشار به آن حضرت به اين منظور؛******2- دعوت مردم كوفه از امام حسين (ع) به عراق؛*********3- عامل امر به معروف و نهى از منكر كه امام حسين (ع) از روز نخست از مدينه با اين شعار حركت كرد/
اكنون هر كدام از اينها را توضيح مىدهيم تا ببينيم قيام امام حسين ع با توجه به هر يك از اينها چه ماهيتى داشته و سهم هر كدام از اينها در اين انقلاب چقدر بوده است؟
1- مخالفت با بيعت يزيد:از نظر زمانى، نخستين عامل، درخواست بيعت از امام حسين (ع) از طرف حكومت يزيد و مخالفت آن حضرت با اين بيعت است. چنانكه مورخان مىگويند، پس از مرگ معاويه در نيمه ماه رجب سال 60 هجرى (16)يزيد به «وليد بن عتبه بن ابى سفيان»، حاكم مدينه، نوشت كه از حسين بن على براى خلافت او بيعت بگيرد و به وى فرصت تأخير در اين كار را ندهد. با رسيدن نامه يزيد، حاكم مدينه حسين بن على (ع) را خواست و موضوع را با او در ميان گذاشت. حسين (ع) كه از زمان حيات معاويه با وليعهدى يزيد بشدت مخالفت كرده بود، اين بار نيز از بيعت سرباز زد. زيرا بيعت با يزيد، نه تنها به معناى صحه گذاشتن بر خلافت شخص ننگينى مانند او بود، بلكه به معناى تأييد بدعت بزرگى همچون تاسيس رژيم سلطنتى بود كه معاويه آن را پايه گذارى كرده بود. چند روز فشار از طرف حاكم مدينه ادامه داشت، ولى حسين بن على (ع) در برابر آن مقاومت مىكرد. بر اثر تشديد فشار، حضرت در 28 رجب با اعضاى خانواده و گروهى از بنى هاشم، مدينه را به سوى مكه ترك گفت و در سوم شعبان وارد اين شهر شد/انتخاب مكه از ميان شهرهاى مختلف، به اين دليل بود كه مكه، حرم امن بود، و علاوه بر آن موسم حج در پيش بود و با توجه به اجتماع قريب الوقوع حجاج در مكه، اين شهر بهترين جا براى ابلاغ پيام امام و رساندن اهداف او به اطلاع مسلمانان بود/نهضت امام حسين (ع) تا اينجا ماهيت عكس العملى داشت،آنهم عكس العمل منفى در برابر يك تقاضاى نامشروع، زيرا حكومت يزيد از او با فشار و اصرار بيعت مىخواست و او خوددارى مىورزيد؛ ولى در هر حال اين موضوع روشن است كه امام پيش از آنكه دعوت كوفيان پيش آيد، در برابر فشار حكومت يزيد، از خود مخالفت نشان داد و اگر دعوت آنان نيز نبود، باز امام با يزيد بيعت نمىكرد/
2- دعوت كوفيان از امام حسين (ع) :امام حسين (ع) كه در سوم شعبان وارد مكه شده بود، در اين شهر اقامت گزيد و به افشارى ماهيت ضد اسلامى رژيم وقت پرداخت. گزارش مخالفت امام حسين (ع) با خلافت يزيد و اقامت او در مكه به عراق رسيد، مردم كوفه كه خاطره حكومت عدل على ع در حدود بيست سال پيش را در خاطر داشتند و آثار تعليم و تربيت اميرمومنان (ع) در آن شهر بكلى از ميان نرفته بود و هنوز يتيمهايى كه على ع بزرگ كرده و بيوههايى كه از آنها سرپرستى كرده بود، زنده بودند، دور هم گرد آمدند وبا ارزيابى اوضاع تصميم گرفتند از اطاعت يزيد سرباز زده از حسين بن على (ع) جهت رهبرى خود دعوت كنند و از او پيروى نمايند/به دنبال اين مذاكرات، سران شيعيان كوفه مانند: «سليمان بن صرد»، «مسيب بن نجبه»، «رفاعة بن شداد بحلى»، «حبيب بن مظاهر» نامههايى به حضور امام حسين (ع) نوشتند و از او دعوت كردند به عراق برود و رهبرى آنان را در دست بگيرد. نخستين نامه در دهم ماه رمضان سال 60 هجرى به دست امام حسين (ع)رسيد.(17)ارسال نامهها از طرف شخصيتها و گروههاى متعدد كوفى همچنان ادامه يافت به طورى كه تنها در يك روز ششصد نامه به دست امام رسيد و مجموع نامههايى كه به تدريج مىرسيد، بالغ بر دوازده هزار نامه گرديد.(18)امام حسين (ع) با توجه به اين استقبال عظيم و سيل نامهها و تقاضاها، چون احساس وظيفه كرد كه درخواست عراقيان را بپذيرد، عكس العمل مثبت نشان داد و پسر عموى خود، «مسلم بن عقيل» را به نمانيدگى خود به كوفه اعزام نمود تا اوضاع عراق را مطالعه كرده نتيجه را گزارش كند و اگر مردم كوفه عملا به آنچه نوشتهاند وفادارند، امام نيز رهسپار عراق گردد////چنانكه ملاحظه مىشود، برخورد امام حسين (ع) با دعوت كوفيان عكس العمل مثبت بود و ماهيت اقدام حضرت ماهيت مثبت است و نوعى همكارى و تعاون با عراقيان به شمار مىرود. با توجه به آنچه گفته شد، روشن مىگردد كه امام حسين (ع) در مكه از نظر خوددارى از بيعت يزيد ديگر وظيفهاى به عهده نداشت چون در هر حال بيعت نكرده بود؛ اما دعوت كوفيان بعد تازهاى به قضيه داد و وظيفه تازهاى براى امام ايجاد كرد. گويى ارزيابى امام حسين (ع) اين بود: حال كه كوفيان با اين همه اصرار و اشتياق مرا دعوت كردهاند، به عراق بروم، اگر آنان به وعدههاى خود وفادار بودند كه چه بهتر، و اگر چنين نبود، باز به مكه برگردم يا به يكى از مناطق اسلامى مىروم/بدين ترتيب از نظر زمانى، خوددارى از بيعت يزيد پيش از آن بود كه اسمى از دعوت كوفيان به ميان آيد، و نخستين نامه كوفيان نيز در حدود چهل روز پس از اقامت امام حسين (ع) در مكه به دست آن حضرت رسيد، بنابراين مسئله اين نيست كه چون امام از طرف مردم كوفه دعوت شده بود، با يزيد بيعت نكرد، بلكه ابتدأاً از بيعت خوددارى كرد و سپس نامههاى كوفيان را دريافت داشت، يعنى اگر كوفهاى هم نبود و اگر مردمى هم او را دعوت نمىكردند، و اگر تمام اقطار زمين را بر او تنگ مىگرفتند، باز با يزيد بيعت نمىكرد/
3- عامل امر به معروف و نهى از منكر :امام حسين (ع) از روز نخست از مدينه با شعار امر به معروف و نهى از منكر حركت كرد. از اين نظر، مسئله اين نبود كه چون از امام حسين (ع) بيعت خواستهاند و او بيعت نكرده، پس قيام مىكند، بلكه اگر بيعت هم نمىخواستند، باز قيام را لازم مىدانست. نيز مسئله اين نبود كه چون مردم كوفه از او دعوت كردهاند، قيام مىكند، زيرا ديديم كه حدود يك ماه و نيم بعد از خوددارى از بيعت بود كه دعوت كوفيان آغاز شد. از اين ديدگاه، منطقامام حسين (ع) منطق اعتراض و تهاجم بر حكومت ضد اسلامى بود، منطق او اين بود كه چون جهان اسلام را منكرات و فساد و آلودگى فراگرفته، و حكومت وقت به صورت سرچشمه فساد در آمده است، او به حكم مسئوليت شرعى و وظيفه الهى خود بايد قيام كند/چنانكه گفتيم اين هر سه عامل در قيام و نهضت عظيم امام حسين (ع) نقش داشتند و هر كدام يك نوع تكليف و وظيفه براى امام ايجاب مىكردند و موضع حضرت در برابر هر كدام، فرق مىكرد:از نظر عامل اول، امام حسين حالت دفاعى داشت، زيرا از او بزور بيعت مىخواستند و او خوددارى مىورزيد/از نظر عامل دوم، حضرت موضع تعاون و همكارى داشت زيرا او را به همكارى دعوت كردند و او نيز پاسخ مثبت داد/اما از نظر عامل سوم، او مهاجم و معترض و پرخاشگر بود، زيرا اگر هم از او بيعت نمىخواستند باز به حكومت هجوم برده، آن را غير اسلامى مىخواند/
ارزش هر يك از عوامل سه گانه؟:اكنون ببينيم در ميان اين عوامل سه گانه كداميك ارزش بيشترى دارد؟بى شك عامل اجابت دعوت مردم كوفه ارزشى بسيار دارد، زيرا حضرت در پاسخ مردمى كه از اطاعت يزيد سرپيچى نموده و او را براى رهبرى خود دعوت كرده بودند آمادگى خود را اعلام كرد، و اگر اوضاع و شرائط مساعد بود، اقدام به تشكيل حكومت اسلامى مىنمود. اما خوددارى حضرت از بيعت يزيد ارزشى بيشتر دارد ؛ زيرا امام بارها اعلام كرد كه به هر قيمت و در برابر هر گونه فشارى، با يزيد بيعت نخواهد كرد و اين امر، ايستادگى و مقاومت حضرت را در برابر زور و فشار نشان مىدهد ولى بيشترين ارزش را عامل سوم يعنى امر به معروف و نهى از منكر دارد، زيرا در اينجا اقدام حضرت نه جنبه عكسالعمل و دفاع داشت و نه جنبه همكارى و تعاون و اجابت دعوت، بلكه جنبه تهاجم و پرخاش و اعتراض داشت. اگر دعوت مردم كوفه عامل اساسى بود، وقتى كه خبر رسيد كه زمينه كوفه منتفى شده است، طبعاً امام دست از سخنان و مواضع خود برمى داشت و از ادامه سفر به سوى عراق صرفنظر مىكرد، اما مىبينيم داغترين خطبههاى امام حسين (ع) و شورانگيزترين و پرهيجانترين سخنان او، بعد از ماجراى شهادت حضرت مسلم است. از اينجا روشن مىگردد كه امام حسين (ع) تا چه اندازه روى عامل امر به معروف و نهى از منكر تكيه داشت و تا چه حد نسبت به حكومت فاسد يزيد مهاجم و پرخاشگر بود؟(19)با توضيحاتى كه تا اينجا داديم پاسخ سوال اول و دوم كه در آغاز اين بحث مطرح كرديم روشن شد و مشخص گرديد كه اگر فرضاً يزيد براى گرفتن بيعت از امام حسين (ع) فشار نمىآورد، باز هم او با حكومت يزيد مخالفت مىكرد و نيز دانستيم كه اگر دعوت كوفيان نبود بازهم اين قيام رخ نمىداد. اينك براى آنكه پاسخ سوال سوم نيز روشن گردد ذيلا چند سند و گواه زنده را كه نمايانگر ميزان توجه امام حسين (ع) به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر در اين قيام و نهضت است، يادآورى مىكنيم:
1- وصيت نامه اعتقادى - سياسى امام :امام حسين (ع) پيش از حركت از مدينه، وصيتنامهاى خطاب به برادرش «محمد حنفيه» نوشت و طى آن علت قيام و نهضت خود را اصلاح امور امت اسلامى و امر به معروف و نهى از منكر، و زنده كردن سيره جدش پيامبر و پدرش على معرفى كرد. امام در اين وصيتنامه پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، چنين نوشت: «...من، نه از روى خودخواهى و سركشى و هوسرانى (از مدينه) خارج مىگردم، و نه براى ايجاد فساد و ستمگرى، بلكه هدف من از اين حركت، اصلاح مفاسد امت جدم و منظورم امر به معروف و نهى از منكر است و مىخواهم سيره جدم (پيامبر) و پدرم على بن ابيطالب را در پيش گيرم. هر كس در اين راه به پاس احترام حق از من پيروى كند، راه خود را در پيش خواهم گرفت، تا خداوند ميان من و اين قوم داورى كند كه او بهترين داوران است...»(20)چنانكه مىبينيم امام در اين وصيتنامه، انگيزه قيام خود را چهار چيز اعلام مىكند:****1- اصلاح امور امت؛****2- امر به معروف؛****3- نهى از منكر؛****4- پيروى از سيره جدش پيامبر و پدرش على (ع) و زنده كردن سيره آن دو بزرگوار/
2- سكوت نابخشودنى :امام حسين (ع) هنگام عزيمت به سوى عراق در منزلى بنام «بيضه» خطاب به سپاه «حر» خطبهاى ايراد كرد و طى آن انگيزه قيام خود را چنين شرح داد:«مردم! پيامبر خدا (ص) فرمود: هر مسلمانى با سلطان ستمگرى مواجه گردد كه حرام خدا را حلال شمرده و پيمان الهى را در هم مىشكند، با سنت و قانون پيامبر از در مخالفت در آمده در ميان بندگان خدا راه گناه معصيت و عدوان و دشمنى در پيش مىگيرد، ولى او در مقابل چنين سلطانى، با عمل و يا با گفتار اظهار مخالفت نكند، برخداوند است كه اين فرد (ساكت) را به كيفر همان ستمگر (آتش جهنم) محكوم سازد/مردم! آگاه باشيد اينان(بنى اميه) اطاعت خدا را ترك و پيروى از شيطان را برخود فرض نمودهاند، فساد را ترويج و حدود الهى را تعطيل نموده، فئ را (كه مختص به خاندان پيامبر) به خود اختصاص دادهاند و من به هدايت و رهبرى جامعه مسلمانان و قيام بر ضد اين همه فساد و مفسدين كه دين جدم را تغيير دادهاند، از ديگران شايسته ترم...»(21)
3- محو سنتها و رواج بدعتها :امام حسين (ع) پس از ورود به مكه نامهاى به سران قبايل «بصره» فرستاد و طى آن پس از اشاره به دوران خلفاى گذشته كه در آن پيشوايان راستين اسلام را از صحنه سياست كنار گذاشتند، و اين پيشوايان براى جلوگيرى از اختلاف و تفرقه و به خاطر مصالح عالى اسلام اين وضع را تحمل كردند، چنين نوشت:«...اينك پيك خود را با اين نامه به سوى شما مىفرستم. شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت مىكنم، زيرا در شرائطى قرار گرفتهايم كه سنت پيامبر بكلى از بين رفته و بدعتها زنده شده است. اگر سخن مرا بشنويد، شما را به راه راست هداست خواهم كرد. درود و رحمت و بركات خدا بر شما باد!»(22)
4- ديگر به حق عمل نمىشود:حسين بن على (ع) در راه عراق در منزلى بنام «ذى حسم» در ميان ياران خود بپاخاست و خطبهاى بدين شرح ايراد نمود:«پيشامد ما همين است كه مىبينيد. جداً اوضاع زمان دگرگون شده، زشتيها آشكار و نيكيها و فضيلتها از محيط ما رخت بر بسته است، و از فضيلتها جز اندكى مانند قطرات ته مانده ظرف آب باقى نمانده است. مردم در زندگى پست و ذلتبارى به سر مىبرند و صحنه زندگى، همچون چراگاهى سنگلاخ و كم علف، به جايگاه سخت و دشوارى تبديل شده است/آيا نمىبينيد كه ديگر به حق عمل نمىشود، و از باطل خوددارى نمىشود؟در چنين وضعى كه دارد كه شخص با ايمان (از جان خود گذشته) مشتاق ديدار پروردگار باشد، در چنين محيط ذلتبار و آلودهاى، مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز رنج و آزردگى و ملال نمىدانم/اين مردم بردگان دنيا هستند، و دين لقلقه زبانشان مىباشد، حمايت و پشتيبانيشان از دين تا آنجا است كه زندگيشان همراه با رفاه و آسايش باشد، و آنگاه كه در بوته امتحان قرار گرفتند، دينداران كم خواهند بود.»(23)
قيام آگاهانه :براساس تفسيرى كه امروز ماديها در مورد قيامهاى اجتماعى مىكنند، انفجار يك جامعه مانند انفجار يك ديگ بخار به هنگام بسته شدن دريچههاى اطمينان آن است كه در اين صورت، چه انسان بخواهد و چه نخواهد، به علت تراكم بخار، انفجار خود بخود رخ مىدهد، زيرا هنگامى كه فشارها و تضادهاى طبقاتى افزايش يافت ظرفيت تحمل جامعه در برابر فشار و ستم لبريز مىگردد و قهراً انفجار به صورت يك پديده طبيعى انجام مىگيرد. به تعبير ديگر، قيام انفجارى در مقياس كوچك مانند انفجار عقده يك فرد خشمگين و پرعقده است كه هنگام لبريز شدن كاسه صبرش بى اختيار آنچه را در دل دارد بيرون مىريزد، گر چه بعداً پشيمان مىگردد/با توجه به نمونه هايى از سخنرانيها و نامههاى امام حسين (ع) كه يادآورى كرديم، بخوبى روشن مىشود كه قيام اين پيشواى بزرگ از اين مقوله نبوده است، بلكه يك قيام آگاهانه و بر اساس احساس وظيفه و با توجه به تمام خطرات بوده است. امام حسين (ع) نه تنها خود، آگاهانه از شهادت استقبال كرد، بلكه مىخواست يارانش نيز شهادت را آگاهانه انتخاب كنند، به همين جهت شب عاشورا آنان را آزاد گذاشت كه اگر خواستد، بروند، و اعلام كرد كه هر كس تا فردا با او بماند، كشته خواهد شد. آنان نيز با توجه به همه اينها ماندن و شهادت را پذيرفتند/بعلاوه از نظر ماديها در قيامهاى انفجارى، رهبران و شخصيتها چندان نقشى ندارند، بلكه نقش «ماما» را در تولد «نوزاد» به عهده دارند، و چون ظهور و بروز اين گونه قيامها خارج از اختيار قهرمانان انقلاب است، فاقد هر نوع ارزش اخلاقى است در حالى كه نقش رهبرى امام حسين (ع) در قيام كربلا بر احدى پوشيده نيست/
نفوذ حزب اموى در مركز قدرت:از آنچه پيرامون نقش امر به معروف و نهى از منكر در قيام امام حسين (ع) گفتيم روشن شد كه علت اصلى قيام آن حضرت انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى خود و به دنبال آن رواج بدعتها، از بين رفتن سنت پيامبر، گسترش فساد و آلودگى و منكرات و اعمال ضد اسلامى در جامعه آن روز بوده است/اينك براى توضيح بيشتر، يادآورى مىكنيم كه در آن زمان حكومت اسلامى و مقدرات مردم مسلمان به دست حزب ضد اسلامى و جاهلى بنى اميه افتاده بود. اين حزب پس از سالها نبرد با پيامبر اسلام (ص) در فتح مكه به ظاهر اسلام آورد، اما كفر و نفاق خود را مخفى كرد و پس از رحلت پيامبر با قيافه ظاهراً اسلامى به فعاليت زيرزمينى پرداخت و بتدريج در دستگاه حكومت اسلامى نفوذ كرده كارهاى كليدى را در دست گرفت، تا آنكه پس از شهادت امير مومنان (ع) با قبضه حكومت توسط معاويه به اوج قدرت رسيد/گر چه سران و صحنه گردانان اصلى اين حزب، مقاصد پليد خود را در جهت ضربت زدن به اسلام از داخل، و زنده كردن نظام جاهليت، پنهان مىساختند اما هم مطالعه اقدامات و كارهاى آنان اين معنا را بخوبى نشان مىداد، و هم گاهى در مجالسى كه گمان مىكردند صحبتهاى آنجا به بيرون درز نمىكند، پرده از روى مقاصد خود بر مىداشتند چنانكه ابوسفيان كه در رأس اين حزب قرار داشت، روزى كه عثمان (نخستين خليفه از دودمان بنى اميه) به حكومت رسيد و بنى اميه در خانه او اجتماع كردند و در را بستند، گفت: غير از شما كسى اينجا هست؟(آن روز ابوسفيان نابينا بوده است.) گفتند: نه، گفت:اكنون كه قدرت و حكومت به دست شما افتاده است آن را همچون گويى به يكديگر پاس دهيد و كوشش كنيد كه از دودمان بنى اميه بيرون نرود، من سوگند ياد مىكنم به آنچه به آن عقيده دارم كه نه عذابى در كار است و نه حسابى، نه بهشتى است و نه جهنمى و نه قيامتى! (24)نيز همين ابوسفيان در دوران حكومت عثمان روزى از احد عبور مىكرد، بالگد به قبر «حمزه بن عبدالمطلب»زد و گفت: چيزى كه ديروز بر سر آن با شمشير با شما مىجنگيديم، امروز به دست كودكان ما افتاده است و با آن بازى مىكنند!(25)
حركتهاى ضد اسلامى معاويه:معاويه بن ابى سفيان در زمان حكومت خود در يك شب نشينى با «مغيره بن شعبه» (يكى از استانداران خود) آرزوى خود را مبنى بر نابودى اسلام با وى در ميان گذاشت، و اين معنا توسط «مطرف»، پسر مغيره، فاش شد. مطرف مىگويد: با پدرم مغيره در «دمشق» مهمان معاويه بوديم. پدرم به كاخ معاويه زياد تردد مىكرد و با او به گفتگو مىپرداخت و در بازگشت به اقامتگاهمان از عقل و درايت او ياد مىكرد و وى را مىستود، اما يك شب كه از كاخ معاويه برگشت، ديدم بسيار اندوهگين و ناراحت است، فهميدم حادثهاى پيش آمده كه موجب ناراحتى او شده است/وقتى علت آن را پرسيدم، گفت: پسرم! من اكنون از نزد پليدترين مردم روزگار مىآيم! گفتم مگر چه شده است؟ گفت: امشب با معاويه خلوت كرده بودم، به او گفتم: اكنون كه به مراد خود رسيدهاى و حكومت را قبضه كردهاى، چه مىشد كه در اين آخر عمرم با مردم با عدالت و نيكى رفتار مىكردى و با بنى هاشم اين قدر بد رفتارى نمىنمودى، چون آنها بالاخره خويشان تو بوده و علاوه اكنون در وضعى نيستند كه خطرى از ناحيه آنها متوجه حكومت تو گردد؟معاويه گفت: «هيهات! هيهات! ابوبكر خلافت كرد و عدالت گسترى نمود و پس از مرگش فقط نامى از او باقى ماند. عمر نيز به مدت ده سال خلافت كرد و زحمتها كشيد، پس از مرگش جز نامى از او باقى نماند. سپس برادر ما عثمان كه كسى در شرافت نسب به پاى او نمىرسيد، به حكومت رسيد، اما به محض آنكه مرد، نامش نيز دفن شد. ولى هر روز در جهان اسلام پنج بار بنام اين مرد هاشمى (پيامبر اسلام) فرياد مىكنند و مىگويند: «اشهد ان محمداً رسول الله». اكنون با اين وضع (كه نام آن سه تن مرده و نام محمد باقى مانده) چه راهى باقى مانده است جز آنكه نام او نيز بميرد و دفن شود؟!»اين گفتار معاويه كه به روشنى از كفر وى پرده بر مىدارد، زمانى كه از طريق راويان حديث به گوش «مامون» - خليفه عباسى - رسيد، او طى بخشنامهاى در سراسر كشور اسلامى دستور داد مردم معاويه را لعن كنند.(26)اينها نشان مىدهد كه حزب اموى چگونه در صدد نابودى اسلام بوده و يك حركت ارتجاعى را رهبرى مىكرده است؟
يزيد چهره منفور جامعه اسلامى :يزيد كه در دامن چنين خانوادهاى پرورش يافته و با فرهنگ چنين حزبى بزرگ شده بود، به آيين اسلام كه مىخواست بنام آن بر مردم حكومت كند، كمترين اعتقادى نداشت/يزيد جوانى ناپخته، شهوت پرست، خودسر، و فاقد دورانديشى و احتياط بود. او فردى بيخرد، بيباك، خوشگذران، عياش، و كوتاه فكر بود/يزيد كه پيش از رسيدن به حكومت اسير هوسها و پايبند تمايلات افراطى خود بود، بعد از رسيدن به حكومت نيز نتوانست حداقل مثل پدر، ظواهر اسلام را حفظ كند، بلكه در اثر روح بى پروايى و هوسبازى كه داشت، علنا مقدسات اسلامى را زير پا مىگذاشت و در راه ارضاى شهوات خود از هيچ چيز فرو گذارى نمىكرد/يزيد علناً شراب مىخورد و تظاهر به فساد و گناه مىكرد، او وقتى در شب نشينيها و بزمهاى اشرافى مىنشست و به باده گسارى مىپرداخت، بى باكانه اشعارى بدين مضمون مىسرود:«ياران هم پياله من! برخيزيد و به نغمههاى مطربان خوش آواز گوش دهيد و پيالههاى شراب را پى در پى سربكشيد و بحث و مذاكره علمى و ادبى را كنار بگذاريد. نغمههاى (هوسانگيز) ساز و آواز، مرا از شنيدن «اذان» و نداى «الله اكبر» باز مىدارد و من حاضرم حوران بهشتى را (كه نسيه است) با خم شراب (كه نقد است) عوض كنم» (نقدمال ما و نسيه براى كسانى كه به قيامت معتقدند)!(27)و با اين وقاحت به مقدسات اسلامى دهن كجى مىكرد!او صراحتاً موضوع رسالت و نزول وحى بر حضرت محمد (ص) را انكار مىكرد و همچون جد خود ابوسفيان همه را پندارى بيش نمىداست، چنانكه پس از پيروزى ظاهرى بر حسين بن على (ع) ضمن اشعارى گفت:«هاشم با ملك و حكومت بازى كرده است، نه خبرى از عالم غيب آمده و نه وحيى نازل شده است»!!آنگاه كينههاى ديرينه خود را از سرداران اسلام، كه در جنگ بدر و زير پرچم اسلام بستگان او را از دم شمشير گذرانده بودند، ياد كرده كشتن امام حسين (ع) را تلافى آن ماجرا معرفى كرد و گفت: «كاش بزرگان ما كه در بدر كشته شدند، امروز زنده بودند و مىگفتند: يزيد دست مريزاد!»(28)يك سال معاويه يزيد را با لشگرى براى جنگ با روميها فرستاد (گويا مىخواست وانمود كند كه يزيد تنها اهل بزم نيست، اهل رزم نيز هست!) و «سفيان بن عوف غامدى» را با وى همراه نمود. يزيد در اين سفر زن محبوب و مورد علاقه خود «ام كلثوم» را همراه مىبرد. سفيان پيش از يزيد با لشگريان وارد سرزمين روم شد و بر اثر بدى آب و هوا سربازان مسلمان در محلى بنام «غذقذونه»(29)به تب و آبله مبتلا شدند/يزيد كه در راه در منزلى بنام «ديرمران»(30) در كنار «ام كلثوم» به استراحت و عيش و نوش پرداخته بود، چون از اين حادثه خبر يافت، گفت:ما ان ابالى بما لاقت جموعهم بالغذقذونه من حمى و من موم اذا اتكات على الانماط فى غرفبدير مران عندى ام كلثوم من كه در ديرمران در ميان غرفهها و بالشها تكيه زدهام وام كلثوم در كنار من است، باكى ندارم كه سربازان مسلمان در غذقذونه دچار تب و آبله شوند و بميرند!(31)كسى كه ميزان دلسوزى او نسبت به نيروهاى رزمنده و جوانان كشور اين مقدار باشد، پيداست كه اگر مقدرات كشور را در دست بگيرد، چه به روزگار امت اسلامى مىآورد؟!درباريزيد مركز انواع فساد و گناه شده بود. آثار شوم فساد و بى دينى دربار او در جامعه چنان گسترش يافته بود كه در دوران حكومت كوتاه مدت او، حتى محيط مقدسى همچون «مكه» و «مدينه» نيز آلوده شده بود.(32)يزيد سرانجام جان خود را در راه هوسرانى از دست داد و افراط در شرابخوارى سبب مسموميت و مرگ وى گرديد.(33)«مسعودى»، يكى از مورخان نامدار اسلامى، مىگويد: يزيد در رفتار با مردم روش فرعون را در پيش گرفته بود و بلكه رفتار فرعون از او بهتر بود!(34)شواهد و مدارك فساد و آلودگى يزيد و زندگى ننگين و حكومت پليد وى به قدرى زياد است كه طرح همه آنها از حدود اين بحث فشرده خارج است و گمان مىكنيم آنچه گفته شد براى معرفى چهره پليد او كافى باشد/
گرايش يزيد به مسيحيت تحريف شده:از اينها گذشته يزيد اصولا بر اساس تعليمات مسيحيت پرورش يافته بود و يا حداقل به مسيحيت تمايل داشت/استاد «عبدالله علائلى» با اشاره به اين معنا مىنويسد:«شايد عجيب به نظر آيد اگر تربيت يزيد را تربيت مسيحى بدانيم به طورى كه از تربيت اسلامى و آشنايى با فرهنگ و تعليمات اسلامى دور بوده باشد، و شايد خواننده تا حد انكار از اين معنا تعجب كند، ولى اگر بدانيم كه يزيد از طرف مادر از قبيله «بنى كلب» بود كه پيش از اسلام دين مسيحى داشتند، تعجب نخواهيم كرد،زيرا از بديهيات علم الاجتماع اين است كه ريشه كن ساختن عقايد يك ملت كه اساس خويها و خصلتها و ارزشهاى اجتماعى و سرچشمه افكار و عادات و فرهنگ عمومى آنهاست، نيازمند گذشت زمانى طولانى است/تاريخ به ما مىگويد: يزيد تا زمان جوانى در اين قبيله پرورش يافته بود و اين به آن معنا است كه وى دوران تربيت پذيرى و شكلگيرى شخصيت خود را كه مورد توجه مربيان است، در چنين محيطى گذارنده بود و با اين تربيت، علاوه بر تاثيرپذيرى از مسيحيت، خشونت با ديه و سختى طبيعت صحرا نيز با سرشت او در هم آميخته بود/بعلاوه به نظر گروهى از مورخان، از آن جمله «لامنس» مسيحى در كتاب «معاويه» و كتاب «يزيد»، بعضى از استادان يزيد از مسيحيان شام بودهاند، و آثار سؤ چنين تربيتى در مورد كسى كه مىخواست زمامدار مسلمانان باشد بر كسى پوشيده نيست. «علائلى» آنگاه مىگويد: «اينكه يزيد «اخطل»، شاعر مسيحى را واداشت كه انصار را هجو كند و نيز سپردن تربيت پسرش به يك نفر مسيحى كه مورخان به اتفاق آن را نقل كردهاند، ريشه در همين تربيت مسيحى وى داشت.»(35)به گواهى تاريخ، خود يزيد گرايش خود را نسبت به مسيحيت كتمان نمىكرد، بلكه علنا مىگفت:فان حرمت على دين احمد فخدها على دين المسيح بن مريم :اگر شراب در دين احمد (پيامر اسلام ) حرام است , تو آن را بر دين مسيح بگير (و بيا شام ) (1.اصولاً بايد توجه داشت كه دولت روم در دربار بنى اميه نفوذ داشت و برخى از مسيحيان روم در دربار شام مستشار بودند, چنانكه به تصريح مورخان , يزيد هنگام حركت امام حسين ـ عليه السلام ـ به سمت كوفه , به توصيه ء<سرجون > رومى <2<عبيدالله بن زياد> را كه تا آن موقع والى <بصره > بود, (با حفظ سمت ) به حكومت كوفه منصوب كرد, و تا آن موقع حاكم كوفه از طرف يزيد<نعمان بن بشير> بود(3اينك كه چهرهء پليد يزيد و كفر و دشمنى او با اسلام روشن گرديد, بخوبى به علت قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ بر ضد حكومت او پى مى بريم و بروشنى در مى يابيم كه حكومت يزيد نه تنها از اين نظر كه آغاز گر بدعت رژيم سلطنتى موروثى در اسلام بود, بلكه از نظر بى لياقتى شخص وى نيز از نظر امام حسين ـ عليه السلام ـ نا مشروع بود, بنابر اين با توجه به اينكه با مرگ معاويه موانع زمان او بر طرف شده بود, وقت آن رسيده بود كه امام حسين اعلان مخالفت كند و اگر امام حسين ـ عليه السلام ـ با يزيد بيعت مى كرد, اين بيعت بزرگترين حجت مشروعيت حكومت يزيد به شمار مى آمدعلت مخالفت امام حسين ـ عليه السلام ـ, در بيانات و نامه هاى آن حضرت بخوبى به چشم مى خورد. در همان نخستين روزهايى كه حسين بن عليه ـ عليه السلام ـ در مدينه براى اخذ بيعت در فشار بود, در پاسخ وليد كه پيشنهاد بيعت با يزيد را مطرح كرد, فرمود: اينك كه مسلمانان به فرمانروايى مانند يزيد گرفتار شده اند بايد فاتحهء اسلام را خواند (4و ضمن در پاسخ نامه هاى دعوت كوفيان , ويژگيهاى زمامدار مسلمانان را چنين بيان كرد<... امام و پيشواى مسلمانان كسى است كه به كتاب خدا عمل نموده , و راه قسط و عدالت را در پيش گيرد و از حق پيروى كرده و با تمام وجود خويش مطيع فرمان خدا باشد>(5
پيام آوران قيام كربلا :هر قيام و نهضتى عمدتا از دو بخش <خون > و<پيام > تشكيل مى گردد مقصود از بخش خون , مبارزات خونين و قيام مسلحانه است كه مستلزم كشتن و كشته شدن و جانبازى در راه آرمان مقدس است مقصود از بخش پيام نيز, رساندن و ابلاغ پيام انقلاب و بيان آرمانها و اهداف آن است در پيروزى يك انقلاب اهميت بخش دوم كمتر از بخش اول نيست , زيرا اگر اهداف و آرمانهاى يك انقلاب در سطح جامعه تبيين نشود, انقلاب از حمايت و پشتيبانى مردم برخوردار نمى گردد و در كانون اصلى خود به دست فراموشى سپرده مى شود و چه بسا گرفتار تحريفها و دگرگونيها توسط دشمنان انقلاب مى گرددبا بررسى قيام مقدس امام حسين ـ عليه السلام ـ اين دو بخش كاملا در آن به چشم مى خورد, زيرا انقلاب امام حسين ـ عليه السلام ـ تا عصر عاشورا مظهر بخش اول يعنى بخش خون و شهادت و ايثار خون بود و رهبر و پرچمدار آن نيز خود حسين بن على ـ عليه السلام ـ در حالى كه بخش دوم آن از عصر عاشورا آغاز گرديد و پرچمدار آن امام زين العابدين و زينب كبرى ـ عليهما السلام ـ بودند كه پيام انقلاب و شهادت سرخ آن حضرت و يارانش را با سخنان آتشين خود به اطلاع افكار عمومى مى رساندند و طبل رسوايى حكومت پليد اموى را به صدا در آوردند. با توجه به تبليغات بسيار گسترده و دامنه دارى كه حكومت اموى از زمان معاويه به بعد بر ضد اهل بيت (بويژه در منطقهء شام ) به راه انداخته بود, بى شك اگر باز ماندگان امام حسين ـ عليه اسلام ـ به افشاگرى و بيدار سازى نمى پرداختند, دشمنان اسلام و مزدوران قدرتهاى وقت , قيام و نهضت بزرگ و جاويدان آن حضرت را در طول تارخ لوث مى كردند و چهرهء آن را وارونه نشان مى دادند. همچنانكه برخى از آنان به امام حسن ـ عليه السلام ـ تهمت زده ];ّّ گفتند: در اثر ذات الريه و سل از دنيا رفت ! عده اى ديگر هم ادعا مى كردند كه حسين بن على ـ عليه السلام ـ با سرطان از دنيا رفت !! ما تبليغات گستردهء بازماندگان حضرت سيد الشهدا ـ عليه السلام ـ در دوران اسيرى كه كينه توزى سفيهانه ء يزيد چنين فرصتى را براى آنان پيش آورده بود, اجازهء چنين تحريف و خيانتى را به دشمنان حسين ـ عليه السلام ـ نداد. اينك براى آنكه نقش تاريخساز اسيران آزاديبخش كربلا در بيدار سازى افكار عمومى و رساندن پيام انقلاب بزرگ امام حسين ـ عليه السلام ـ بخوبى روشن گردد, در اينجا نا گزيريم قدرى به عقب بر گرديم و نگاهى به تاريخچهء حكومت معاويه در شام بيفكنيم
دوران سلطهء معاويه در شام :اصولاً بايد توجه داشت كه شام از آن روز كه به تصرف مسلمانان در آمد, فرمانروايانى چون <خالد> پسر وليد و<معاويه > پسر ابوسفيان را به خود ديد. مردم اين سرزمين , نه صحبت پيغمبر را در يافته بودند, نه روش اصحاب او را مى دانستند, و نه اسلام را دست كم انگونه كه در مدينه رواج داشت مى شناختند. البته يكصد و سيزده تن از صحابهء پيغمبر, يا در فتح اين سرزمين شركت داشته و يا بتدريج در آنجا سكونت گزيده بودند, اما نگاهى به ترجمهء احوال اين عده نيز نشان مى دهد كه جز چند تن از آنان بقيه , مدت كمى محضر پيغمبر را درك كرده بودند, و جز يك يا چند حديث از آن حضرت بيشتر روايت نداشتند. بعلاوه , بيشتر اين عده در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حكومت معاويه مردند. در زمان قيام و شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ تنها يازده تن از آنان زنده بودند و در شام به سر مى بردند; مردمانى در سنين هفتاد تا هشتاد سال كه گوشه نشينى را بر آميختن با توده ترجيح داده بودند و در عامه نفوذى نداشتند در نتيجه نسل جوان ـ آنان كه در سن يزيد بودند ـ از اسلام حقيقى چيزى نمى دانستند و شايد در نظر آنان اسلام هم حكومتى بود مانند حكومت كسانى كه پيش از اين دسته بر آن سرزمين فرمان مى راندند. تجمل دربار معاويه , حيف و مال مال مردم , پرداختن به تشريقات معمول قدرتهاى خود كامه چون ساختنى كاخهاى عظيم و ايجاد گارد احترام و كوكبهء مفصل , و بالاءخره تبعيد و زندانى كردن و كشتن مخالفان , براى آنان امرى طبيعى بود, زيرا تا نيمقرن پيش چنين نظامى در حكومت قبلى نيز ديده مى شد و مسلماً كسانى بودند كه مى پنداشتند آنچه در مدينهء عصر پيامبر گذشته نيز چنين بوده است (6. در نتيجه مردم شام كردار معاويه پسر ابوسفيان و پيرامونيان او را سنت مسلمانى مى پنداشتند. معاويه در حدود 42سال در دمشق امارت و خلافت كرد. در حدود پنج سال از طرف خليفهء دوم , و در حدود دوازده سال از طرف خليفهء سوم امير شام بود. كمتر از پنج سال هم در زمان خلافت امير موءمنان على بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ و در حددود شسش ماه نيز در خلافت ظاهرى اما حسن ـ عليه السلام ـ حكومت شام را به دست داشت . چيزى كمتر از بيست سال هم عنوان خلافت اسلامى را يدك مى كشيد(7
تبليغات زهر آگين :معاويه در اين مدت نسبتاً طولانى مردم شام را طورى پرورش داد كه فاقد بصيرت و آگاهى دينى باشند, و در برابر اراده و خواست معاويه بى چون و چرا تسليم گردندمعاويه در طى اين مدت نه تنها از نظر نظامى و سياسى مردم شام را تحت سلطهء خود قرار داد, بلكه از نظر فكرى و مذهبى نيز مردم آن منطقه را كور و كر و گمراه بار آورد تا آنچه او به عنوان تعليمات اسلام به آنان عرضه مى كند, بى هيچ اشكالى بپذيرند! او با مكر و شيطنت خاصى كه داشت , در اين زمينه به كاميابيهاى بزرگى دست يافت كه درخور توجه است . دسيسه هاى او را در وارونه نشان دادن چهرهء درخشان مرد بزرگى مثل على ـ عليه السلام ـ, و ايجاد بدعت ];ّّ ناسزا گويى به آن حضرت , همه مى دانيم . پس از شهادت عمار ياسر(سرباز نود ساله و مبارز ديرين و نستوه اسلامى ) در جنگ صفين در ركاب على ـ عليه السلام ـ, كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم شهادت او را به دست ستمگران پيشگويى كرده بود, معاويه با ترفند عوامفريبانه اى در ميان سپاه شام شايع ساخت كه قاتل عمار, على است , زيرا على او را به ميدان جنگ آورده و باعث قتل او شده است !!(8داستان <ناقه > و<جمل > و قضيهء فضاحتبار خواندن <نماز جمعه > در روز<چهار شنبه >! توسط معاويه نيز موءيدى ديگر براى اين معنا است , و چندان مشهور است كه نيازى به توضيح ندارد(9حكومت پليد بنى اميه با تبليغات زهر آگين و كينه توزانه اش , خاندان پاك پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در نظر مردم شام منفور جلوه و در مقابل , بنى اميه را خويشان رسول خدا قلمداد كرده بود, به طورى كه مورخان مى نويسند: پس از پيروزى قيام عباسيان و استقرار حكومت <ابوالعباس سفاح > ده تن از امراى شام نزد وى رفتند و همه سوگند خوردند كه ما تا موقع قتل مروان , ـ آخرين خليفهء اموى ـ نمى دانستيم كه رسول خدا جز بنى اميه خويشاوندى داشته باشد كه از او ارث ببرد, تا آنكه شما امير شديد(10بنابر اين جاى شگفت نيست اگر در كتب مقتل بخوانيم به هنگام در آمدن اسيران به دمشق مردى در برابر على بن الحسين ـ عليه السلام ـ ايستاد و گفت : سپاس خدايى را كه شما را كشت و نابود ساخت و مردمان را از شرتان آسوده كرد و امير الموءمنين را بر شما پيروز گردانيدعلى بن الحسين ـ عليه السلام ـ خاموش ماند تا مرد شامى آنچه در دل داشت , بيرون ريخت . سپس از او پرسيد: قرآن خوانده اى ؟ـ آرى ـ اين آيه را خوانده اى ؟قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (11:(بگو بر رسالت خود مزدى از شما نمى خواهم جز دوستى نزديكان ـ آرى ـ و اين آيه را؟: وآت ذالقربى حقه :(12(و حق خويشاوندان را بده ـ آرى ـ و اين آيه راانما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا(13(بى شك خداى متعال مى خواهد هر گونه پليدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك سازد, پاك ساختنى ـ آرى ـ اى شيخ , اين آيه ها در حق ما نازل شده است , ما ييم ذوى القربى , ما ييم اهل بيت پاكيز از هر گونه آلايش شيخ دانست آنچه دربارهء اين اسيران شنيده درست نيست ; آنان خارجى نيستند, بلكه فرزندان پيغمبرند, لذا از آنچه گفته بود پشيمان شد و گفت ـ خدايا, من از بغضى كه از اينان در دل داشتم , به درگاه تو, توبه مى كنم . من از دشمنان محمد و آل محمد بيزارم (14
اين زندگينامه ادامه دارد ...... www.maximumtechnic.com |