Contact Us Recommend Us News Contents About Us Home Page
 

زندگينامه امام حسين -3
نويسنده : فرزين نجفي پور
بسمه تعالي
افتخاري ديگر از سايت ماكزيمم تكنيك www.maximumtechnic.com
ادامه زندگينامه امام حسين (ع)
ره آورد سفر اسيران :اينك با توجه به اين همه تبليغات گسترده و زيانبار بر ضد خاندان پيامبر, اهميت سفر باز ماندگان امام حسين ـ عليه السلام ـ به شام بخوبى روشن مى گردد, زيرا آنان در اين سفر, آثار چهل سال تبليغات مسموم كننده را از بين بردند و چهرهء كريه حكومت اموى را بخوبى معرفى كردند و افكار خفتهء مردم شام را بيدار و متوجه حقايق ساختند, به طورى كه مى توان گفت هنگام باز گشت به مدينه حكم ارتشى فاتح را داشتند كه ماءموريت خود را بخوبى انجام داده باشد! در اينجا براى آنكه عظمت رسالت و ماءموريتى كه پيام آوران قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ انجام دادند, كاملاً روشن گردد بى مناسبت نيست به دو نمونهء تاريخى اشاره كنيم
1ـ مصونيت خاندان امامت در فاجعهء حَرّه :پس از شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ همزمان با مناطق ديگر كشور اسلامى , اندك اندك شهر مدينه نيز كه مركز خويشاوندان پيامبر بود, به هيجان آمد. حاكم مدينه به گمان خود تدبيرى انديشيد و گروهى از بزرگان شهر را به <دمشق > فرستاد تا از نزديك خليفهء جوان را ببينند و از مراحم وى بر خوردار شوند تا شايد در باز گشت به مدينه مردم را به اطاعت از وى تشويق كنند.يزيد كه نه تربيت درستى داشت , نه از تدبير و دور انديشى بر خوردار بود, و نه ظاهر اسلام را رعايت مى كرد, پيش روى نمايندگان <مدينه > نيز به شرابخوارى و سگبازى و كارهاى خلاف شرع پرداخت . نمايندگان مدينه همين كه از شام باز گشتند, فغان بر آوردند و گفتند:يزيد مردى شرابخواره و سگباز و فاسق است و چنين كسى نمى تواند خليفه و امام مسلمانان باشد. سر انجام شورش سراسر شهر را فرا گرفت و مردم , حاكم شهر و خاندان اموى را از شهر بيرون كردند. چون اين خبر به شام رسيد, يزيد لشگرى را ماءمور سر كوبى مردم مدينه كرد و<مسلم بن عقبه > را كه مردى سالخورده بود, امير آن لشگر كرد. مسلم مدينه را محاصره كرد. پس از چندى ساكنان شهر تاب مقاومت از كف دادند و تسليم شدند. سپاهيان شام سه روز مدينه را قتل عام كردند و از هيچ زشتكارى باز نايستادند. چه مردان ديندار و پارسا و شب زنده دار كه كشته شدند, چه حرمتها كه درهم شكست و چه زنان و دختران كه از تجاوز اين قوم وحشى ايمن نماندند (15. از اين فاجعه , در تاريخ به نام جريان <حره > ياد مى شود.اما در اين فاجعهء بزرگ , خانهء امام زين العابدين و بنى هاشم از تعرض مصون ماند, و به همين جهت دهها خانواده مسلمان در مدت محاصرهء شهر, به خانهء آن حضرت پناهنده شده و از خطر نجات يافتند.<طبرى > مى نويسد:هنگامى كه يزيد, مسلم بن عقبه را به مدينه فرستاد بدو گفت :على بن الحسين در كار شورشيان دخالتى نداشته است , دست از او باز دار و باوى به نيكى رفتار كن (16.شيخ <مفيد> نيز مى نويسد:مسلم بن عقبه وقتى وارد مدينه شد على بن الحسين ـ عليه السلام ـ را خواست . وقتى على بن الحسين حاضر شد او را نزديك خود نشاند و احترام كرد و گفت : امير الموءمنين مرا سفارش كرده است كه به تو نيكى و بخشش كنم , و حساب تو را از ديگران جدا سازم . على بن الحسين او را سپاس گفت . آنگاه مسلم به اطرافيان خود گفت : استر مرا براى او زين كنيد و به او گفت : به ميان خانواده ات بر گرد, گويا آنان را ترسانيديم و شما را به سبب آمدنت به اينجا به زحمت افكنديم , و اگر در دست ما چيزى بود, چنانكه سزاوار هستى , تراصله مى داديم (17به دلائلى كه در سيرهء امام چهارم خواهيم گفت , شك نيست كه يكى از علل رفتار مسلم آن بود كه على بن الحسين ـ];ّّ عليه السلام ـ از آغاز شورش , خود را كنار كشيد و با شورشيان همداستان نگشت ; اما اين نيز مسلم است كه شهادت حسين بن على ـ عليه السلام ـ براى حكومت يزيد گران تمام شده بود و هنوز حكومت وى به علت اين جنايت بزرگ تحت فشار افكار عمومى بود, ازين رو يزيد نمى خواست با آزار خاندان امامت , خود را بدنام تر سازد
2ـ دستور عبدالملك بن مروان به حجاج :<يعقوبى > مى نويسد عبدالملك بن مروان به <حجاج > كه از طرف وى حاكم حجاز بود, نوشت : مرا به خون فرزندان ابوطالب آلوده نكن , زيرا خود ديدم كه چون خاندان حرب (ابوسفيان ) با آنان در افتادند, بر افتادند (18از آنجا كه مى دانيم عبدالملك از خلفاى با هوش و سياستمدارى اموى بود (19و نيز مى دانيم كه او پنج سال پس از فاجعهء كربلا به حكومت رسيد, به اهميت و ارزش اين اعتراف پى مى بريم , زيرا اين دستور نشان مى دهد كه خاندان ابو ـ سفيان , با همهء فشارى كه به دودمان ابى طالب وارد آوردند, در اهداف شوم خود كامياب نشدند و جز روسياهى و لعن ابدى براى آنان چيزى نماند.
درهم كوبيدن پشتوانهء فكرى امويان :معمولاً در جوامع بشرى , قدرتها و حكومتهاى ستمگر هر اندازه زور داشته باشند, بالاخره نياز به يك پشتوانهء فكرى و فلسفى و عقيدتى دارند, يعنى به يك نظام اعتقادى نياز دارند كه تكيه گاه نظام اقتصادى و سياسى و توجيه گر وضع موجود آنها باشد. به تعبير ديگر, قدرتهاى حاكم ستمگر همواره در كنار ابزار سلطهء نظامى و پليسى بر مردم , نيازمند ابزار فكرى و روانى نيز هستند تا مردم را براحتى رام و مطيع خود سازند, زيرا اگر مردم , مردمى دارى فكر و انديشهء درست باشند و نظام حاكم بر خود را نظام فاسد و خائن بدانند, هرگز زير بار آن نمى روند, از اين نظر ضرورت يك پشتوانهء فكرى و عقيدتى براى اين گونه حكومتها بخوبى روشن مى گردد. البته ممكن است اين پشتوانهء فكرى بر حسب تفاوت جامعه ها, به صورت يك فلسفه , يك مكتب , يك <ايسم > و يا به صورت يك مذهب و انديشهء مذهبى باشد. حكومت جبار و ضد اسلامى بنى اميه نيز خود را شديداً نيازمند چنين پشتوانهء فكرى و عقيدتى مى ديد, و چون جامعه , جامعهء اسلامى بود, ناگزير بود جنايات خود را با توجيهات مذهبى پوشانده و فكر مردم را با يك سلسله تبليغات مذهبى تخدير كند. نبايد خيال كنيم كه بنى اميه نسبت به داورى مردم بى تفاوت بودند, و در برابر جناياتشان مى گفتند: بگذار مردم هر چه مى خواهند بگويند. نه , آنان در مقام اغفال افكار مردم نياز به القاى يك سلسله افكار و انديشه هاى داشتند تا اذهان عمومى بپذيرد كه وضع موجود بهترين وضع است , و بنابر اين بايد حفظ شود
جبر گرايى :يكى از راههاى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان , ترويج جبر گرايى است . معمولاً هر وقت حكومتهاى جبار مى خواهند خود را توجيه كنند, جبر گرا مى شوند; يعنى , همه چيز را به خدا مستند مى كنند, در برابر هر كارى تلقين مى كنند كه كار خدا بود كه اين جور شد و اگر مصلحت خدايى نبود اين جور نمى شد و خدا خودش نمى گذاشت كه اين جور بشود. منطق جبرگرايى اين است كه آنچه هست همان است كه بايد باشد و آنچه نيست همان است كه نبايد باشد!(20دقيقاً يكى از پشتوانه هاى فكر و عقيدتى حكومت بنى اميه منطق جبر گراى بود, آنان با ترويج جبر گراى كوشش داشتند هر گونه اعتراض احتمالى مردم را در نطفه خفه كنندامويان به منظور تثبيت پايه هاى حكومت خود و جلوگيرى از قيام مردم مسلمان , از فرقه ء<جبريه > ترويج و حمايت مى كردند. امويان با خطر نفوذ<قدريه > مواجه بودند. اين فرقه معتقد به حريت اراده و آزادى انسان در مقام عمل بودند و عقيده داشتند كه انسان هر نوع عملى را كه در زندگى پيش مى گيرد, به ميل خود انتخاب مى كند و چون در انتخاب نحوهء عمل و رفتار آزاد است , در برابر اعمال خود مسئول است , زيرا هر حريتى طبعاً مستلزم مسئوليت مى باشد (21اين مذهب براى امويان , كه از مخالفت ملت مسلمان بيمناك بودند, خطر بزرگى محسوب مى شد. ازينرو پيروان و رهبران قدريه را زير فشار قرار داده از مذهب جبر, كه درست نقطهء مقابل آن بود, جانبدارى مى كردند زيرا مذهب جبر در زمينهء مبازرات سياسى , با هدفهاى امويان سازش داشت . اين مذهب به مردم مى گفت : وجود امويان و كارهاى آنان , هر قدر كه ناروا و ظالمانه باشد, جز تقدير الهى نيست و به هيچ وجه قابل تغيير و تبديل نمى باشد! بنابر اين مخالفت با آنها هيچ فايده اى ندارد. معاويه تظاهر به مذهب جبر مى كرد تا اعمال خود را در برابر ملت بدين نحو توجيه كند كه هر چه او مى كند طبق مقدرات الهى است و هيچ راهى براى تغيير آن وجود ندارد, بعلاوه چون معاويه خليفهء اسلامى است , ارتكاب هيچ گناهى به مقام او لطمه نمى زند و مجوز مخالفت با او نخواهد بود! پيداست شخصى مثل معاويه از منافع مهمى كه ممكن بود مذهب جبر براى او در برداشته باشد, غفلت نمى كرد. او و ساير امويان بخوبى مى دانستند كه حكومت آنها براى مسلمانان غير قابل تحمل است و باز مى دانستند كه آنها در نظر بسيارى از افراد ملت , يك مشت فريبكار و دشمن خاندان پيامبر و قاتل افراد پرهيزگار و بى گناه مى باشند و نيز مى دانستند كه اگر عقيده اى باشد كه مردم را از قيام بر ضد آنها و اعمالشان باز بدارد, مذهب جبر است ; مذهبى كه به مردم مى گويد: خداوند از روز اول مقدر كرده است كه اين خاندان به حكومت برسند, بنابر اين اعمال و رفتار آنها جز نتيجهء تقدير حتمى خدا نيست . ازينرو نفوذ اين افكار و عقايد در ذهن مسلمانان كاملاً به نفع امويان و حكومت آنها بود (22
بهره بردارى از ادبيات تخديرى :منظور تاءييد اين افكار, علاوه بر توجيهات دينى گذشته , از عنصر شعر نيز بهره بردارى مى شد. معاويه از نفوذ فوق العادهء شعراى معاصر خود در افكار عمومى , به منظور پيشبرد مطامع خود سود مى جست . معاويه ـ و همچنين خلفاى اموى بعدى ـ به اشعار شعرايى كه حكومت آنها را مولود تقدير و مشيت الهى معرفى مى كردند, با خوشحالى و رضايت گوش مى دادند و حتى آنها را به سرودن چنين اشعارى وادار مى نمودند تا هيچ فرد با ايمانى امكان قيام بر ضد بنى اميه نداشته باشد. مزدوران معاويه ماءموريت داشتند افكار مخصوص معاويه را در قالبهايى بريزند كه در ميان عوام و تودهء مردم بسهولت شايع گردد, خواه به وسيلهء نقل رواياتى از زبان پيامبر باشد و خواه به وسيلهء شعر(23
حضرت زينب ـ عليها السلام ـ در كاخ پسر زياد :پس از حادثهء عاشورا مزدوران يزيد, با استفاده از اين روش , شروع به تبليغ كردند و پيروزى ظاهر يزيد را خواست خدا قلمداد كردند.<عبيدالله بن زياد> پس از شهادت اما حسين ـ عليه السلام ـ مردم را در مسجد بزرگ كوفه جمع كرد تا قضيه را به اطلاع آنها برساند. او قيافهء مذهبى به خود گرفت و گفت :<الحمدلله الذى اءظهر الحق و نصر اءمير الموءمنين و اءشياعه و قتل الكذاب بن الكذاب >:ستايش خدا را كه حق را پيروز كرد و امير الموءمنين (يزيد) و پيروانش را يارى كرد و دروغگو پسر دروغگو را كشت !! (24اما متقابلاً حضرت زينب و حضرت على بن الحسين ـ عليهم السلام ـ كه از شگرد تبليغى دشمن آگاه بودند, اين پايگاه فكرى بنى اميه را هدف قرار داده با سخنان متين و مستدل خود بشدت آن را كوبيدند و يزيد و يزيديان را مسئول اعمال و جناياتشان معرفى كردند. يكى از جلوه هاى بر خورد اين دو تفكر, هنگامى بود كه زنان و كودكان حسينى را وارد كاخ عبيد الله بن زياد كردند.آن روز عبيد الله در كاخ خود ديدار عمومى ترتيب داد و دستور داد سر بريدهء امام حسين ـ عليه السلام ـ را در برابرش بگذارند. آنگاه زنان و كودكان را وارد كاخ نمودند.زينب , در حالى كه كم ارزش ترين لباسهاى خود را به تن داشت و زنان و كنيزان اطراف او را گرفته بودند, به صورت ناشناس وارد مجلس شد و بى اعتنا در گوشه اى نشست . عبيدالله چشمش به او افتاد و پرسيد: اين زن كه خود را كنار كشيده و ديگر زنان گردش جمع شده اند, كيست ؟زينب پاسخ نگفت . عبيدالله سوءال خود را تكرار كرد. يكى از كنيزان گفت : او زينب دختر فاطمه دختر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم است .عبيدالله رو به زينب كرد و گفت :ستايش خدا را كه شما خانواده را رسوا ساخت و كشت و نشان داد كه آنچه مى گفتيد دروغى بيش نبود(25زينب پاسخ داد:ستايش خدا را كه ما را به واسطهء پيامبر خود(كه از خاندان ماست ) گرامى داشت و از پليدى پاك گردانيد. جز فاسق رسوا نمى شود و جز بد كار, دروغ نمى گويد, و بدكار ما نيستيم , ديگرانند(يعنى تو و دار و دسته ات هستيد) و ستايش مخصوص خداوند است (26.ـ ديدى خدا با خاندانت چه كرد؟ـ جز زيبايى نديدم ! آنان كسانى بودند كه خدا مقدر ساخته بود كشته شوند و آنها نيز اطاعت كرده و به سوى آرامگاه خود شتافتند و بزودى خداوند تو و آنان را(در روز رستاخير) با هم روبرو مى كند و آنان از تو, به درگاه خدا شكايت و دادخواهى خواهند كرد, اينك بنگر آن روز چه كسى پيروز خواهد شد, مادرت به عزايت بنشيند اى پسر مرجانه پسر زياد(از سخنان صريح و تند زينب و از اينكه او را با نام مادر بزرگ بد نامش يعنى مرجانه خطاب كرد) سخت خشمگين شد و خواست تصميم سوئى بگيرد. يكى از حاضران بنام <عمرو بن حريث > گفت : امير! اين يك زن است و كسى زن را به خاطر سخنانش مواءخذه نمى كند.پسر زياد بار ديگر خطاب به زينب گفت :خدا دلم را با كشته شدن برادر نافرمانت حسين و خاندان شورشگر و سر كشت شفا داد.زينب گفت :به جانم قسم مهتر مرا كشتى , نهال مرا قطع كردى و ريشهء مرا در آوردى , اگر اين كار مايهء شفاى توست , همانا شفا يافته اى . پسر زياد كه تحت تاءثير شيوائى كلام زينب قرار گرفته بود, با خشم و استهزا گفت : اين هم مثل پدرش سخن پرداز است , به جان خودم پدرت نيز شاعر بود و سخن به سجع مى گفت .زينب گفت :زن را با سجع گويى چكار؟(حالا چه وقت سجع گفتن است ؟)(27ابن زياد مى خواست وانمود كند كه هر كس بر حسب ظاهر در جبههء نظامى شكست بخورد, رسوا شده است , زيرا اگر او بحق بود در جبههء نظامى غالب مى شد.زينب كبرى ـ عليها السلام ـ كه بخوبى مى دانست پسر زياد از چه ديدگاهى سخن مى گويد پايگاه فكرى او را در هم كوبيد, و با اين سخنانش اعلام كرد كه معيار<شرف و فضيلت >, حقيقت جويى و حقيقت طلبى است , نه قدرت ظاهرى زينب اعلام كرد كه كسى كه در راه خدا شهيد شده رسواه نمى شود, رسوا كسى است كه ظلم و ستم كند و از حق منحرف شود. عبيدالله بن زياد انتظار داشت زينب مصيبت ديده , و عزيز از دست داده , با يك طعنه , به زانو در آيد, اشك بريزد و عجز و لابه كند! اما زينب شير دل ـ عليها السلام ـ سخنان او را در دهانش شكست و غرورش را درهم كوبيد.براستى , در تاريخ بشر كدام زنى را مى توان يافت كه شش يا هفت برادر او را كشته باشند, پسرى از وى به شهادت رسيده باشد, ده نفر از برادر زادگان و عمو زادگان او را از دم تيغ گذرانده باشند و سپس او را با همهء خواهران و برادر زادگانش اسير كرده باشند, آنگاه بخواهد در حال اسيرى و گرفتارى از حق خود و شهيدان خود دفاع كند, آنهم در شهرى كه مركز حكومت و خلافت پدرش بوده و در دارالحكومه اى كه پدرش در حدود چهار سال از دوران خلافت خود را همانجا ساكن بوده است , و با اين وضع و با اين همه موجبات ناراحتى و افسردگى , نه تنها از آنچه بر سر وى آمده است گله مند نباشد, بلكه با كمال صراحت بگويد كه ما چيزى بر خلاف ميل و رغبت خويش نديده ايم , اگر مردان ما به شهادت رسيده اند براى همين كار آمده بودند و اگر جز اين باشد جاى نگرانى و اضطراب خاطر است , اكنون كه آنان وظيفهء خدايى خويش را بخوبى انجام داده اند و افتخار شهادت را به دست آورده اند, جز اينكه خدا را بر اين توفيق شكر و سپاس گوييم چه كارى از ما شايسته است ؟(28
خطبهء حضرت زينب ـ عليها السلام ـ در كوفه :اينجا كوفه است , كوفه با دمشق خيلى فرق دارد, كوفه شهرى است كه تا بيست سال پيش مركز حكومت على ـ عليه السلام ـ بود. اينجا مركز شيعيان بود. مردم اينجا ـ كه بخشى از عراقيانند ـ طالب حكومت عدل اسلامى و خواهان آزادى از چنگ ستمگران و هواخواه اهل بيتند, اما حاضر نيستند بهاى (دستيابى به ) چنين نعمتى را بپردازند!اينان , هم زندگى مادى و ثروت و رياست مى خواهند, و هم آزادى از يوغ ستمگران , اما اگر فشارى بر آنان وارد شود, يا منافعشان را در خطر ببينند, دست از همهء آرمانهاى خود مى كشند! اينان شخصيتى دو گونه دارند, گرفتار نوعى تضاد درونى هستند, از يك سو پسر پيغمبر را با شور و حرارت دعوت مى كنند, و از سوى ديگر چون فشار بر آنان وارد مى شود نه تنها وعدهء خود را فراموش مى كنند, بلكه كمر به قتل او مى بندند, پس بايد اينان را بيدار كرد, بايد متوجه خطاهايشان ساخت , بايد گفت كه با قتل حسين بن على ـ عليه السلام ـ چه جنايت بزرگى مرتكب شده اند اين وظيفهء بيدار سازى , از ميان زنان بيشتر به عهدهء زينب است , زيرا زنانى كه در كوفه سن آنان از سى سال تجاوز مى كرد, زينب را بيست سال پيش در دوران حكومت على ـ عليه السلام ـ در اين شهر ديده بودند و حرمت او را در ديده ء على و حشمت وى را در چشم پدران و شوهران خويش مشاهده كرده بودند, زينب براى آنان چهره اى آشنا بود, اينك ديدن صحنهء رقتبار اسيرى زينب در خيل اسيران , خاطرات گذشته را زنده مى كرد. زينب از اين فرصت استفاده نمود,];ّّ شروع كرد به صحبت كردن , مردم صداى آشنايى شنيدند, گويى على ـ عليه السلام ـ صحبت مى كرد, حنجره , حنجره ء على ـ عليه السلام ـ و صدا, صداى على بود. راستى اين على است كه حرف مى زند يا دختر على است ؟ آرى او زينب كبرى بود كه سخن مى گفت .احمد بن ابى طاهر معروف به <ابن طيفور>(204ـ 280 در كتاب <بلاغات النساء> كه مجموعه اى از سخنان بليغ بانوان عرب و اسلام ويكى از قديمى ترين منابع است , مى نويسد.<خديم اسدى >(29مى گويد: در سال شصت و يك كه سال قتل حسين ـ عليه السلام ـ بود وارد كوفه شدم . ديدم زنان كوفه گريبان چاك زده گريه مى كنند, و على بن الحسين ـ عليه السلام ـ را ديدم كه بيمارى او را ضعيف و ناتوان ساخت بود. على بن الحسين سر بلند كرد و گفت : اى اهل كوفه بر(مظلوميت و مصيبت ) ما گريه مى كنيد؟! پس چه كسى جز شما ما را كشت ؟در اين هنگام <ام كلثوم > ـ عليها السلام ـ (30با دست به مردم اشاره كرد كه خاموش باشيد! با اشارهء او نفسها در سينه ها حبس شد, صداى زنگ شترها خاموش گشت .آنگاه شروع به سخن كرد, من زنى با حجب و حيا را فصيحتر از او نديده ام , گويى از زبان على ـ عليه السلام ـ سخن مى گفت , سخنان زينب چنين بود.<مردم كوفه ! مردم مكار خيانت كار! هرگز ديده هاتان از اشك تهى مباد! هرگز ناله هاتان از سينه بريده نگردد! شما آن زن را مى مانيد كه چون آنچه داشت مى رشت , بيكبار رشته هاى خود را پاره مى كرد, نه پيمان شما را ارجى است و نه سوگند شما را اعتبارى ! جز لاف , جز خودستايى , جز درعيان مانند كنيزكان تملق گفتن , و در نهان با دشمنان ساختن چه داريد؟ شما گياه سبز وتر و تازه اى را مى مانيد كه بر تودهء سر گينى رسته باشد و مانند گنجى هستيد كه گورى را بدان اندوده باشند. چه بد توشه اى براى آن جهان آماده كرديد: خشم خدا و عذاب دوزخ ! گريه مى كنيد؟ آرى به خدا گريه كنيد كه سزاوار گريستنيد! بيش بگرييد و كم بخنديد.با چنين ننگى كه براى خود خريديد, چرا نگرييد؟ ننگى كه با هيچ آب شسته نخواهد شد. چه ننگى بدتر از كشتن پسر پيغمبر و سيد جوانان بهشت ؟! مردى كه چراغ راه شما و ياور روز تيرهء شما بود. بميريد! سر خجالت را فرو بيفكنيد! بيكبار گذشتهء خود را بر باد داديد و براى آينده هيچ چيز به دست نياورديد! از اين پس بايد با خوارى و سرشكستگى زندگى كنيد; چه , شما خشم خدا را براى خود خريديد! كارى كرديد كه نزديك است آسمان بر زمين افتد و زمين بشكافد و كوهها درهم بريزد.مى دانيد چه خونى را ريختيد؟ مى دانيد اين زنان و دختران كه بى پرده در كوچه و بازار آورده ايد, چه كسانى هستند؟! مى دانيد جگر پيغمبر خدا را پاره كرديد؟! چه كار زشت و احمقانه اى ؟!, كارى كه زشتى آن سراسر جهان را پر كرده است .تعجب مى كنيد كه آسمان قطره هاى خون بر زمين مى چكد؟, اما بدانيد كه خوارى عذاب رستا خيز سخت تر خواهد بود. اگر خدا, هم اكنون شما را به گناهى كه كرديد نمى گيرد, آسوده نباشيد, خدا كيفر گناه را فورى نمى دهد, اما خون مظلومان را هم بى كيفر نمى گذارد, خدا حساب همه چيز را دارد>اين سخنان كه با چنين عبارات شيوا از دلى سوخته بر مى آمد, و از دريايى مواج از ايمان به خدا نيرو مى گرفت , همه را دگر گون كرد. شنوندگان انگشت ندامت به دندان گزيده دريغ مى خوردند. در چنان صحنهء غم انگيز و عبرت آميز مردى از بنى جعفى كه ريشش از گريه تر شده بود, شعرى بدين مضمون خواند.پسران اين خاندان بهترين پسرانند و هرگز بر دامن فرزندان اين خانواده لكهء ننگ يا مذلت ننشسته است (31
حضرت زينب ـ عليها السلام ـ در كاخ يزيد:يزيد دستور داد اسيران را همراه سرهاى شهيدان به شام بفرستند. قافلهء اسيران به سمت شام حركت كرد. ماءموران ابن زياد بسيار تند خو و خشن بودند. دربار شام به انتظار رسيدن اين قافله , كه پيك فتح و پيروزى محسوب مى شد, دقيقه شمارى مى كرد. به گفتهء مورخان , كاروان اسيران از دروازهء ساعات در ميان هزاران تماشاچى وارد شهر گرديد. آن روز شهر دمشق , غرق شادى و سرور, پيروزى يزيد را جشن گرفته بود! قافله ء اسيران در ميان انبوه جمعيت , كوچه ها و خيابانها را پشت سر گذاشت و تا كاخ بلند حكومت يزيد بدرقه شد.درباريان در جايگاه مخصوص نشسته و يزيد بر فراز تخت با غرور و نخوت تمام آمادهء ديدار اسيران بود. در مجلس يزيد, بر خلاف مجلس عبيدالله , همه كس راه نداشت , بلكه تنها بزرگان كشور و سران قبايل و برخى از نمايندگان خارجى حضور داشتند و از اين جهت مجلس فوق العاده مهم و حساس بود.اسيران وارد كاخ شدند و در گوشه اى كه در نظر گرفته شده بود, قرار گرفتند. چون چشم يزيد به اسيران خاندان پيامبر افتاد, و آنان را پيش روى خود ايستاده ديد, دستور داد تا سر امام حسين ـ عليه السلام ـ را در ميان طشتى نهادند. لحظه اى بعد او با چوبى كه در دست داشت , به دندانهاى امام مى زد و اشعارى را كه <عبدالله بن زبعرى سهمى > در زمان كافر بودن خود گفته بود و ياد آور كينه هاى جاهلى بود, مى خواند و چنين مى گفت :<كاش بزرگان من كه در بدر حاضر بودند و گزند تيرهاى قبيلهء خزرج را ديدند, امروز در اين مجلس حاضر بودند و شادمانى مى كردند و مى گفتند يزيد دست مريزاد! به آل على كيفر روز بدر را چشانديم و انتقام خود را از آنان گرفتيم ...اگر مجلس به همين جا خاتمه مى يافت , يزيد برنده بود, و يا آنچه به فرمان او انجام مى يافت , چندان زشت نمى نمود, اما زينب نگذاشت كار به اين صورت پايان بيابد; آنچه را يزيد مايهء شادى مى پنداشت , در كام او از زهر تلختر كرد; به حاضران نشان داد: اينان كه پيش رويشان سر پا ايستاده اند, دختران همان پيامبرى هستند كه يزيد به نام او بر مردم شام سلطنت مى كند. زينب با قدرت و شهامت تمام آغاز سخن كرد و خطاب به يزيد چنين گفت :خدا و رسولش راست گفته اند كه : پايان كار آنان كه كردار بد كردند, اين بود كه آيات خدا را دروغ مى خواندند و آنها را مسخره مى كردند.يزيد! چنين مى پندارى كه چون اطراف زمين و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را به دستور تو مانند اسير از اين شهر به آن شهر بردند, ما خوار شديم و تو عزيز گشتى ؟ گمان مى كنى با اين كار قدر تو بلند شده است كه اين چنين به خود مى بالى و بر اين و آن كبر مى ورزى ؟ وقتى مى بينى اسباب قدرتت آماده و كار پادشاهيت منظم است از شادى در پوست نمى گنجى , نمى دانى اين فرصتى كه به تو داده شده است براى اين است كه نهاد خود را چنانكه هست , آشكار كنى . مگر گفتهء خدا را فراموش كرده اى كه مى گويد:<كافران مى پندارند اين مهلتى كه به آنها داده ايم براى آنان خوب است , ما آنها را مهلت مى دهيم تا بار گناه خود را سنگينتر كنند, آنگاه به عذابى مى رسند كه مايهء خوارى و رسوايى است .اى پسر آزاد شدگان !(32اين عدالت است كه زنان و دختران و كنيزكان تو در پس پردهء عزت بنشينند و تو دختران پيغمبر را اسير كنى , پردهء حرمت آنان را بدرى , صداى آنان را در گلو خفه كنى , و مردان بيگانه , آنان را بر پشت شتران از];ّّ اين شهر به آن شهر بگرداندد؟! نه كسى آنها را پناه دهد, نه كسى مواظب حالشان باشد, و نه سر پرستى از مردانشان آنان را همراهى كند؟ مردم اين سو و آن سو براى نظارهء آنان گرد آيند؟اما از كسى كه سينه اش از بغض ما آكنده است جز اين چه توقعى مى توان داشت ؟ مى گويى كاش پدرانم كه در جنگ بدر كشته شدند اينجا بودند و هنگام گفتن اين جمله با چوب به دندان پسر پيغمبر مى زنى ؟ ابداً به خيالت نمى رسد كه گناهى كرده اى و رفتارى زشت مرتكب شده اى ! چرا نكنى ؟! تو با ريختن خون فرزندان پيغمبر و خانوادهء عبدالمطلب , كه ستارگان زمين بودند, دشمنى دو خاندان را تجديد كردى . شادى مكن , چه , بزودى در پيشگاه خدا حاضر خواهى شد, آن وقت است كه آرزو مى كنى كاش كور و لال بودى و اين روز را نمى ديدى , كاش نمى گفتى : پدرانم اگر در اين مجلس حاضر بودند از خوشى در پوست نمى گنجيدند! خدايا, خودت حق ما را بگير و انتقام ما را از آن كس كه به ما ستم كرد, بستان .به خدا پوست خود را دريدى و گوشت خود را كندى . روزى كه رسول خدا و خاندان او و پاره هاى تن او در سايهء لطف و رحمت حق قرار گيرد, تو با خوارى هر چه بيشتر پيش او خواهى ايستاد, آن روز روزى است كه خدا و عدهء خود را انجام خواهد داد و اين ستمديدگان را كه هر يك در گوشه اى به خون خود خفته اند, گرد هم خواهد آورد; او خود مى گويد:<مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شده اند مرده ـ اند, نه , آنان زنده اند و از نعمتهاى پروردگار خود بهره مند مى باشند>. اما آن كس كه تو را چنين بنا حق بر گردن مسلمانان سوار كرد(= معاويه ), آن روز كه دادخواه , محمد, دادستان خدا, و دست و پاى تو گواه جنايات تو در آن محكمه باشد, خواهد دانست كداميك از شما بدبخت تر و بى پناهتر هستيد.يزيد اى دشمن خدا! و پسر دشمن خدا! سوگند به خدا تو در ديدهء من ارزش آن را ندارى كه سر زنشت كنم و كوچكتر از آن هستى كه تحقيرت نمايم , اما چه كنم اشك در ديدگان حلقه زده و آه در سينه زبانه مى كشد. پس از آنكه حسين كشته شد و حزب شيطان ما را از كوفه به بارگاه حزب بى خردان آورد تا با شكستن حرمت خاندان پيغمبر پاداش خود را از بيت مال مسلمانان بگيرد, پس از آنكه دست آن دژخيمان به خون ما رنگين و دهانشان از پاره گوشتهاى ما آكنده شده است , پس از آنكه گرگهاى درنده بر كنار آن بدنهاى پاكيزه جولان مى دهند, توبيخ و سرزنش تو چه دردى را دوا مى كند؟اگر گمان مى كنى با كشتن و اسير كردن ما سودى به دست آورده اى , بزودى خواهى ديد آنچه سود مى پنداشتى جز زيان نيست . آن روز جز آنچه كرده اى حاصلى نخواهى داشت , آن روز تو پسر زياد را به كمك خود مى خوانى و او نيز از تو يارى مى خواهد! تو و پيروانت در كنار ميزان عدل خدا جمع مى شويد, آن روز خواهى دانست بهترين توشهء سفر كه معاويه براى تو آماده كرده است اين بود كه فرزندان رسول خدا را كشتى . به خدا من جز از خدا نمى ترسم و جز به او شكايت نمى كنم . هر كارى مى خواهى بكن ! هر نيرنگى كه دارى به كار زن ! هر دشمنى كه دارى نشان بده ! به خدا اين لكهء ننگ كه بر دامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد. سپاس خدا را كه كار سروران جوانان بهشت را به سعادت پايان داد و بهشت را براى آنان واجب ساخت . از خدا مى خواهم رتبه هاى آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بيشتر گرداند, چه او سر پرست و ياورى تواناست (33عكس العمل چنين گفتار كه از جگرى سوخته و دلى سرشار از تقوى نيرو مى گرفت , معلوم است . سخت دل ترين مرد هنگامى كه با ايمان و تقوى روبرو شود, ناتوانى خود و قدرت حريف را مى بيند و براى چند لحظه هم كه شده است , از تصميم گيرى عاجز مى گردد. سكوتى مرگبار سراسر كاخ را فرا گرفت , يزيد آثار و علائم نا خوشايندى را در چهرهء حاضران ديد, گفت : خدا بكشد پسر مرجانه را من راضى به كشتن حسين ];ّّ نبودم !...(34
بارزات تبليغاتى امام چهارم عليه السلام :براى رهايى از ذلت و بردگى و باز يابى عزت و آزادگى و فراهم ساختن زمينه براى يك انقلاب ريشه دار و بنيادى در سطحى گسترده بر ضد بيداد و خفقان و تحريف حقايق , راهى جز آگاهى و بيدار سازى و روشنگرى مردم نيست . پس بايد مردم را روشن كرد و به آنان آگاهى و شناخت داد تا احساس مسئوليت كنند, آنگاه خود بخود شورش و انقلاب پديد مى آيد. اين , جزء نقشهء امام حسين ـ عليه السلام ـ بود كه مرحلهء اول را خود و يارانش با شهادت انجام دادند و مرحلهء دوم آن يعنى رساندن پيام قيام كربلا بر عهدهء امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ و زينب كبرى ـ سلام الله عليها ـ بود. تنها با اين نوع مبارزه بود كه مى شد تمام بافته هاى سى و چند سالهء بنى اميه را از بين برد و شورشى بنيادى بر ضد بنى اميه پى افكند و كاخ يزيد و امويان را براى هميشه لرزاند و واژگون كرد . مرحلهء دوم اين مبارزه كه تواءم با مظلوميت اهل بيت بود, و از عصر عاشورا شروع شد, با خطبهء زينب دختر امير موءمنان ـ عليه السلام ـ در بازار كوفه بعد با سخنان كوتاه و ساده , ولى بسيار پر شور و موءثر زين العابدين در همان شهر تداوم يافت امام به جمعيتى كه بيشتر براى تماشاى اسيران آمده بودند اشاره كرد كه سكوت كنند, و همه ساكت شدند. آنگاه پس از ستايش و درود خداى متعال فرمود:<مردم ! آنكه مرا مى شناسد, مى شناسد, و آنكه نمى شناسد خود را بدو مى شناسانم : من على فرزند حسين فرزند على فرزند ابى طالبم . من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند, دارايى و مال او را به غارت بردند... و كسان او را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فراتش سر بريدند, در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه به كسى مكرى به كار برده بود.من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است . مردم , شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و به او خيانت نكرديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت كارى ! و چه بد انديشه و كردارى ؟اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان مرا كشتيد و حرمت مرا در هم شكستيد, شما از امت من نيستيد! به چه رويى به او خواهيد نگريست ؟اين سخنان كوتاه و جانگذار در آن محيط خفقان و ارعاب , توفانى بپا ساخت و چنان در عمق روح و جان مردم كوفه نفوذ كرد كه ناگهان از هر سو بانگ شيون برخاست . مردم به يكديگر مى گفتند: نابود شديد و نمى دانيد. على بن الحسين ـ عليه السلام ـ گفت : خدا بيامرزد كسى را كه پند مرا بپذيرد و به خاطر خدا و رسول آنچه مى گويم در گوش گيرد. سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است . همه گفتند:پسر پيغمبر! ما شنوا, فرمانبردار, و به تو وفا داريم , از تو نمى بريم , با هر كه گويى پيكار مى كنيم , و با هر كس خواهى در آشتى به سر مى بريم ! يزيد را دستگير مى كنيم و از ستمكاران بر تو بيزاريم ! على بن الحسين ـ عليه السلام ـ گفت :هيهات ! اى فريبكاران دغل باز ! اى اسيران شهوت و آز مى خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه , به خدا هنوز زخمى كه زده ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان . تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين ناپذير است و از شما مى خواهم نه با ما باشيد نه ];ّّ بر ما.(35
گفتگوى امام سجاد عليه السلام با پسر زياد :چنانكه در صفحات پيش گفتيم , دستگاه حكومت بنى اميه از جبريگرى بهره بردارى مى كرد و كارها و جنايتهاى خود را به ارادهء خدا نسبت مى داد و بدين وسيله افكار عمومى را تخدير مى كرد, و چون امام سجاد ـ عليه السلام ـ و حضرت زينب ـ عليها السلام ـ از اين شگرد تبليغى دشمن آگاه بودند, بشدت با آن مبازره مى كردند . نمونهء روشن اين مبارزه گفتگوى امام سجاد با پسر زياد در كوفه است . پس از آنكه اسيران اهل بيت را به مجلس عمومى در كاخ پسر زياد وارد كردند و سخنان تندى بين او و زينب كبرى ـ عليه السلام ـ رد و بدل گرديد, پسر زياد به طرف على بن الحسين ـ عليه السلام ـ متوجه شد و گفت :اين كيست ؟بعضى از حاضران گفتند:على بن الحسين ـ عليه السلام ـ است . ـ مگر خدا على بن الحسين ـ عليه السلام ـ را نكشت ؟حضرت فرمود:برادرى داشتم كه او را نيز على بن الحسين مى گفتند, مردم او را كشتند . ـ نه , خدا او را كشت ؟ـ الله يتوفى الاءنفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها(36:(خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند و ارواحى را نيز كه نمرده اند, به هنگام خواب مى گيرد. ـ با چه جراءتى اين گونه جواب مرا مى دهى ؟ او را ببريد و گردنش را بزنيد. در اين هنگام زينب كبرى ـ عليها السلام ـ كه حافظ وديعهء امامت بود, گفت : پسر زياد! كسى از مردان ما را زنده نگذاشتى , اگر مى خواهى او را بكشى , مرا نيز با او بكش .على بن الحسين ـ عليه السلام ـ گفت : عمه ! خاموش باش تا من با او سخن بگويم , سپس گفت : پسر زياد! مرا از كشتن مى ترسانى ؟ مگر نمى دانى كه كشته شدن براى ما امر عادى , و شهادت , براى ما كرامت است ؟!(37
خطبهء امام سجاد عليه السلام در شام :چنانكه قبلاً اشاره شد, سفر بازماندگان امام حسين عليه السلام ـ به شام , در رساندن پيام انقلاب حسين ـ عليه السلام ـ و افشاى ماهيت پليد حكومت يزيد, نقش اساسى داشت . آنان در لباس اسارت همان جهاد مقدسى را انجام دادند كه حسين ـ عليه السلام ـ در لباس خون و شهادت انجام داد. توقف اسيران در شام فرصت خوبى به آنان داد تا مردم شام را كه در اثر تبليغات چهل ساله معاويه شناخت صحيحى از اسلام و خاندان پيامبر نداشتند, آگاه سازند. ازينرو باز ماندگان حسين ـ عليه السلام ـ از هر مناسبتى در اين زمينه بهره بردارى مى كردند. خطبهء امام سجاد ـ عليه السلام ـ كه در يكى از روزهاى توقف در شام ايراد شد, در اين ميان نقشى تعيين كننده داشت و يزيد را رسواى خاص و عام ساخت .مرحوم <علامه مجلسى > به نقل از صاحب <مناقب > و ديگران مى نويسد: روايت شده است كه روزى يزيد دستور داد منبرى گذاشتند تا خطيب بر فراز آن سخنانى در نكوهش حسين ـ عليه السلام ـ و على ـ عليه السلام ـ براى مردم ايراد كند. خطيب بالاى منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداوند, سخنان زيادى در نكوهش على بن ابى طالب و حسين ];ّّ بن على ـ عليهما السلام ـ گفت و سپس در مدح و ستايش معاويه و يزيد, داد سخن داد. و از آنان به نيكى ياد كرد. على بن الحسين ـ عليهما السلام ـ (از ميان جمعيت ) بر او بانگ زد:<واى بر تو اى خطيب ! خشنودى خلق را به بهاى خشم خالق خريدى , و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى .سپس گفت : يزيد! اجازه مى دهى بالاى اين چوبها بروم و سخنانى بگويم كه در آن رضاى خدا باشد و براى حاضران نيز اجر و ثوابى ؟ يزيد اجازه نداد. مردم گفتند: امير! اجازه بده بر منبر برود, شايد از او سخنى بشنويم (ببينيم چه مى گويد؟يزيد گفت : اگر او بر فراز اين منبر برود, پايين نمى آيد مگر آنكه من و خاندان ابوسفيان را رسوا سازد. كسى گفت : امير مگر اين (جوان اسير) چه مى داند و چه مى تواند بگويد؟! يزيد گفت : او از خاندانى است كه علم را از كودكى با شير مكيده اند و با خون آنها در آميخته است .مردم آنقدر اصرار ورزيدند تا سرانجام يزيد اجازه داد. آنگاه حضرت بر عرشهء منبر قرار گرفت , و ابتدءا خدا را حمد و ستايش كرد و سپس خطبه اى ايراد كرد كه اشكها را از ديدگان سرازير كرد و دلها را به لرزه در آورد.آنگاه فرمود: مردم ! خداوند به ما(خاندان پيامبر) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است .شش امتياز ما اين است كه خدا به ما: علم , حلم , بخشش و بزرگوارى , فصاحت , و شجاعت داده و محبت ما را در دلهاى موءمنان قرار داده است .هفت فضيلت ما اين است كه : پيامبر بر گزيدهء خدا از ماست , صديق (على بن ابى طالب ) از ماست , جعفر طيار از ماست , شير خدا و شير رسول او(حمزهء سيد الشهدا) از ماست , دو سبط اين امت ـ حسن و حسين ـ از ماست . زهراى بتول (يا: مهدى ) از ماست (38.مردم ! هر كس مرا شناخت كه شناخت ,و هر كس نشناخت خود را بدو معرفى مى كنم : من پسر مكه و منايم , من پسر زمزم و صفايم , منم فرزند آن بزرگوارى كه <حجر الاءسود> را با گوشه و اطراف عبا برداشت (39, منهم فرزند بهترين كسى كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد, منم فرزند بهترين انسانها, منم فرزند كسى كه (در شب معراج ) از مسجد الحرام به مسجد الاءقصى برده شد, منم پسر كسى كه (در سير آسمانى ) به سدرة المنتهى رسيد, منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام <قاب قوسين او ادنى > كشيد(بين او و حق دو كمان يا كمتر فاصله بود), منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد, منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد, منم محمد مصطفى , منم فرزند على مرتضى , منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به <لا اله الا الله > گشودند, منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد (40, دوبار هجرت كرد (41, و دوبار با پيامبر بيعت نمود, در بدرو حنين شجاعانه جنگيد, و لحظه اى به خدا كفر نورزيد, من فرزند كسى هستم كه صالح ترين موءمنان , وارث پيامبران , نابود كنندهء كافران , پيشواى مسلمانان , نور مجاهدان , زيور عابدان , فخر گريه كنندگان (از خشيت خدا), شكيباترين صابران , بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين ـ فرستادهء خدا ـ است .نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل , ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او بامارقين (از دين بدر رفتگان ) و ناكثين (پيمان شكنان ) و قاسطين (ستمگران ) جنگيد, و با دشمنان كينه توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همهء مسلمانان بود. او خصم گردنكشان , نابود كننده ء مشركان , تير خدايى براى نابودى منافقان , زبان حكمت عابدان , يارى كنندهء دين خدا, ولى امر خدا, بوستان حكمت الهى , و كانون علم او بود.سپس فرمود:منم پسر فاطمهء زهرا ـ عليها السلام ـ, منم پسر سرور زنان ... امام در معرفى خود, و در حقيقت : معرفى شجره نامه ء امامت و رسالت , آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و نالهء مردم بلند شد.يزيد ترسيد شورشى بر پا شود, لذا به موءذن دستور داد تا اذان بگويد. موءذن بپا خاست و اذان را شروع كرد و گفت :الله اكبر, الله اكبر.امام فرمود: بلى هيچ چيز از خدا بزرگتر نيست , و چون موذن گفت :اشهدان لا اله الله , گفت : بلى مو و پوست و گوشت و خون من به يگانگى خدا شهادت مى دهند. همين كه موءذن گفت : اشهد ان محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم , امام از بالاى منبر رو به يزيد كرد و گفت : يزيد! آيا محمد صلى الله عليه و آله و سلم جد من است يا جد تو؟ اگر بگويى جد تو است , دروغ گفته اى و حق را انكار كرده اى , و اگر بگويى جد من است , پس چرا فرزندان او را كشتى ؟!...(42<عماد الدين طبرى >, از دانشمندان قرن هفتم هجرى , در كتاب <كامل بهائى > در پايان خطبهء حضرت سجاد مى نويسد:<... ( امام سجاد) گفت : اى يزيد, اين رسول عزيز كريم , جد من بوده است يا جد تو؟ اگر گويى كه جد تو بوده است عالميان دانند كه دروغ مى گويى و اگر بگويى كه جد من بوده چرا پدرم را بيگناه شهيد كردى و مال او را به تاراج دادى و حرم او را به اسيرى آوردى ؟اين بگفت و دست زد و جامه بدريد و در گريه افتاد و گفت : به خدا كه اگر در دنيا كسى هست كه رسول جد او باشد, بغير از من نباشد, پس چرا اين مرد پدر مرا بظلم كشت و ما را, چنانكه اسيران روم (را) آورند, آورد؟ پس گفت : اى يزيد, اين كار كردى و مى گويى محمد رسول الله و روى به قبله مى كنى ؟ واى بر تو, روز قيامت جد من و پدر من خصم تو باشد.يزيد لعين در اين اثنا بانك بر موءذن زد كه قامت بگو, زمزمه و دمدمه اى عظيم در خلق افتاد, بعضى نماز كرده , و بعضى نماز نكرده , پراكنده شدند>(43
نتايج و پيامدهاى قيام عاشورا :قيام و نهضت امام حسين ـ عليه السلام ـ آثار و نتايج بزرگى در جامعهء اسلامى بر جا گذاشت كه ذيلاً برخى از آنها را به عنوان نمونه مورد بررسى قرار مى دهيم
1ـ رسوا ساختن هيئت حاكمه :از آنجا كه بنى اميه به حكومت و سلطنت خود رنگ دينى مى دادند و بنام اسلام و جانشينى پيامبر بر جامعهء اسلامى حكومت مى كردند و با شيوه هاى گوناگون (مانند جعل حديث , جذب شعرا و محدثان , تقويت فرقه هاى جبر گرا و...) جهت تثبيت موقعيت دينى خود در جامعه مى كوشيدند, قيام و شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ بزرگترين ضربت را بر پيكر اين حكومت وارد آورد و هيئت حاكمهء وقت را رسوا ساخت ; بويژه آنكه سپاه يزيد در جريان فاجعهء عاشورا يك سلسله حركات نا جوانمردانه همچون بستن آب به روى ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ, كشتن كودكان , اسير كردن زنان و كودكان خاندان پيامبر و امثال اينها انجام دادند كه به رسوايى آنان كمك كرد و يزيد بشدت مورد نفرت عمومى قرار گرفت , به طورى كه <مجاهد>, يكى از شخصيتهاى آن روز, مى گويد به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند (44.يزيد با آنكه در آغاز پيروزى خود بسيار شادمان و مغرور بود, در اثر فشار افكار عمومى قافيه را باخته و گناه كشتن حسين بن على ـ عليه السلام ـ را به گردن عبيد الله بن زياد(حاكم كوفه ) افكند.مورخان مى گويند:يزيد پس از حادثهء عاشورا به پاس خوشخدمتى عبيد الله بن زياد او را به دمشق دعوت كرد و اموال فراوان و تحفه هاى بزرگ به او بخشيد و او را نزد خود نشانيد و مقام او را بالا برد(ترفيع رتبه و درجه ) و او را به حرمسراى خود نزد زنان خويش برد و نديم خويش قرار داد... (45 اما چون فشار افكار عمومى اوج گرفت , با يك چرخش سريع , خود را تبرئه كرد و مسئوليت را به گردن عبيد الله افكند. <ابن اثير> مى نويسد:هنگامى كه سر حسين را نزد يزيد بردند, موقعيت ابن زياد نزد او بالا رفت و از اقدام او خوشحال شد و به وى جايزه داد, ولى طولى نكشيد كه به وى گزارش رسيد كه مردم نسبت به او خشمگين شده اند و به او لعن و ناسزا مى گويند, ازينرو از كشتن حسين پشيمان شد. او مى گفت :كاش متحمل اذيت مى شدم و حسين را به منزل خود مى آوردم و به خاطر پيامبر اسلام و رعايت حرمت قرابت حسين با او, اختيار را به وى واگذار مى كردم , هر چند موجب ضعف حكومتم مى شد. خدا پسر مرجانه (ابن زياد) را لعنت كند! او حسين را مجبور به اين كار كرد, در حالى كه حسين از وى خواسته بود اجازه بدهد دست در دست من بگذارد يا به يكى از مناطق مرزى برود (46, ولى پسر مرجانه با پيشنهاد او موافت نكرده او را به قتل رساند و با اين كار مرا مورد بغض و نفرت مسلمانان قرار داده و تخم دشمنى مرا در دلهاى آنها افشاند. اينك هر كس و ناكس به خاطر قتل حسين با من دشمن شده است . اين چه گرفتارى بود كه پسر مرجانه براى من درست كرد؟! خدا او را لعنت و گرفتار غضب خويش سازد!(47از طرف ديگر, با آنكه يزيد نخست با كودكان و زنان و بازماندگان امام حسين با خشونت غرور و تكبر بر خورد كرد و دستور داد آنان را در خانهء مخروبه اى جاى دهند, اما زير فشار افكار عمومى , به فاصلهء كمى با آنان بناى نرمش و ملاطفت و محل سكونتشان را تغيير داد و گفت : اگر مايل هستيد شما را روانهء مدينه كنم . <عماد الدين طبرى > در اين زمينه مى نويسد:<زينب كس فرستاد نزد يزيد كه اجازت ده ما را تا تعزيت حسين بداريم , يزيد اجازت داد و گفت بايد ايشان را به دار الحجاره بريد تا آنجا گريه كنند. هفت روز آنجا تعزيت داشتند. هر روز چندان زن بر ايشان جمع مى شدند كه از حصر و احصا بيرون بود. مردم قصد كردند كه خود را به خانهء يزيد اندازند و او را بكشند. <مروان > (48از اين حال واقف شده نزد يزيد آمد و با او گفت هيچ صلاح ملك تو نيست كه اولاد و اهل بيت و متعلقان حسين آنجا باشند, صلاح در آن است كه كار ايشان بسازى و ايشان را به مدينه فرستى , الله ! الله ! كه كار ملك تو تباه شود به سبب اين عورات . پس يزيد امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ را بخواند و پيش خود بنشانيد و استمالتهاى بسيار كرد و گفت : لعنت بر پسر مرجانه باد! اگر من صاحب جطرف مقابل ج پدر تو بود مى نگذاشتمى كه كار بدين مقام رسيدى و آنچه او از من بخواستى بدادمى و حاجت او را روا كردمى وليكن قضا گذشت , بايد كه چون به مدينه رسى هر كار و حاجتى كه باشد بنويسى و];ّّ امام را خلعت بداد و زنان را تشريفها فرستاد وليكن گويند كه اهل بيت هيچ قبول نكردند> (49يزيد بيش از چهار سال پس از فاجعهء عاشورا زنده نماند, اما اين ننگ و رسوايى را براى ابد براى خاندان بنى اميه به ارث گذاشت , به طورى كه هر كدام از خلفاى اموى بعدى كه اندكى عقل و درايت داشتند از تكرار كارهاى يزيد پرهيز مى كردند. چنانكه <يعقوبى >, مورخ نامدار اسلام , مى نويسد:<عبد الملك بن مروان >(در زمان حكومت خود) به <حجاج > كه از طرف وى حاكم حجاز بود, نوشت : مرا به خون فرزندان ابو طالب آلوده نكن , زيرا من ديدم كه چون خاندان حرب (ابو سفيان ) با آنان در افتادند, بر افتادند (50
اين زندگينامه ادامه دارد...www.maximumtechnic.com
 

تاريخ : 31 ارديبهشت 1384 | تعداد دفعات نمايش داده شده : 387

Design and Hosted by ITACO Group Design and Hosted by ITACO Group