بسمه تعالي
افتخاري ديگر از سايت ماكزيمم تكنيك www.maximumtechnic.com
ادامه زندگينامه امام حسين (ع)
2ـ احياى سنت شهادت :پيامبر اسلام با آوردن آيينى نو كه بر اساس ايمان به خدا استوار بود, سنت شهادت را پى ريزى كرد و به گواهى تاريخ , عامل بسيارى از پيروزيهاى بزرگ مسلمانان , استقبال آنان از شهادت در راه خدا به خاطر پيروزى حق بود. اما پس از در گذشت پيامبر, در اثر انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى خود, گسترش فتوحات و سرازير شدن غنايم به مركز خلافت و عوامل ديگر, كم كم مسلمانان روحيهء سلحشورى را از دست دادند و به رفاه و آسايش خو گرفتند, به طورى كه هر كس به هر نحوى قدرت را در دست مى گرفت , مردم از ترس از دست دادن زندگى آرام و گرفتار شدن در كشمكشهاى اجتماعى براحتى از او اطاعت مى كردند, و ستمگرانى كه بنام اسلام بر آن مردم حكومت مى كردند, از اين روحيهء آنان استفاده مى كردند و هر چه از عمر حكومت بنى اميه مى گذشت , اين وضع بدتر مى شد تا آنكه در اواخر عمر معاويه و آغاز حكومت يزيد به اوج خود رسيد . در آن زمان شيوخ قبايل و رجال دينى , غالباً مطيع زر و زور بودند و وجدان و شخصيت خود را در برابر مال و ثروت نا چيز دنيا مى فروختند. رهبران دينى و سياسى آن روز, با آنكه از ريشهء پست خانوادگى <عبيد الله بن زياد> كاملاً آگاه بودند, در برابر وى سر تسليم فرود مى آوردند. اين گونه افراد نه تنها در برابر يزيد و ابن زياد, بلكه در برابر زير دستان ستمگر آن دو نيز مثل موم نرم و مطيع بودند, زيرا جاه و مال و نفوذ در اختيار آنها بود و اين عده مى توانستند در سايه تقرب و دوستى با آنها به نام و نان و نوايى برسند . دستهء ديگرى نيز كه در پستى كمتر از دستهء اول نبود, زاهد نمايان عوامفريب بودند كه رياكارانه تظاهر به زهد و خداشناسى مى كردند تا از طريق ظاهر فريبندهء خويش , لقمهء چربى گير بياورند, ولى همين كه توجه ستمگران وقت را به خود جلب مى كردند, در جرگهء وابستگان به آنان قرار مى گرفتند. مردم آن روز با اين چهره آشنا بودند و چنان با رفتار كثيف اين عده خو گرفته بودند كه اعمال آنان در نظرشان طبيعى و عادى جلوه مى كرد و موجب هيچ گونه اعتراض و انتقادى نمى شد .زندگى مردم عادى آن عصر نيز طورى بود كه يگانه هدف آنان , تاءمين حوائج شخصى بود. هر كس به خاطر زندگى شخصى خود كار مى كرد و به خاطر رسيدن به هدفهاى شخصى زحمت مى كشيد و هيچ فكرى جز دستيابى به مقاصد شخصى نداشت . جامعه و مشكلات بزرگ آن , به هيچ وجه مورد توجه يك فرد عادى نبود . تنها چيزى كه مورد توجه اين گونه افراد بود و خيلى مواظب آن بودند, اين بود كه مقرريشان قطع نشود. آنان از ترس قطع شدن مقررى , دستور روءسا و رهبران خود را بى كم و كاست اجرا مى كردند و از بيم اين موضوع , با هر گونه صحنه ء ظلم و فساد كه روبرو مى شدند, لب به اعتراض و انتقاد نمى گشودند . قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ اين وضع را دگرگون ساخت و سنت شهادت را در جامعهء اسلامى زنده كرد. حسين ـ عليه السلام ـ با قيام خود, پرده از روى زندگى آلوده و پست مسلمانان برداشت و راه نوينى پيش پاى آنان گذاشت كه در];ّّ آن سختى هست , حرمان هست , اما ذلت نيست . براى آنكه ميزان تاءثير قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ در بيدارى روح حماسه و شهادت در جامعهء اسلامى آن روز روشن گردد, بايد توجه داشت كه جامعهء اسلامى پيش از حادثهء عاشورا(با صرفنظر از اعتراضهاى موضعى و مقطعى چون حركت حجر) بيست سال به سكوت و تسليم گذرانده بود و با آنكه در اين مدت نسبتاً طولانى موجبات قيام فراوان بود, كوچكترين قيام اجتماعى رخ نداده بود. در جنبش مردم كوفه نيز, كه به آمدن مسلم انجاميد, ديديم كه يك تهديد دروغين آمدن لشكر شام چگونه انبوه مردم را از گرد نمايندهء شجاعِ سالار شهيدان ـ عليه السلام ـ پراكنده ساخت . فاجعهء كربلا وجدان دينى جامعه را بيدار كرد و تحول روحى اى به وجود آورد كه شعاع تاءثير آن , جامعهء اسلامى را فرار گرفت , و همين كافى بود كه مردم را به دفاع از حريم شخصيت و شرافت و دين خود وا دارد, روح مبارزه را ـ كه در جامعه به خاموشى گراييده بود ـ شعله اى تازه بخشد, و به دلهاى مرده و پيكرهاى افسرده , حياتى تازه دميده آنها را به جنبش در آورد. از نخستين جلوه هاى اين تحول , قيام و مخالفت <عبد الله بن عفيف ازدى > در كوفه بود. آنگاه كه پسر زياد نخستين سخنرانى پس از جنگ مبنى بر اعلام پيروزى خود را با دشنام و ناسزا به امام حسين ـ عليه السلام ـ آغاز كرد, با خروش و فرياد اعتراض عبدالله بن عفيف كه مردى نابينا بود (51, روبرو گرديد. پسر زياد دستور بازداشت او را صادر كرد. افراد قبيلهء عبدالله او را به منزل رساندند. پسر زياد گروهى از دژخيمان را جهت دستگيرى او فرستاد. عبدالله با شجاعت در برابر يورش آنان مقاومت كرد, ولى سر انجام دستگير شد و به شهادت رسيد (52
3ـ قيام و شورش در امت اسلامى :قيام بزرگ و حماسه آفرين امام حسين ـ عليه السلام ـ سر چشمهء نهضتها و قيام هاى متعدد در جامعهء اسلامى گرديد كه به عنوان نمونه برخى از آنها را مورد بحث قرار مى دهيم :
الف ـ قيام توابين :نخستين عكس العمل مستقيم شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ<جنبش توابين > در شهر<كوفه > بود همين كه امام حسين به شهادت رسيد, و ابن زياد از اردوگاه خود در<نخليه > به شهر باز گشت , شيعيانى كه فرصت طلايى يارى امام در كار زار عاشورا را از كف داده بودند, بشدت پشيمان شده خود را ملامت نمودند. آنان تازه متوجه شدند كه اشتباه بزرگى مرتكب شده اند, زيرا حسين ـ عليه السلام ـ را دعوت نموده و سپس از يارى او دست نگهداشته اند و او كه بنا به دعوت آنها به عراق آمده بود, در كنار شهر آنان به شهادت رسيده و آنها از جا تكان نخورده اند! اين گروه احساس كردند كه ننگ اين گناه از دامن آنها شسته نخواهد شد مگر آنكه انتقام خون حسين را از قاتلان او بگيرند و يا در اين راه كشته شوند.به دنبال اين فكر بود كه شيعيان نزد پنج تن از روءساى خود در كوفه كه عبارت بودند از <سليمان بن صرد خزاعى >,<مسيب بن نجبهء فزارى >,<عبد الله بن سعد بن نفيل ازدى >,<عبد الله بن وال تميمى >, و<رفاعة بن شداد بجلى > رفتند و در منزل سليمان اجتماعى تشكيل دادند. نخست مسيب بن نجبه رشتهء كلام را به دست گرفت و پس از ذكر مقدمه اى چنين گفت :<... ما پيوسته دلباختهء خوبيهاى موهوم خود بوده ياران و پيروان خود را مى ستوديم , ولى در اين امتحانى كه خداوند در مورد پسر پيامبر پيش آورد, دروغ ما آشكار گرديد و ما از اين امتحان سر شكسته و خجلت زده بيرون آمديم و از هر جهت در مورد فرزند پيامبر كوتاهى كرديم .حسين پسر پيامبر به ما نامه ها نوشت و پيكها فرستاد و بارها, چه پنهان و چه آشكار, از ما يارى خواست و راه هر گونه عذر و بهانه را بر مابست . ولى ما از بذل جان خود در ركاب او دريغ ورزيديم تا آنكه در بيخ گوش ما به خشنترين وضع كشته شد. ما آنقدر سستى نموديم كه نه با عمل و زبان او را يارى كرديم , نه با مال و ثروت خود به پشتيبانى وى شتافتيم و نه قبائل خود را جهت يارى او فرا خوانديم .حال , در پيشگاه خدا و در حضور پيامبر چه عذرى داريم ؟ به خدا عذرى غير از اين نداريم كه قاتلان حسين را به كيفر اعمالشان برسانيم و يا در اين راه كشته شويم , باشد كه خداوند از ما راضى گردد...آنگاه پس از چند سخنرانى پر شور ديگر,<سليمان بن صرد خزاعى > كه به رهبرى جمعيت بر گزيده شده بود, سخنانى بدين مضمون ايراد كرد.ما در انتظار ورود خاندان پيامبر به سر مى برديم و به آنها وعدهء يارى داده براى آمدن به عراق تشويقشان نموديم , ولى وقتى در خواست ما عملى شد و پسر پيامبر به سرزمين ما آمد, سستى كرده ناتوانى پيشه ساختيم و وقت را به امروز و فردا گذرانده در انتظار حوادث نشستيم تا آنكه پسر پيامبر كشته شد.هان ! بپا خيزيد و دست به قبضهء شمشير ببريد! چه آنكه خشم خدا را بر انگيخته ايد, و مادام كه رضاى خدا را به دست نياورده ايد, نبايد به ميان زنان و فرزندان خود باز گرديد. خدا از شما راضى نخواهد بود مگر آنكه انتقام خون فرزند پيامبر را بگيريد.از مرگ نترسيد! به خدا سوگند هر كس از مرگ بترسد محكوم به شكست و ذلت است . بايد مثل بنى اسرائيل باشيد كه موسى ـ عليه السلام ـ به آنان فرمود: شما با گوساله پرستى , به خود ظلم كرديد, اينك در پيشگاه آفريدگار خود توبه نماييد و خود را بكشيد...>(53به دنبال اين اجتماع , سليمان بن صرد جريان را به <سعد بن حذيفة بن يمان > و شيعيان ديگر<مدائن > نوشت و از آنان يارى خواست . آنان نيز دعوت سليمان را پذيرفتند همچنين سليمان به <مثنى بن مخرمهء عبدى > و شيعيان ديگر<بصره > نامه نوشت و آنها نيز پاسخ مساعد دادند
انگيزهء توابين :توابين معتقد بودند كه مسئول قتل حسين ـ عليه السلام ـ در درجهء اول حكومت بنى اميه است نه افراد, و لذا به منظور خوانخواهى به سوى شام حركت كردند و گفتند پس از انتقام از بنى اميه , به سراغ جنايتكاران كوفه مى رويم .همان طور كه ملاحظه شد, انگيزهء اين جنبش , احساس ندامت از گناه , و شوق به جبران خطا بود. در لابلاى سخنان و نامه ها و خطبه هاى توابين , احساس عميق پشيمانى , و شور و شوق سوزان به شستشوى گناه , موج مى زند و هر كس مرورى در آنها بكند اين موضوع را بخوبى لمس مى كند. همين انگيزه بود كه قيام توابين را در ارزيابى ظاهرى به صورت يك قيام انتحار آميز جلوه گر ساخته بود. توابين فقط در صدد گرفتن انتقام , و جبران لغزش و گناه خود بودند و جز اين هيچ هدف ديگرى نداشتند. اين عده نه طالب فتح و پيروزى بودند و نه خواهان حكومت و غنيمت , بلكه يگانه هدفشان انتقام بود. آنان وقتى خانه هاى خود را ترك مى گفتند اطمينان داشتند كه ديگر به خانه هاى خود باز نخواهد گشت . آنان تشنهء مرگ در راه هدف خود بودند, به طورى كه دشمن به آنها امان داد ولى آنها از قبول امان سرباز زدند! زيرا آن را دامى براى شكست قيام مى دانستند
نيرهاى توابين :تنها شيعيان نبودند كه به انقلاب توابين پيوستند, بكله كليهء كسانى كه خواهان تغيير اوضاع , و شكستن يوغ ظلم دستگاه حكومت اموى از طريق جنبشى خونين بودند به توابين پيوستند.البته به علت آنكه قيام توابين يك قيام انتقامجويانه و شهادت طلبانه بود, و عناصر انقلابى هيچ هدفى جز انتقام و يا مرگ در اين راه نداشتند, عدهء زيادى به آنان نپيوستند. در دفتر سليمان بن صرد شانزده هزار نفر ثبت نام كرده بودند كه از اين عده جز پنج هزار نفر حاضر نشدند (54در حالى كه تعداد سپاه شام سى هزار نفر بود. البته علت اين موضوع روشن است زيرا هميشه فقط افرادى كه در سطح عالى فداكارى و جانبازى در راه عقيده قرار دارند, مجذوب اقدامات شهادت طلبانه مى شوند, بديهى است كه تعداد اين قبيل افراد در هر زمانى اندك است
عمليات توابين :جنبش توابين در سال شصت و يك هجرى آغاز شد. توابين از آن تاريخ پيوسته ساز و برگ جنگى فراهم ساخته و مردم را مخفيانه به خونخواهى حسين ـ عليه السلام ـ دعوت مى كردند. مردم نيز از شيعه و غير شيعه دسته دسته به آنها مى پيوستند. توابين سر گرم مقدمات قيام بودند كه يزيد مرد. پس از مرگ يزيد, توابين عده اى را به اطراف فرستادند تا مردم را دعوت به همكارى كنند. در اين هنگام , احتياط و اختفا را كنار گذاشته علناً به تهيهء اسلحه و تجهيزات جنگى پرداختند.تا آنكه شب جمعه پنجم ربيع الثانى سال 65ق نخستين شعلهء قيام زبانه زد: در آن شب , توابين با هم به سوى تربت پاك امام حسين ـ عليه السلام ـ روانه شدند و همين كه بالاى قبر آن حضرت رسيدند, فريادى از دل بر آورده عنان اختيار از كف دادند و اين سخنان را با اشك ديدگان در هم آميختند.<پروردگار! ما فرزند پيامبر را يارى نكرديم , گناهان گذشتهء ما را بيامرز و توبهء ما را بپذير, به روح حسين و ياران راستين و شهيد او رحمت فرست , ما شهادت مى دهيم كه بر همان عقيده هستيم كه حسين بر سر آن كشته شد. پروردگار! اگر گناهان ما را نيامرزى و به ديدهء رحم و عطوفت بر ما ننگرى زيانكار و بدبخت خواهيم بود...پس از پايان اين صحنهء مهيج و شور انگيز, قبور شهدا را ترك گفته به سمت شام حركت كردند و در سرزمينى بنام <عين الورده > با سپاه شام , كه فرماندهى آنها را عبيد الله بن زياد به عهده داشت , روبرو شدند و پس از سه روز نبرد سخت , سر انجام شكست خوردند و سران انقلاب بجز<رفاعه > به شهادت رسيدند و بقيهء نيروهايشان به فرماندهى رفاعة بن شداد به كوفه باز گشتند و به هواداران مختار كه در كوفه فعاليت داشتند, پيوستند (55.قيام توابين , گر چه هدف اجتماعى روشنى نداشت , و نيز خيلى زود با شكست روبرو گرديد, ولى در هر حال بر مردم كوفه تاءثير عميقى به جا گذاشت و افكار عمومى را براى مبازره با حكومت بنى اميه آماده ساخت .
ب ـ قيام مختار :در سال شصت و شش هجرى <مختار بن ابى عبيد ثقفى > در عراق قيام كرد تا انتقام خون حسين ـ عليه السلام ـ را از قاتلان آن حضرت بگيرد.مختار پس از ورود<مسلم بن عقيل > به كوفه , با او همكاى مى كرد, ولى همزمان با گرفتارى و شهادت مسلم , توسط عبيد الله بن زياد دستگير و زندانى شد. او پس از حادثهء عاشورا به وساطت <عبد الله بن عمر>(شوهر خواهرش ) نزد يزيد, از زندان آزاد گرديد و چون در آن ايام <عبد الله بن زبير> در مكه قيام كرده خود را خليفهء مسلمانان معرفى مى كرد, مختار رهسپار مكه شد و به همكارى با عبدالله بن زبير پرداخت .در سال شصت و چهار هجرى , پنج ماه پس از مرگ يزيد, مختار چون آمادگى مردم عراق را جهت قيام و انقلاب بر ضد بنى اميه و بى ميلى آنها را نسبت به حكومت عبدالله بن زبير شنيد, رهسپار كوفه گرديد و فعاليت خود را آغاز كرد.];ّّ (56
راز ناكامى عبد الله بن زبير در عراق :براى آنكه بدانيم چرا مردم عراق ابتداءاً به ابن زبير پيوستند و سپس دعوت مختارا را پذيرفته و بر ضد او قيام كردند, بايد توجه داشته باشيم كه جامعهء آن روز عراق خواستار دو چيز بود.1ـ اصلاحات اجتماعى و حمايت از موالى (مسلمانان غير عرب كه در حكومت بنى اميه مورد ستم واقع شده بودند.2ـ گرفتن انتقام خون بنى هاشم از امويان .به اميد تاءمين اين دو خواسته بود كه جامعهء عراق با ابن زبير بيعت كرد; زيرا وى , هم دشمن امويان بود و هم تظاهر به صلاح و زهد و بى اعتنايى به دنيا مى كرد, ولى عملاً ثابت شد كه حكومت ابن زبير چندان تفاوتى با حكومت امويان ندارد! درست است كه ابن زبير عراق را از زير نفوذ و تسلط امويان نجات داد, ولى قاتلان حسين ـ عليه السلام ـ و عناصر جنايتكار و خطر ناكى همچون <شمر بن ذى ـ الجوشن >,<شبث بن ربعى > و<عمرو بن حجاج > كه در فاجعه ء عاشورا نقش مهمى داشتند, نه تنها هنوز در كوفه زنده بودند, بلكه از مقربان حكومت بودند.پسر زياد از نظر اجراى عدالت نيز مقصود عراقيان را تاءمين نكرد, زيرا موالى هنوز هم مثل زمان بنى اميه در محروميت به سر مى برندند و قدرت و امكانات , همه در دست شيوخ قبائل بود. عدم تاءمين خواسته هاى عراقيان باعث شد كه مردم از اطراف ابن زبير پراكنده شده از قيام مختار پشتيبانى كنند.مختار دعوت خود را وابسته به <محمد بن حنفيه >, فزرند امير موءمنان , معرفى كرد و همين مطلب باعث اطمينان مردم به حركت وى شد. او شعار خود را جمله ء<يالثارات الحسين >:(پيش به سوى انتقام گيرى خون حسين ) قرار داد و اين موضوع , عراقيان را به تاءمين اهداف خويش اميدوار مى كرد.مختار پس از رسيدن به قدرت , از گروه <موالى > حمايت كرد و گامهايى در جهت تاءمين حقوق اجتماعى آنان برداشت . اين اقدام مختار, اشراف و بزرگان قبائل عرب را بر ضد وى تحريك كرد. آنان اجتماعاتى به اين منظور تشكيل داده توطئه ها كردند و با كمك نيروهاى عبد الله بن زبير براى جنگ با مختار آماده شدند. در راءس اين سران مخالف , قاتلان امام حسين ـ عليه السلام ـ قرار داشتند, و همين موضوع كافى بود كه انقلابيون را وادار به ايستادگى نموده براى رسيدن به پيروزى مصمم سازد.مختار, قاتلان امام حسين ـ عليه السلام ـ را سخت مورد تعقيب قرار داد و به هلاكت رسانيد , به طورى كه ظرف يك روز دويست و هشتاد نفر از آنان را كشت و خانه هاى چند تن از سران جنايتكاران را كه فرار كرده بودند, ويران كرد. از جمله خانه ء<محمد بن اشعث > را تخريب كرد و دستور داد با مصالح آن , خانه ء<حجر بن عدى > شهيد و يار جانباز على ـ عليه السلام ـ را كه توسط زياد بن ابيه تخريب شده بود, بسازند (57
4ـ انقراض بنى اميه :بحث اجمالى پيرامون نهضت توابين و قيام مختار, از اين جهت صورت گرفت كه اين دو قيام تاريخى از نظر زمانى به فاصلهء كمى پس از شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ رخ داده اند, وگرنه مى دانيم كه قيامهاى نشاءت گرفته از نهضت امام حسين ـ عليه السلام ـ منحصر به اينها نبوده است , بكله طى سالهاى بعد چندين قيام صورت گرفت كه بزرگترين آنها انقلاب عباسيان بود كه در سال 132هجرى به پيروزى رسيد و بساط حكومت بنى اميه را برچيد. نيرومندترين عامل پيروزى عباسيان در اين انقلاب , شرح ستمگريهاى بنى اميه نسبت به بنى هاشم و مظلوميت اين خاندان بود و از نظر تحريك خشم مردم بر ضد بنى اميه , ياد آورى شهادت امام حسين ـ];ّّ عليه السلام ـ بيشترين تاءثير را داشت .مورخان مى نويسند:هنگامى كه سر بريده ء<مروان >, آخرين خليفه اموى , را نزد<ابو العباس >, نخستين خليفهء عباسى , آوردند, ابوالعباس سجده اى اى طولانى كرد و پس از آنكه سراز سجده برداشت , خطاب به سر بريدهء مروان چنين گفت :<ستايش خدا را كه انتقام مرا از تو و قبيله ات گرفت , ستايش خدا را كه مرا بر تو پيروز و مظفر گردانيد>. سپس افزود:<اكنون , برايم مهم نيست كه مرگم كى فرا رسد, زيرا به انتقام خون حسين ـ عليه السلام ـ دو هزار نفر از بنى اميه را كشتم ...> (58.وقتى كه جنازه هاى نيمه جان سران بنى اميه را در برابر ابوالعباس روى هم انباشتند, دستور داد بر فراز جنازه ها سفره اى گستردند و غذا آماده نمودند, آنگاه روى جنازه ها نشست و سر گرم صرف غذا شد, در حالى كه هنوم بعضى از آنها زير پاى او تكان مى خوردند! وقتى كه از خوردن غذا فارغ شد, گفت : هرگز در عمرم غذايى به اين گوارايى نخورده ام .آنگاه گفت : پاهاى اينها را گرفته بكشيد و در راهها بيفكنيد تا مردم اينان را پس از مرگشان نيز لعن كنند(همچون زمان حياتشان ). طولى نكشيد كه مردم ديدند سگها پاهاى جنازه هايى را گرفته و بر زمين مى كشند و مى برند كه لباسهاى مليله دوزى شده و گرانقيمت بر تن آنها است ! (59
پي نوشته هاي قسمت اول :
1/1 ابن حجر العسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابة، ط1، بيروت، دارحيأ التراث - العربى، 1328 ه\'.ق، ج 1، ص -333 حافظ ابن عساكر، تاريخ دمشق، (جلد مربوط به شرح حال حسين بن على)، تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، ط 1، موسسة المحمودى للطباعةو النشر، 1398 ه\'.ق، ص 141/****1/2-ابن حجر، همان كتاب، ص 333/****1/3-حافظ ابن عساكر، همان كتاب، ص 164/****1/4-نصر بن مزاحم، وقعه صفين، ط 2، قم، مكتبة بصيرتى، صفحات: 114 و 249 و 530/****1/5-نصر بن مزاحم، همان كتاب، ص 507/****1/6-ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 3، ص 405/****1/7-ابن حجر، همان كتاب، ص 333/****1/8-جهت اطلاع بيشتر در اين زمينه ر.ك به: ارزيابى انقلاب حسين، تاليف محمد مهدى شمس الدين، ترجمه مهدى پيشوائى، چاپ 2، قم، انتشارات توحيد/****1/9-درباره انگيزه سخنان مغيره در صفحات آينده توضيح خواهيم داد/****1/10- ابن قتيبه دينورى، الامامة السياسة، ط 3، قاهره، مكتبه مصطفى البابى الحلبى، 1382 ه\'.ق، ج 1، ص 184/****1/11- طوسى، اختيار معرفة الرجال )، تصحيح و تعليق: حسن المصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، ص 48/****1/12-ابن قتيبه دينورى، همان كتاب، ج 1، ص .180 اين نامه با اختلاف در الفاظ، در بحارالانوار (تهران، مكتبه الاسلاميه، 1393 ه\'.ق) ج 44، ص 212 به بعد - احتجاج طبرسى (نجف، المطبعة المرتضوية) ج 2، ص 161 - اختيار معرفه الرجال (تصحيح و تعليق: حسن المصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه\'.ق) ص 48 آمده است، ولى ما در ترجمه، عبارت الامامة و السياسة را در نظر گرفتيم. ****1/13-كتاب سليم بن قيس الكوفى، قم، داراكتب الاسلاميه، ص 206 - طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعه المرتضويه، ص 161 - علامه امينى، عبدالحسين، الغدير، ط 4، بيروت، درالكتاب العربى، 1397 ه\'.ق، ج 1، ص 198/****1/14-تحف العقول، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين، 1363 ه\'.ش، ص 237-239/****1/15-شريف القرشى،باقر، حياة الامام الحسين بن على، قم، مكتبة الداورى، ج 2، ص 231 (به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد/)****1/16-شيخ مفيد، الارشاد،قم، مكتبة بصيرتى، ص 200/****1/17-شيخ مفيد، همان كتاب، ص 203- ابومخنف، لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف ازدى، مقتل الحسين، قم، ص .16 از آنجا كه مطالب نسخه موجود از مقتل معروف ابى مخنف كه از قديمىترين منابع در مورد حادثه عاشورا است، با آنچه طبرى و ديگران از او نقل كردهاند تطبيق نمىكند، و از اين نظر از اعتبار لازم برخوردار نيست، حجه الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ حسن غفارى روايت طبرى از ابى مخنف را در اين زمينه استخراج و با مقدمهاى در شرح حال لوط بن يحيى همراه با پاورقيها و تعليقات و توضيحات مفيد به صورت مستقل به طبع رساندهاند. در اين كتاب هر جا از اين مقتل نام بردهايم، مقصود اين نسخه است/****1/18-د بن طاووس، اللهوف فى قتلى الطفوف، قم، مكتبه الداورى، ص 15/****1/19-آنچه در زمينه ماهيت و عوامل قيام امام حسين (ع) در اين بخش مطرح گرديد، از بحثهاى استاد شهيد مرتضى مطهرى در جلد دوم كتاب «حماسه حسينى» (تهران، انتشارات صدرا، 1361 ه\'.ش) اقتباس و تلخيص شده است. ****120-لسى، بحارالانوار، تهران، المكتبة الاسلامية، 1393 ه\'.ق، ج 44، ص 329/****1/21- مقتل الحسين، قم، ص 85 - محمدبن جرير الطبرى، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، دارالقاموس الحديث، ج 6، ص 229 - عز الدين بن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 4، ص 48 - نجمى، محمد صادق، سخنان حسين بن على (ع) از ميدنه تا كربلا، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين، ص 148.احمد بن يحيى البلاذرى نيز بخشى از اين خطبه را در «انساب الاشراف» ج 3، ص 171 نقل كرده است /****1/22-برى، همان كتاب، ص 200- ابو مخنف، همان كتاب، ص 86 - نجمى، همان كتاب، ص .54 /****23- حسن بن على بن شعبه، تحف العقول، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين، 1363ه\'.ش، ص 245 - ابومخنف، همان كتاب، ص 86 - طبرى، همان كتاب ص 229 - نجمى، همان كتاب، ص .180 اين خطبه را ابن عساكر در تاريخ دمشق(تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، چاپ موسسه بيادر214) و سيد بن طاووس در اللهوف (قم، مكتبه الداورى، ص 33) و مجلسى در بحارالانوار (تهران، المكتبه الاسلاميه، 1393 ه\'.ق، ج 44، ص 192) با اندكى تفاوت نقل كردهاند و طبق نقل ابن عساكر و مجلسى، امام اين خطبه را در كربلا و پس از رويارويى با سپاه عمربن سعد ايراد كرده است. آنچه ما نقل كرديم طبق روايت حسن بن على بن شعبه است/****1/24-ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ط 1، قاهره، داراحيأ الكتب العربى، 1378 ه\'.ق، ج 9،ص 53(شرح خطبه 139) سخنان ابوسفيان را «ابن عبدالبر» در كتاب «الاستيعاب فى معرفه الاصحاب»(در حاشيه الاصابه) ط 1، بيروت، دارااحيأ التراث العربى، 1328 ه\'.ق، ج 4، ص 87 و تقى الدين مقريزى در كتاب «النزاع و التخاصم فيما بين بنى اميه و بنى هاشم» (قاهره، مكتبه الاهرام) با اين تفاوت نقل كردهاند كه ابوسفيان اين سخنان را خطاب به عثمان گفته است. ****1/25-ترى، شيخ محمد تقى، قاموس الرجال، تهران، مركز نشر كتاب، 1379 ه.ق، ج 10، ص 80/****1/26-عودى، على بن الحسين، مروج الذهب، بيروت، دارالاندلس، ج 3، ص 454 (شرح حال مامون)/ ****1/27-عشر الندامان قومواواسمعوا صوت الاغانى واشربوا كاس مدام واتركوا ذكر المعانى شغلتنى نغمه العيدان عن صوت الاذان و تعوضت عن الحور خمورا فى الدنان (سبط ابن الجوزى، تذكره الخواص، نجف، منشورات المكتبه الحيدريه، 1383 ه\'.ق، ص 291)/ ****1/28-حاج شيخ عباس قمى، تتمة المنتهى فى وقايع ايام الخلفأ، چاپ دوم، تهران، شركت سهامى طبع كتاب، 1333 ه\'.ق، ص 44/****1/29-غذقذونه نام ناحيه سرحدى ميان شام و روم بوده است كه طراطوس و مصيصه در آن واقع است. ****1/30-ديرمران محلى در نزديك دمشق است. ياقوت حموى مىگويد: «مران به ضم حرف اول، تثنيه مر مىباشد»(معجم البلدان، ماده دير). ديرهاى مسيحى نشين در اطراف بلاد اسلام مركز بدترين و وقيحترين انواع فسق و فجور و شرابخوارى بوده است و همه هوسرانان عصر اموى و عباسى براى استفاده از وسائل لهو و لعب به اين مكانها كه در اصل براى عبادت بوده است، روى مىآوردند. يزيد نيز به همين جهت به دير مران كه مركز سرسبز و خرم و آماده براى فسق و فجود بوده، رفته بوده است (عسكرى، سيد مرتضى، نقش ائمه در احيأ دين، تهران، موسسه اهل البيت، بنياد بعثت، 1361 ه\'.ش، ج 6، ص 72 (به نقل از: معجم البلدان و الديارات شابشتى). ****1/31-ابن واضح، تاريخ يعقوبى، ترجمه دكتر محمد ابراهيم آيتى، چاپ سوم، تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1362 ه\'.ش، ج 2، ص 160 -بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الاشراف، بغداد، مكتبة المثنى، ج 4، ص 3، - ياقوت حموى، معجم البلدان، بيروت، دارحيأ التراث العربى، 1399 ه\'.ق، ص 534(ماده دير) بااندكى اختلاف در الفاظ / ****1/32 -على بن الحسين، مروج الذهب، بيروت، دارالاندلس، ج 3، ص7 6/ ****1/33- اخطب خوارزمى، مقتل الحسين، تحقيق: شيخ محمد سماوى، قم، مكتبة المفيد، ج 2، ص 183/ ****1/34-مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 68/ ****1/35- سمو المعنى فى سموالذات، بيروت، مكتبة دارالتربية، 1972 م، ص 58/ ****1- حاج شيخ عباس قمى , تتمة المنتهى فى وقايع ايام الخلفا, چاپ دوم , تهران , شركت سهامى طبع كتاب , 1333هـ.ش , ص 43 البته خوردن شراب در آيين واقعى مسيح مثل آيين اسلام تحرم شده است . گرايش يزيد به مسيحيت , در حقيقت , به انحرافها و بد آموزيهاى ساختگى اى بود كه بعدها در اين آيين راه يافته بود ****2چنانكه بعضى از دانشمندان گفته اند, ظاهراً<سرجون > معرب <سر ژيوس > مى باشد- ****3- ابو مخنف , مقتل الحسين , قم , ص 22ـ طبرى , تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 199ـ ابن اثير, الكامل فى التاريخ , بيروت , دار صادر, ج 4 ص 23ـ شيخ مفيد, الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 205 ـ ابو على مسكويه , تجارب الاءمم , تهران , موءسسهء سروش , 1366هـ.ش , ج 2 ص 42بنا به نقل <فردينان توتل > مسيحى در<معجم اءعلام الشرق و الغرب = المنجد>, وزير ماليه و حسابدار ارتش معاويه <منصور بن سرجون > پدر<يوحنا دمشقى > بوده است . آيت الله لطف الله صافى در كتاب <پرتوى از عظمت حسين عليه السلام > در اين زمينه مى نويسند:<عقاد> در كتاب <معاويه بن ابى سفيان فى الميزان >(ص 168 مى گويد: معاويه امور مالى را به <سر جون بن منصور> و پس از او به پسرش <منصور> واگذار كرد.<ابو على مسكويه > مى نويسد:منشى ديوان ماليات حكومت معاويه و يزيد<سر جون بن منصور> رومى بود ( تجارب الاءمم , تهران , موءسسهء سروش , 1366هـ.ش , ج 2ص 211و 291. از طرف ديگر, از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه هنگامى كه على بن الحسين عليه السلام را با ديگر بازماندگان امام حسين عليه السلام در دمشق در خانهء مخروبه اى جاى دادند, يكى از آنان گفت : ما را در اين خانه جاى داده اند كه سقف فرو ريزد و ما را بكشد. نگهبانان به زبان رومى گفتند: اينها را بنگر, از خراب شدن خانه مى ترسند, با آنكه فردا آنها را مى برند و مى كشند! على بن الحسين عليه السلام فرمود: هيچ كس از ما زبان رومى را جز من بنيكويى نمى دانست (ابو جعفر محمد بن الحسين الصفار, بصائر الدرجات , تصحيح و تعليق : حاج ميرزا محسن كوچه باغى , تهران , منشورات الاءعلمى , 1404هـ.ق , جزء 7 باب 12 ص 338 اين روايت نشان مى دهد كه ماءموران حكومت ];ّّ يزيد, جهت نگهبانى اسيران , به زبان رومى سخن مى گفته اند و به احتمال قوى رومى الاءصل بوده اند. التبه آگاهى امام چهارم از زبان رومى در پرتو علم امامت بوده است و اصولا اين روايت در كتاب <بصائر الدرجات > در باب آگاهى امامان از همهء زبانها نقل شده است ****4انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذ قد بليت الاءمة براع مثل يزيد(سيد بن طاووس ,- اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 11 ****5ما الامام العامل بالكتاب و الاخذ بالقسط و الدائن بالحق و الحابس نفسه على ذات الله (شيخ مفيد,- الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 204ـ ابو محنف , مقتل الحسين , قم , ص 17ـ طبرى , تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 196 ****6دكتر شهيدى , سيد جعفر, قيام حسين عليه السلام , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1359هـ.ش , ص - 185 ****7- آيتى , دكتر محمد ابراهيم , بررسى تاريخ عاشورا, چاپ دوم , تهران , كتابخانهء صدوق , 1347هـ.ش , ص 47 ****8بلا ذرى , احمد بن يحيى , انساب الاءشراف , ط 1 بيروت , موءسسه الاءعلمى للمطبوعات , 1394هـ.ق , ص - 317 ****9هر دو جريان را مسعودى در مروج الذهب (بيروت , دار الاندلس , ج 3 ص 31 آورده است- ****10- اين ابى الحديد, شرح نهج البلاغه , قاهرة دار احياء الكتب العربية, 1961م , ج 7 ص 159 ****11- سورهء شورى :22 ****12- سورهء اسراء . 26 ****13- سورهء احزاب : 33 ****14- اخطب خوارزمى , مقتل الحسين , تحقيق و تعليق : شيخ محمد سماوى , قم , منشورات مكتبة المفيد, ج 2 ص 61ـ سيد بن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 74 ـ دكتر شهيدى , سيد جعفر, زندگانى على بن الحسين ـ عليه اسلام ـ چاپ اول , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1365هـ.ش , ص 66 ****15- دكتر شهيدى , سيد جعفر, تاريخ تحليلى اسلام تا پايان امويان , چاپ ششم , تهران , مركز نشر دانشگاهى , 1365 هـ.ش , ص 170 ****16- تاريخ الامم و الملوك , بيروت , دار قاموس الحديث , ج 7 ص 421 ****17- الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 260 ****18- تاريخ يعقوبى , نجف , منشورات المكتبة الحيدرية, 1348هـ. ق , ج 3 ص 49(ضمن حوادث زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز). اين مطلب در كتاب <الاختصاص > شيخ مفيد(قم , دفتر انتشارات جامعهء مدرسين ), ص 315و نيز در بحار الاءنوار(تهران , مكتبة الاسلامية, 1393هـ.ق ) ج 46 ص 119از امام صادق ـ عليه السلام ـ به اين صورت نقل شده است : لما ولى عبدالملك بن مروان فاستقامت له الاءشياء, كتب الى الحجاج كتابا و خطه بيده , كتب فيه :بسم الله الرحمن الرحيم من عبدالله عبدالملك بن مروان الى الحجاج بن يوسف اما بعد فحسبى دماء بنى ـ عبدالمطلب فانى راءيت آل ابى سفيان لما و لغوا فيها لم يلبثوا بعدها الا قليلا و السلام ... (مثل مشهور:هر كه با آل على در افتاد, بر افتاد>, ريشه در همين گونه واقعيات مسلم تاريخى دارد ****19- ابن الطقطقا, الفخرى فى الآداب السلطانية و الدول الاسلامية, بيروت , دار صادر, ص 122 ****20- (استاد شهيد) مطهرى , مرتضى , حماسهء حسينى , چاپ اول , تهران , انتشارات صدرا, 1361هـ.ش , ج 1 ص 312ـ 313 ****21- امين , احمد, فجر الاسلام , ط 9 مكتبة النهضة المصريه , 1964م , ص 284 ****22- شمس الدين , محمد مهدى , ارزيابى انقلاب حسين ـ عليه السلام ـ ترجمهء مهدى پيشوائى , قم , انتشارات توحيد, 1362 ص 135ـ 137 ****23- شمس الدين , همان كتاب , ص 137ـ 140 ****24- سيد بن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 69 ****25- الحمد الله الذى فضحكم و قتلكم و اءكذب احدوثتكم ****26- انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا و الحمدلله (شيخ مفيد, الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 244 ****27- سيد بن طاووس , همان كتاب , ص 68 ****28 دكتر آيتى بيرجندى , محمد ابراهيم , بررسى تاريخ عاشورا, چاپ دوم , تهران , كتابخانهء صدوق , 1347هـ.ش , ص 203 ****29- در كتاب <لهوف > رواى خطبه ,<بشير بن خزيم اسدى > ذكر شده است و در نسخه ء<بلاغات النساء>, هم به صورت خديم و هم به صورت خدام , نقل شده است ****30- معمولاً هر جا ام كلثوم , به صورت مطلق ياد شود, مقصود زينب كبرى ـ عليها السلام ـ دختر بزرگ على عليه السلام ـ است ****31- بلاغات النساء, قم , مكتبهء بصيرتى , ص 24 دكتر شهيدى , سيد جعفر, قيام حسين ـ عليه السلام ـ تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1359هـ.ش , ص 182 ****32- وقتى پيامبر اسلام مكه را فتح كرد, بزرگان قريش و در راءس آنان ابو سفيان , جد يزيد, از گذشتهء خود پشيمان بودند و مى ترسيدند كه پيامبر آنان را مجازات كند, ولى حضرت به آنان فرمود:<برويد, شما آزاد شدگانيد> زينب ـ عليها اسلام ـ با اين بيان , اشاره به آن عفو بزرگ جد خود در مورد جد يزيد دارد ****33- ابن ابى طيفور, همان كتاب , ص 12ـ 23 ****34- دكتر شهيدى , سيد جعفر, قيام حسين عليه السلام , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1359هـ.ش , ص 187ـ 189 با اندكى تغيير در الفاظ و عبارات ****35- سيد ابن طاووس , اللهوف , قم , منشورات الداورى , ص 66ـ دكتر شهيدى , سيد جعفر, زندگانى على بن الحسين عليه السلام , چاپ اول , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1365هـ.ش , ص 56ـ حسنى , على اكبر, امام چهارم پاسدار انقلاب خونين كربلا, قم , انتشارات نسل جوان , ص 38ـ 40) احتمال هست كه اين سخنرانى در باز گشت اهل بيت از شام , در كوفه ايراد شده باشد, زيرا از ايك طرف , خطبه طولانى است و در موقع رفتن به شام , براى ايراد چنين خطبه اى , نه آزادى وجود داشت و نه وقت و فرصت , و از طرف ديگر, طبرسى در آغاز اين خطبه مى گويد: احتجاج على بن الحسين ـ عليه السلام ـ على اهل الكوفه حين خرج من الفسطاط و توبيخه اياهم على غدر هم و نكثهم ...(احتجاج , نجف , المطبعة المرتضوية ج 2 ص 166 و مى دانيم كه موقع رفتن به شام خيمه اى وجود نداشته است كه امام از آن بيرون آيد ****36- سورهء زمر: 42 ****ّّ 37 سيد بن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 68 ****38- برخى از مورخان كه خطبهء حضرت سجاد را با عبارت <فضلنا بسبع > نقل كرده اند, فضيلت هفتم را ذكر نكرده اند, و برخى , فضيلت هفتم را به صورت <منا البتول > و بعضى ديگر<منا المهدى > نقل كرده اند ****39- اشاره است به داستان نصب حجر الاءسود توسط پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در سن 35سالگى آن حضرت و رفع اختلاف مردم مكه با اين تدبير ****40- گويا اشاره است به شكسته شدن شمشير على عليه السلام در جريان جنگ <احد> كه از طرف خداوند عالم , شمشير ذو الفقار به او داده شد. شايد هم اشاره به موردى بوده كه حضرت با دو دست شمشير مى زده است , به قرينه ء دو نيزه ****41- دربارهء هجرت كردن على عليه السلام چند احتمال وجود دارد كه ذيلاً به آنها اشاره مى شود.الف ـ هجرت از مكه به مدينه در صدر اسلام و سپس هجرت از آنجا به يمن در اواخر عمر پيامبر براى ارشاد و هدايت مردم آن سامان .ب ـ هجرت از مكه به مدينه و سپس از آنجا به كوفه (پس از رحلت پيامبر و در دوران خلافت خود على عليه السلام .ج ـ هجرت از مكه به شعب ابى طالب (كه مدت سه سال طول كشيد) و سپس هجرت از مكه به مدينه (حسنى , على اكبر, امام چهارم پاسدار انقلاب خونين كربلا, قم , انتشارات نسل جوان , ص 66 ****42- بحار الاءنوار, تهران , المكتبة الاسلامية, 1393هـ. ق , ج 45 ص 137 بعضى از قسمتهاى خطبهء امام سجاد عليه السلام ترجمه نگرديده است و اين قسمتها با نهادن سه نقطه مشخص شده است ****43- كامل بهائى , تهران , مكتب مرتضوى , ص 301 ****44- سبط ابن الجوزى , تذكرة الخواص , نجف , منشورات المكتبة الحيدرية, 1383هـ.ق , ص 262 ****45- سبط ابن الجوزى , همان كتاب , ص 290 ****46- البته اين قسمت را يزيد, يا مورخان دربارى آن روزگار, از خود اضافه كرده اند زيرا هرگز امام حسين ـ عليه السلام ـ نگفته بود كه حاضر است دست بيعت در دست يزيد بگذارد, و اساساً پيام نهضت عاشورا, از اول تا آخر, نفى بيعت با يزيد و يزيديان است ****47- ابن اثير, الكامل فى التاريخ , بيروت , دار صادر, ج 4 ص 87ـ اين جريان را طبرى در تاريخ خود(چاپ بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 266 و نيز سبط ابن الجوزى در تذكرة الخواص (چاپ نجف , المطبعة الحيدرية, 1383 هـ. ق , ص 261و 265 به اختصار نقل كرده اندحتى ابن زياد نيز پس از فاجعهء كربلا از عواقب جنايتى كه مرتكب شده بود, نگران شد. گواه اين معنا گفتگويى است كه بين او و عمر بن سعد رد و بدل شده است و طبرى و ابى مخف آن را بدين صورت نقل كرده اند
پس از كشته شدن حسين بن على عليه عليه السلام , عبيد الله بن زياد به عمر بن سعد گفت : آن نوشته اى كه دربارهء قتل حسن به تو داده بودم , كجاست ؟ عمر سعد گفت :ـ به دنبال اجراى فرمان تو رفتم و آن نامه گم شدـ حتما بايد آن را بياورى ـ گم شده است ـ به خدا سوگند بايد آن را به من برگردانى ـ آن را نگهداشته ام تا در مدينه به پير زنان قريش نشان داده دستاويز قرار دهم , من به تو يك خدمت و خير خواهى كردم كه اگر به پدرم سعد وقاص كرده بودم , حق پدرى او را ادا كرده بودم .در اين هنگام برادر ابن زياد بنام <عثمان > گفت : عمر بن سعد راست گفت , به خدا سوگند دوست داشتم كه تا روز قيامت نسل زياد خوار مى شد ولى حسين بن على كشته نمى شد.رواى قضيه كه خود شاهد اين گفتگو بوده , اضافه مى كند: به خدا سوگند ابن زياد خوف برادر خود را رد نكرد!(تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 268ـ ابو مخنف , مقتل الحسين , قم , ص 229 ****48- مروان پس از مرگ معاويه در مدينه بود است , مگر اينكه بگوييم در اين مدت به شام سفر كرده بوده است ****49- عماد الدين طبرى , كامل بهائى , تهران , مكتب مرتضوى , ص 302 ****50- تاريخ يعقوبى , نجف , منشورات الحيدرية, 1384هـ. ق , ج 3 ص 49ضمن حوادث زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز). اين نامه را در صفحات گذشته نيز نقل كرده ايم ****51- عبدالله بن عفيف از ياران على عليه السلام بود و يك چشمش را در جنگ جمل و چشم ديگر را در جنگ صفين از دست داده بود ****52- محمد بن جرير الطبرى , تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 263ـ ابو مخنف , مقتل الحسين , قم , ص 207ـ سيد ابن طاووس , اللهوف فى قتلى الطفوف , قم , منشورات مكتبة الداورى , ص 69 ****53- و اذ قال موسى لقومه يا قوم انكم ظلمتم اءنفسكم باتخاذكم العجل فتوبوا الى باركم فاقتلوا اءنفسكم ...(بقره :54 ****54- از مدائن هفتاد نفر و از بصره سيصد نفر جهت پيوستن به توابى حركت كرده بودند, اما هنگامى به ميدان جنگ نزديك شدند كه توابين شكست خورده بودند ****55- ابو مخنف , مقتل الحسين , ص 248ـ 310ـ ابن اثير, الكامل فى التاريخ , بيروت , دار صادر, ج 4 ص 158ـ 186 ****56- ابوالعباس المبرد, الكامل فى اللغة و الاءدب , ط 1 بيروت , دارالكتب العلمية, 1407هـ.ق , ج 2 ص 112ـ 116ـ اخطب خوارزمى , مقتل الحسين , تحقيق و تعليق شيخ محمد سماوى , قم , منشورات المفيد, ج 2 ص 202به بعد. در آن ايام توابين در كوفه سرگرم آمادگى و جمع آورى نيرو بودند, ولى مختار مى گفت : سليمان آگاهى لازم را در مسائل جنگى و نظامى ندارد و بزودى شكست خواهد خورد ****57- ابن اثير, همان كتاب , ج 4 ص 211ـ 244 ****58- ابن ابى الحديد, شرح نهج البلاغه , قاهر, دار احياء الكتب العربية, ج 7 ص 130 اين قضيه را مسعودى نيز در مروج الذهب (بيروت , دارالاءندلس ) ج 3 ص 257نقل كرده , ولى به جاى دو هزار نفر, دويست نفر نقل كرده است ****59- ابن ابى الحديد, همان كتاب , ج 7 ص 139
قسمت دوم :::::::::::::::::::
بركات فردي امام حسين (ع)
چراغ هدايت و كشتى نجات :من آن نورم كه در شبهاى تاريك ، چراغ رهنماى كاروانم ، در اين دريا منم آن ناخدايى ، كه كشتى را به ساحل مىرسانم .
روايت شده كه امام حسين (ع) فرمود: «خدمت رسول خدا (ص) شرفياب شدم در حاليكه ابى بن كعب هم آنجا بود. حضرت رسول اكرم (ص) فرمود: مرحبا به تو ، اى ابا عبدالله ، اى زينت آسمانها و زمين . ابى گفت : چگونه او زينت آسمانها و زمين است در صورتى كه كسى غير از تو چنين نيست؟ حضرت فرمود: اى ابى ، قسم به كسى كه مرا به حق به نبوت مبعوث كرد، حسين بن على در آسمان بزرگتر از روى زمين است، و همانا بر طرف راست عرش الهى نوشته شده است كه او چراغ هدايت و كشتى نجات است » . 1يكى از بركات فردى حضرت سيدالشهدا (ع) اين است كه او «چراغ هدايت» و «كشتى نجات» است . اگر چه همه پيامبران و امامان (ع) چراغها و انوار هدايت و كشتيهاى نجات و رهايى اند، چنانكه پيامبر اسلام (ص) فرمود: «انما مثل اهل بيتى فيكم كمثل سفينة نوح من دخلها نجا، و من تخلف عنها هلك» .2همانا خانداون و اهل بيت من در ميان شما مانند كتشى نوح است كه هر كس داخل آن شود نجات پيدا كرده و هركس كه از آن تخلف كند هلاك خواهد شد.اما كشتى نجات حسين (ع) حركتش بر امواج توفنده و گسترده دريا، سريعتر و لنگر انداختن و پهلو گرفتن آن بر ساحلهاى نجات آسانتر بوده و دايره بهرهورى و استفاده از نور مشعل وجود حسين (ع) وسيعتر است .در آن زمانى كه امواج بلند و سهمگين فساد و گناه بر پيكره نيمهجان جامعه اسلامى، و جان و دل مسلمانان، تازيانه مرگ مى زد و گرداب حوادث و توطئهها و پليديها، خفتگان در بستر غفلت را بىرحمانه به قعر تاريكى و تباهى مى كشيد ، اين حسين بود كه با قيام و نهضت الهى خود و شهادت و اسارت اهل بيت خويش ، گرفتاران در اين اوضاع خطرناك را از درياى پر تلاطم ساخته شده به دست فتنهگر «بنى اميه» نجات بخشيد و با كشتى رهايى خود ، اين خفتگان و غافلان و گرفتاران را به ساحل نجات رهنمون نمود.آرى ، حسين (ع) «مصباح الهدى » است تا در اين ظلمتكده خاك، دليل و راهنماى راه باشد؛ و «سفينة النجاة» است تا در اقيانوس متلاطم فتنهها و ضلالتها، غرق شدگان را كه كشتى شكسته بودند فرياد رس باشد.اى كه مصباح هدايت هستى و فلك نجاتاز چه با اين اشكها ايجاد طوفان مى كنى؟زنده در قبر دل ما بدن كشته تو است .جان مايى و ترا قبر حقيقت دل ماست
محبت مكنون : از جمله احاديث نبوى كه در واقع بيانگر تأثير پذيرى معنوى مردم از وجود مبارك سيدالشهداء (ع) مىباشد، حديثى است كه فرمود: «ان للحسين محبة مكنونة فى قلوب المؤمنين ». 3در كانون دلهاى مؤمنين ، محبتى نهفته و ويژه نسبت به حسين وجود دارد.كيست كه نام حسين (ع) را بشنود و فردى از افراد بشر يا تنى از اولاد انسان باشد و حالت انقلاب و انكسار و دلباختگى براى او فراهم نشود؟ محبت حسين (ع) دلها را به التهاب در آورده و جگرها را گداخته و مذاب مىسازد، و شورش دل و آتش درون را به ريزش قطرات اشك از ديدگان ، آشكارا و عيان مىكند.در كجاى دنيا ديده مى شود كه شيعه و دوستدار حسين در آنجا باشد و اقامه عزاى حسينى نكند . كيست كه پس از دادن عزيزترين محبوب و مطلوب خود به اندك فاصله و مختصر وقت و گذشتن كمتر زمانى، آن مصيبت را فراموش نكند؛ جز مصيبت حسين (ع) كه با اين همه طول زمان و گذشتن قرنها، روز به روز اين مصيبت تازهتر و شور و شرارهاش بيشتر و بلندتر مىگردد. آيا نه اين، جذبه عشق و علاقه و تأثير محبت و فرط دلبستگى و دلباختگى علاقهمندان نسبت به آن امام محبوب است؟و اى بسا ، نامحرمان در برابر عظمت و جلالت حسينى تسليم شده و به تواضع و تكريم در مقابل نام مبارك حسين و جلال و مقام او قد خويش به تعظيم و تسليم خم نموده و به دين و آيين حسينى گراييده و از اكسير محبت او مس خود را طلاى ناب و زر خالص مىگردانند.براستى، سنت الهى چنين بوده كه محبت امامى كه مسير تاريخ را عوض كرده و دين الهى را نجات مى بخشد به گونهاى خاص در دل و جان مسلمين و مؤمنين قرار گيرد، حتى كسانى كه مقابل حسين (ع) قرار گرفتند به قول فرزدق : «دلهايشان با او بود، اگر چه بر اثر دنيا پرستى شمشيرهايشان بر روى او كشيده شد» . چه رسد به مؤمنينى كه عشق و محبت او با گل آنان سرشته شده است .حتى محبت حسين (ع) در دل و جان رسول اكرم (ص) نيز ريشه دوانيده بود، به طورى كه مى فرمود: «هر گاه كه به فرزندم حسين مىنگرم ، گرسنگى و اندوه از وجودم رخت بر مىبندد» .4 و نيز مى فرمود: «بار خدايا ، من حسين را دوست دارم و آنان كه دوستدار او هستند نيز دوست دارم ». 5راه حسين (ع) راه دل است، و هرگاه عاشقى به دل توجه كند او را پيدا مىكند . لذا در برخى روايات وارد است كه : «قبر او در دلهاى دوستداران اوست».سلام از دور و از نزديك بهر او بود يكسانبلى قبر شريف او دل اهل يقين باشد.آرى، دل مؤمن جايگاه تابش نور پر فروغ و احياگر حسين است . و هرگاه عشق و محبت فراتر از آفاق ظاهرى و مادى باشد ، رنگ ابديت به خود مىگيرد، زيرا پيوند اين محبت در حريم حب خدا بوده است و بقاى آن به بقاى فيض ذات سرمدى، جاودانه است ، كه گفتهاند: اين محبت راز محبتها جداست ، حب محبوب خدا حب خداست. شاهى كه نه سپهر از او برقرار شد ، ماهى كه مهر و ماه از او كسب نور كرد.
سيدالشهدا (ع) ، پدر امامان نه گانه: يكى ديگر از بركات فردى سيدالشهدا (ع) كه از ارزش معنوى بسيارى برخوردار است ، اين است كه نه امام معصوم (ع) بعد از او از فرزندان گرامى آن حضرت مىباشند ، و نسل امامان به بركت وجود او ادامه يافت . چنانكه از امام باقر و امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمودند: «خداوند عوض قتل امام حسين (ع) چهار ويژگى به آن حضرت عطا فرموده است : اول - امامت را در ذريه او قرار داده است، دوم - شفا را در تربت آن جناب قرار داده، سوم - كنار و زير قبه او دعا مستجاب مىباشد، چهارم - ايام زيارت كنندگان او از عمرشان حساب نمىشود». 6از طرفى در روايات بر اين امر تصريح شده كه على بن الحسين (ع) بعد از پدر به امامت رسيده است .
اين زندگي نامه ادامه دارد....www.maximumtechnic.com |