بسمه تعالي
افتخاري ديگر از سايت ماكزيمم تكنيك . www.maximumtechnic.com
ادامه زندگي نامه امام زين العابدين (ع)
5- نشر احكام و آثار تربيتى و اخلاقى ::يكى ديگر از ابعاد مبارزه پيشواى چهارم با مظالم و مفاسد عصر خويش، نشر احكام اسلام و تبيين مباحث تربيتى و اخلاقى بود. امام در اين زمينه گامهاى بلند و بزرگى برداشته بطورى كه دانشمندان را به تحسين و اعجاب واداشته است، چنانكه دانشمند بزرگ جهان تشيع،شيخ «مفيد»، در اين زمينه مىنويسد:«فقهاى اهل تسنن به قدرى علوم از او نقل كردهاند كه به شمارش نمىگنجد، و موعظ و دعاها و فضائل قران و حلال و حرام به حدى از آن حضرت نقل شده است كه در ميان دانشمندان مشهور است، و اگر بخواهيم آنها را شرح دهيم، سخن به درازا مىكشد...»(103)نمونهاى از تعاليم تربيتى و اخلاقى كه از امام چهارم به يادگار مانده، مجموعهاى به نام «رسالة الحقوق» است كه امام طى آن، وظايف گوناگون انسان را، چه در پيشگاه خدا و چه نسبت به خويشتن و ديگران، بيان نموده است. امام اين وظايف را كه بالغ بر پنجاه حق است، ابتدأا به صورت اجمالى و سپس به نحو تفصيل به شمرده است. (104)رساله الحقوق، كه توسط محدثان نقل و در كتب حديثى ما ضبط شده است، بارها جداگانه چاپ وچندين شرح و ترجمه بر آن نوشته شده است. فهرست حقوقى كه امام بيان نموده بدين شرح است: 1- حق خدا،2-حق انسان،3- حق زبان، 4-حق گوش، 5- حق چشم، 6- حق دست، 7- حق پا، 8- حق شكم، 9- حق عورت، 10- حق نماز، 11- حق حج، 12- حق روزه، 13- حق صدقه، 14- حق قربانى، 15- حق سلطان، 16- حق معلم، 17- حق مالك برده، 18- حق رعيت، 19- حق شاگردان، 20- حق زن، 21- حق برده، 22- حق مادر، 23- حق پدر، 24- حق فرزند، 25- حق برادر، 26- حق آزاد كننده برده، 27- حق بنده آزاد شده، 28- حق نيكوكار، 29- حق موذن، 30-حق پيشنماز، 31- حق همنشين، 32- حق همسايه، 33- حق رفيق، 34- حق شريك، 35- حق مال، 36- حق طلبكار، 37- حق معاشر، 38- حق خصم بر انسان، 39- حق انسان بر خصم،40- حق مشورت كننده، 41- حق رايزن، 42- حق نصيحتخواه، 43- حق نصيحت گو، 44- حق بزرگ، 45- حق كوچك، 46- حق سائل نيازمند، 47- حق مسئول، 48- حق شاد كننده انسان، 49- حق بد كننده، 50- حق همكيشان، 51- حق اهل ذمه.
6- دستگيرى از درماندگان ::يكى از ابعاد درخشان زندگانى امام چهارم، خدمات اجتماعى آن حضرت در آن عصر تاريك است. اين خدمات، چه در ايام بحرانى و پر آشوب مدينه مانند روزهاى «فاجعه حره» و چه در مواقع آرامش كه نيازمندان و تهيدستان در انتظار دست نوازشگرى بودند كه با لطف و كرم به سوى آنان دراز شود، همچنان تا آخر عمر آن حضرت ادامه داشت. تاريخ، نمونههاى برجستهاى از اين گونه خدمات آن امام را بازگو مىكند: امام چهارم هزينه زندگى صد خانواده تهيدست مدينه را عهده دار بود.(105)گروهى از اهل مدينه، از غذايى كه شبانه به دستشان مىرسيد، گذران معيشت مىكردند، اما آورنده غذا را نمىشناختند. پس از درگذشت على بن الحسين تازه متوجه شدند شخصى كه شبانه مواد غذايى و خوار و بار براى آنان مىآورده، على بن الحسين (ع) بوده است! (106)او شبانه به صورت ناشناس انبان نان و مواد غذايى را شخصا به دوش مىكشيد و به در خانه فقرا مىبرد و مىفرمود: صدقه پنهانى آتش خشم خدا را خاموش مىسازد.(107)اهل مدينه مىگفتند: ما صدقه پنهانى را هنگامى از دست داديم كه على بن الحسين در گذشت. (108)حضرت سجاد در طول سالها به قدرى انبان حاوى آرد و ديگر مواد غذايى را به دوش كشيده شخصا به در خانه فقرا برده بود كه شانه حضرت كوفته شده و پينه بسته بود، به طورى كه پس از شهادت آن حضرت، هنگام غسل دادن جنازهاش، اين كوفتگى توجه حاضران را جلب كرد و وقتى از علت آن پرسيدند، پاسخ شنيدند كه: اين، اثر حمل شبانه كيسهها و انبانهاى پر از مواد غذايى به در خانه فقرا است. (109)
7- كانون تربيتى ::هنگام ظهور اسلام، بردگى در سراسر جهان آن روز - حتى در مهد تمدن آن زمان يعنى يونان و روم - رواج داشت، و چون لغو چنين پديده گستردهاى بيكباره مقدور نبود، اسلام از راههاى مختلفى زمينه لغو تدريجى آن را فراهم ساخت. بدين ترتيب كه از يك طرف راههاى بردهگيرى را تقليل داده آن را محدود ساخت. از طرف ديگر آزاد سازى بردگان را كفاره بسيارى از گناهان و خطاها و ترك واجبات قرار داد و از اين رهگذر وسائل آزادى آنان را فراهم ساخت. از طرف سوم پيامبر اسلام به مسلمانان توصيه كرد كه با بردگان (همچون عضوى از خانواده) رفتار انسانى داشته باشند و دستور داد صاحبان بردگان از غذاهايى كه خود مىخورند و از لباسهايى كه خود مىپوشند، به آنان بدهند. از اين گذشته، آزاد سازى بردگان را آنچنان داراى ارزش و ثواب و فضيلت معرفى كرد كه در روايات ما بسيارى از اعمال صالح صالح، از نظر كثرت ثواب و فضيلت، به آزاد كردن بردگان تشبيه گشته و از اين طريق مسلمانان به اين كار تشويق شدهاند. مجموع اينها ديدگاه اسلام را در مورد بردگى تا حدى روشن مىسازد. (110)برخورد خاص و ظريف اسلام و پيشوايان آن با مسئله برده و برده دارى را بايد از اين ديدگاه تحليل كرد/بارى، در بررسى زندگانى امام چهارم نيز موضوع آزاد سازى بردگان به چشم مىخورد، اما دامنه و سطح اين عمل به حدى وسيع است كه تنها با محاسبات بالا قابل توجيه نيست و به نظر مىرسد كه امام چهارم در اين كار انگيزههاى والاترى داشته است. دقت در اين زمينه نشان مىدهد كه امام از اين اقدام نظر تربيتى و انسانى داشته است، بدين معنا كه بردگان را خريدارى كرده مدتى تحت آموزش و تربيت قرار مىداد و سپس آزادشان مىكرد و آنان به صورت انسانهاى نمونه به فعاليت فرهنگى و تربيتى مىپرداختند و پس از آزادى نيز ارتباطشان با امام قطع نمىشد/«على بن طاووس» ضمن اعمال ماه رمضان مىنويسد: على بن الحسين (ع) شب آخر ماه رمضان بيست نفر برده (با اندكى بيشتر يا كمتر) را آزاد مىكرد و مىگفت: خداوند در هر شب رمضان هنگام افطار هفتاد هزار نفر از اهل دوزخ را از عذاب آتش ازاد مىكند، و در شب آخر به تعداد كل شبهاى رمضان آزاد مىكند، دوست دارم خداوند ببيند كه من در دنيا بردگان خود را آزاد مىكنم تا بلكه مرا در روز رستاخيز از آتش دوزخ آزاد سازد/امام هيچ خدمتگزارى را بيش از يك سال نگه نمىداشت. وقتى كه بردهاى را در اول يا وسط سال به خانه مىآورد، شب عيد فطر او را آزاد مىساخت و در سال بعد به جاى او شخص ديگرى را مىآورد و باز او را در ماه رمضان آزاد مىساخت و اين روال تا آخر عمر او همچنان ادامه داشت. اما بردگان سياه پوست را- باوجود آنكه به آنان نياز نداشت - مىخريد و آنان را در مراسم حج به عرفات مىآورد و آنگاه كه به سوى مشعر كوچ مىكرد، آنان را آزاد مىكرد و جوايز مالى به آنان مىداد.(111)به گفته يكى از نويسندگان :همين كه بردگان از اين موضوع خبر مىيافتند، خود را از قيد بندگى اعيان و اشراف رها ساخته به خدمت زين العابدين در مىآمدند/زمان مىگذشت و ايام سپرى مىشد و زين العابدين همچنان به آزاد كردن بندگان مشغول بود. او هر سال و هر ماه و هر روز به مناسبتهاى مخلتف اين امر را تكرار مىكرد تا آنجا كه در شهر مدينه گروه عظيمى از بندگان و كنيزان ازاد شده آن حضرت تشكيل شده بود.(112)چنانكه اشاره شد، از مجموع اينها مىتوان نتيجه گرفت كه امام با اين برنامه در واقع يك كانون تربتيى به وجود آورده بود: بردگان را خريدارى كرده مدتى تحت تعليم و تربيت قرار مىداد و پس از آنكه آنها را آزاد مىكرد، هر كدام يك فرد تربيت شده و الگو براى ديگران بودند. آنان پس از آزادى نيز پيوند معنوى خود را با امام قطع نمىكردند و به سهم خود ديگران را تحت پوشش تربيتى قرار مىدادند. اين برنامه امام، با توجه به محدوديتهايى كه او در ارشاد و هدايت مستقيم جامعه با آن روبرو بود، بسيار درخور توجه و بررسى است. (113)
پي نوشته هاي قسمت اول :::::::
1-1 محمد بن يعقوب كلينى , اصول كافى , تصحيح و تعليق : على اكبر الغفارى , تهران , مكتبة الصدوق , 1381هـ.ق , ج 1 ص 467ـ شيخ مفيد, الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى ـ ص 253ـ فضل بن حسن طبرسى , اعلام الورى با علام الهدى , الطبعة الثالثة, تهران , دار الكتب الاسلامية, ص 256ـ حسن بن محمد بن حسن قمى , تاريخ قم , ترجمهء حسن بن على بن ];ّّ حسين قمى , تصحيح : سيد جلال الدين تهرانى , تهران , انتشارات توس , 1361هـ.ش , ص 196ـ على بن عيسى اربلى , كشف الغمة فى معرفة الاءئمة, تبريز, مكتبة بنى هاشمى , 1381هـ.ق , ج 2ص 286
در كتب تاريخ زندگانى ائمه نام مادر چهارم سخت مورد اختلاف است و علاوه بر شهر بانويه , به دوازده صورت ديگر نيز همچون : شاه زنان , جهان شاه , شهر ناز, جهان بانويه , خوله , سلافه و... آمده است . جهت اطلاع بيشتر رجوع شود به : دكتر شهيدى , سيد جعفر, زندگانى على بن الحسين , چاپ اول , تهران , دفتر نشر فرهنگ اسلامى , 1365هـ.ش , ص 27ـ 29ـ دكتر كريمان , حسين , رى باستان , چاپ دوم , تهران , انتشارات دانشگاه ملى ايران , ج 1 ص 403ـ 416 آقاى دكتر كريمان به مناسبت بحث پيرامون مقبرهء بى بى شهر بانو ـ كه بر اساس شهرتى عاميانه , محل دفن شهر بانو همسر امام حسين پنداشته مى شود ـ اقوال مختلف پيرامون نام مادر امام چهارم را بر شمرده و انتساب اين محل به آن بانوا را رد كرده است ******1-2- شيخ مفيد, همان كتاب , ص 253ـ علامهء طبرسى ـ تاج المواليد(ضمن مجموعه اى بنام <مجموعة نفيسة)> مكتبة بصيرتى , ص 112ـ شيخ مفيد, مسار الشيعة(ضمن همان مجموعه ) ص 67ـ محمد بن جرير بن رستم طبرى , دلائل الامامة, الطبعة الثالثة, قم , منشورات رضى , 1363هـ. ش , ص 80ـ كلينى , همان كتاب , ص 466ـ سبط ابن الجوزى , تذكرة الخواص , نجف , المطبعة الحيدريه , 1383هـ. ق , ص 324ـ مسعودى , اثبات الوصية, الطبعة الرابعة, نجف , المطبعة الحيدريه , 1373هـ. ق , ص 167ـ فتال نيشابورى , روضة الواعظين , تصحيح و تلعيق : الشيخ حسين الاءعلمى , الطبعة الاءولى , بيروت , موءسسة الاءعلمى للمطبوعات , 1406هـ. ق , ص 222ـ فضل بن حسن طبرسى , همان كتاب , ص 256ـ ابن ابى الثلج البغدادى , تايخ الاءئمة(ضمن مجموعة نفسية), قم , مكتبة بصيرتى , ص 9 برخى از مورخان تولد امام على بن الحسين عليه السلام را در سال 36يا 37نوشته اند******1-3- ارقام داخل پرانتز گوياى مدت حكومت خلفا در زمان امامت حضرت سجاد مى باشد******1-4- عبد الله بن زبير از معدود كسانى بود كه با يزيد بيعت نكرده بود, ازينرو پس از مرگ معاويه , اندكى پيش از حركت حسين بن على ـ عليهما السلام ـ به سوى مكه , به اين شهر گريخت و در آنجا سرگرم فعاليت هاى سياسى شد. پس از شهادت امام حسين عليه السلام , چون رقيبى در حجاز نداشت , طرفدارانى پيدا كرد و خود را خليفه خواند. يزيد تا آخر عمر نتوانست او را شكست بدهد و او تا سال 73همچنان در مكه پرچم حكومت را در دست داشت . عبد الله حجاز و عراق و مصر و قسمتى از شرق اسلامى را مطيع خود ساخت و قلمرو حكومت جانشينان يزيد تنها به شام و پاره اى از مناطق ديگر محدود شد. بنابر اين از سال 61تا 73قمرى , دو خليفه در دو منطقه از كشور اسلامى حكمرانى مى كردند, ولى با شكست و كشته شدن عبد الله بن زبير توسط نيروهاى عبدالملك (در سال 73 همهء مناطق اسلامى تحت حكومت مروانيان قرار گرفت و شام از نو مركزيت كلى يافت ******1-5- مسعودى , همان كتاب , ص 167و ر. ك به : سبط ابن الجوزى , تذكرة الخواص , نجف , المطبعة الحيدرية, 1383هـ. ق , ص 324******1-6- سبط ابن الجوزى , همان كتاب , ص 324و ر.ك به : ابن العماد الحنبلى , شذرات الذهب فى اختيار من ذهب , الطبعة الاءولى , بيروت , دارالكفر, ج 1 ص 105******1-7- الطبقات الكبرى , بيروت , دار صادر, ج 5 ص 221******1-8- الطبقات الكبرى , ص 212و ر. ك به : ابن كثير, البداية و النهاية, الطبعة الثانية, بيروت , دار المعارف , 1977م , ج 9 ص 104******1-9- احتمالاً حميد بن مسلم عمداً به منظور جلب ترحم آنان , حضرت را(كه لاغر و ضعيف گشته بود) كودك ناميده ];ّّ است و يا بعدها چنين كارى را به خود نسبت داده است تا نزد شيعيان قدرى از بار گناه خود بكاهد******1-10- الارشاد, قم , مكتبة بصيرتى , ص 242و ر. ك به : محمد بن جرير الطبرى , تاريخ الاءمم و الملوك , بيروت , دار القاموس الحديث , ج 6 ص 260حوادث سال 61 ـ اخطب خوارزمى , مقتل الحسين , تحقيق و تعليق : شيخ محمد سماوى , قم , مكتبة المفيد, ج 2 ص 38******1-11- اخطب خوارزمى , همان كتاب , ص 43******1-12- اسير كردن زنان و كودكان و گرداندن سرهاى بريده شهدا در شهرها, عمدتاً به منظور ايجاد رعب و وحشت و زهر چشم گرفتن از مخالفين بود******1-13- <ما بمكة و المدينة عشرون رجلا يحبنا>(مجلسى , بحار الاءنوار, الطبعة الثانية, تهران , المكتبة الاسلامية, 1394هـ. ق , ج 46 ص 143ـ ابن ابى الحديد, شرح نهج البلاغه , تحقيق : محمد ابوالفضل ابراهيم , قم , دار الكتب العلمية, ج 4 ص 10420جلدى ******1-14- قام ابو محمد على بن الحسين عليه السلام بالاءمر مستخفيا على تقية شديدة فى زمان صعب (مسعودى , اثبات الوصية, الطبعة الرابعة, نجف , المطبعة الحيدرية, 1373هـ. ق , ص 167******1-15- به نظر محقق بزرگوار, شيخ محمد تقى شوشترى , به جاى <جبير مطعم >,<حكيم بن جبير بن مطعم > صحيح است ( قاموس الرجال , تهران , مركز نشر الكتاب , 1388هـ.ق , ج 9 ص 399 در نقل فضل بن شاذان نيز, كه خواهد آمد,<محمد بن جبير بن مطعم > ذكر شده است ******1-16- شيخ مفيد, الاختصاص , تصحيح و تعليق : على اكبر الغفارى , قم , منشورات جماعة المدرسين فى الحوزة العلمية بقم المقدسة, ص 64ـ مجلسى , بحار الاءنوار, الطبعة الثانية, تهران , المكتبة الاسلامية, 1394هـ.ق , ج 46 ص 144و ر. ك به : شيخ طوسى , اختيار معرفة الرجال (معروف به رجال كشى ), تصحيح و تلعيق :حسن المصطفوى , چاپخانهء دانشگاه مشهد, 1348هـ.ش , ص 123 شمارهء 194 در اين كتاب روايت ديگرى نيز نقل شده و در آن نام <جابر بن عبدالله انصارى > نيز به سه نفر ياد شده اضافه شده است .بخش اخير سخنان يحيى بن ام الطويل , از بيانات حضرت ابراهيم و پيروان او گرفته شده است كه به نقل قرآن مجيد, خطاب به بت پرستان زمان خود مى گفتند:<... ما از شما و آنچه به جاى خدا مى پرستيد, بيزاريم . ما منكر و مخالف شما(و راه و آيين شما) هستيم و ميان ما و شما دشمنى و خشم و كينهء هميشگى هست تا آنكه تنها به خدا ايمان بياوريد>(سورهء ممتحنه :4يحيى نه تنها در حجاز, بكله در عراق (كوفه ) نيز همين بيانات را ايراد مى نمود و صراحتاً از مروانيان و لعنت كنندگان على عليه السلام بيزارى مى جست و به شيعيان توصيه مى كرد كه از دشمنان على عليه السلام فاصله بگيرند( كلينى , اصول كافى , الطبعة الثانية, تصحيح و تعليق : على اكبر الغفارى , تهران , مكتبة الصدوق , 1398هـ.ق , ج 2 ص 379 حديث 16******1-17- شيخ طوسى , اختيار معرفة الرجال (معروف به رجال كشى ), ص 123******1-18- شيخ طوسى , همان كتاب , ص 115******1- ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، 1399 ه\'.ق، ج 4 ص 520)/ ******2- ابن طقطقا،الفخرى، بيروت، دارصادر، 1386 ه\'. ص 122و 124/******3- تجارب السلف، تصحيح: عباس اقبال، چاپ سوم، تهران، كتابخانه طهورى، 1357 ه\'.ش، ص 75/******4- ابن طقطقا، الفخرى، بيروت، دارصادر، 1386 ه\'.ق، ص 122-سيوطى، تاريخ الخلفأ، تحقيق: محمد محيى الدين عبدالحميد، الطبعه الثالثه، قاهره، مطبعه المدنى، 1383 ه\'.ق، ص 216/******5-هندوشاه، همان كتاب، ص 76/******6- سيوطى، همان مأخذ، ص 217-ابن طقطقا، همان كتاب، ص 122-ابو العباس المبرد، الكامل فى اللغة و الادب، تحقيق: نعيم زر زور (و) تغاريد بيضون، بيروت، دارالكتب العلميه، 1985 م، ج 2،ص 192-هندوشاه، همان كتاب، ص 76- جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر كلام، تهران، اميركبير، 1336 ه\'.ق، ج 4، ص 100/******7-سيوطى، همان كتاب، ص 218- ابن اثير، همان كتاب، ج 4، ص .522 بعضى از اين كارها را معاويه نيز قبلاً كرده بود/******8- سيوطى، همان كتاب، ص 218-دكتر شهيدى، سيد جعفر، زندگانى على بن الحسين، چاپ اول، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى،گ 1365 ه\'.ش، ص 98 ور.ك به: ابن واضح، تاريخ يعقوبى، تحقيق: سيد محمد صادق بحرالعلوم، نجف، مكتبة الحيدية، 1384 ه\'.ق، ص 20- جرجى زيدان، همان كتاب، ج 4، ص 99/******9-دكتر شهيدى، همان، ص 98/******10- ابن طقطقا، همان كتاب، ص 122- ابن اثير، ج 4، ص 521- هندوشاه، همان كتاب، ص 76/******11-سيوطى، همان كتاب، ص 216/******12-سيوطى، همان كتاب، ص 217- هندوشاه، همان كتاب، ص 76/******13-مروج الذهب و معادن الجوهر، بيروت، دارالاندلس، ج 3، ص 91/******14- ابن واضح، تاريخ يعقوبى، تعليق: سيد محمد صادق بحرالعلوم، نجف، مكتبة الحيدية، 1384 ه\'.ق، ج 3، ص 27 و 29-محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت، دارصادر، ج 5، ص 220/******15- ابن قتيبه دينورى، الامامه و السياسه، الطبعه الثالثه، قاهره، مكتبه مصطفى البابى الحلبى، 1328 ه\'.ق، ج 2، ص 31/******16-ابن واضح، همان كتاب، ج 3، ص 18.ابن اثير مىگويد: دست آنان را همچون اهل ذمه ذاغ نهاد(الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 359)/ ******-17 ابن اثير، همان كتاب،ج 4، ص 359 - دكتر شهيدى، سيد جعفر، تاريخ تحليلى اسلام تا پايان اموى، چاپ ششم، تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1365 ه\'.ش، ص 182 (به نقل از: مشكوة الادب). از ساحت قدس رسول گرامى اسلام ص به خاطر نقل اين سخنان شرم آور، كه از سر ضرورت و براى آشنايى خوانندگان با ماهيت پليد خلفاى اموى صورت گرفت، پوزش مىطلبم- مولف/******
18- مبرد، الكامل فى اللغة والادب، الطبعه الاولى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1407 ه\'.ق، ج 1، ص 311 - ابن اثير، همان كتاب، ج 4، ص 375 -مسعودى، همان كتاب، ج 3، ص 127 و ر.ك به: ابن واضح، همان كتاب، ج 3، ص 19 - دكتر شهيدى، همان كتاب، ص 184 - اعثم كوفى، الفتوح، الطبعه الاولى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1406 ه\'.ق، ج 7، ص 6/******19- الامامة والسياسة، الطبيعه الثالثه، قاهره، مطبعة مصطفى البابى الحلبى، 1382 ه\'.ق، ج 2، ص 32/******20-مروج الذهب، و معادن الجواهر، بيروت، دارالاندلس، ج 3، ص 166 و 167/******21-سيد اميرعلى، مختصر تاريخ العرب، ترجمه عفيف البعلبكى، الطبعه الثانيه، بيروت، دارالعلم للملايين، 1967 م، ص 123 و ر.ك به: ابن واضح، تاريخ يعقوبى، نجف، المكتبه الحيدريه، ج 3، ص 36 - ابن طقطقا، همان كتاب، ص 127 - ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 5، ص 9 و 10 - سيوطى، همان كتاب، ص 223 و 224/******22-سيوطى، همان كتاب، ص 223/
23-ابن اثير، همان كتاب، ج 5، ص 11، - ابن طقطقا، همان كتاب، ص 127/******24-ابن اثير، همان كتاب، ج 5، ص 11/******25- صدوق، الخصال، تصحيح و تعليق: على اكبر الغفارى، قم، منشورات جمامعة المدرسين فى الحوزه العلميه بقم المقدسه، 1403 ه\'.ق، ص 339 (باب السنه)/ ******26- كلينى، فروع كافى، الطبعه الثانيه، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1362 ه\'.ش، ج 5، ص 344 (كتاب نكاح باب المومن كفو المومن) و ر.ك به: محمد بن سعد الطبقات الكبرى، ج5، ص 214 - مجلسى، بحارالانوار، ج 46، ص 105 - ابن قتيبه دينورى، عيون الاخبار، قاهره، الموسسه المصريه العامه للتاليف و الترجمه و الطباعه و النشر، ج 4، ص 8، ******27-صحيفه سجاديه، ترجمه صدر بلاغى، تهران، حسينه ارشاد، دعاى 49 (براى دفع مكر دشمنان)، ص 610/******29-حره به زمين سنگلاخى گفته مىشود كه سطح آن سنگهاى آتشفشانى پوشيده شده باشد، و چون اطراف شهر مدينه داراى چنين خصوصيتى است و نفوذ سپاه شام به مدينه از طريق حره و اقم صورت گرفت، اين جنگ به نام «حره» ناميده شد. ******30-احمد بن يحيى البلاذرى، انساب الاشراف، بغداد، مكتبه المثنى، ج 4، ص 31/******31- ر.ك به: بلاذرى، همان ماخذ، ص 30-46 -ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، 1399 ه\'.ق، ج 4، صفحات: 102-103 و 111-121 - مسعودى، مروج الذهب، بيروت، دارالاندلس، ج 3، ص 68-71/******32- ابن واضح، تاريخ يعقوبى، نجف، المطبعة الحيدرية، 1384 ه\'.ق، ج 3، ص 8/******33- على بن عيسى اربلى، كشف الغمه، فى معرفة الائمه. تبريز، مكتبه بنى هاشمى، 1381 ه\'.ق، ج 2، ص 299/******34-بلاذرى، همان ماخذ، ص 30/******35- على بن عيسى، همان ماخذ، ص 319 - السيد المحسن الامين، اعيان الشيعه، تحقيق: حسن الامين، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1403 ه\'.ق، ج 1، ص 630 و 633/******36- مجلسى، بحار الانوار، الطبعه الثانيه، تهران، المكتبه الاسلاميه، 1394 ه\'.ق، ج 46، ص 108-ابن كثير، البدايه والنهايه، الطبعه الثانيه، بيروت،مكتبه المعارف، 1977 م، ج 9، ص 107- ابونعيم اصفهانى، حلية الاوليا و طبقات الاصفيأ، الطبعه الخامسه، بيروت، دار الكتاب العربى، 1407 ه\'.ق، ج 3، ص 140-السيد محسن الامين، همان مأخذ، ج 1، ص 631 و 636-على بن عيسى، همان مأخذ، ج 2، ص 314- صدوق، الخصال، تصحيح و تعليق: على اكبر الغفارى، قم، منشورات جماعة المدرسين فى الحوزه العلميه بقم المقدسه، 1403 ه\'ق.ص، ص 518/******37-ابن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت، دارصادر، ج 5، ص 220/******38- حسين بن على بن شعبه، تحف العقول، تصحيح و تعليق: على اكبر الغفارى، الطبعه الثانيه، قم، منشورات جماعه المدرسين فى الحوزه العلميه بقم المقدسه، 1363 ه\'.ش، ص 249 - كلينى، الروضه من الكافى، تصحيح و تعليق: على اكبر الغفارى، الطبعه الرابعه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1362 ه\'.ش، ص 72 - صدوق الامالى، قم، مطبعه الحكمه، 1373 ه\'.ق، ص 301(المجلس الثانى) ******40 -على بن شعبه، همان مأخذ، ص 252-كلينى، همان مأخذ، ص 15/******41-ج الذهب، دارالاندلس، ج 3، ص 67/******42-تاريخ الادب العربى، (العصر العباسى)، الطبعه السابعه، مصر، دارالمعارف، ج 2، ص .347 البته اين گونه گرايش (به اصطلاح) فقيهان و زاهدان به مجالس آنچنانى - كه در شيعه درست عكس آن مشهود است - عمدتاً ريشه در مكتبى داشت كه بنام اسلام اما به كام خلفاى جور، و بريده از تعاليم خالص قران و اهل بيت (ع) ايجاد شده بود و متأسفانه در عصر ما نيز در برخى از محيطهاى اهل سنت رسوباتى از آن به چشم مىخورد. ******-43 ابن عبدربه، العقد الفريد، بيروت، دارالكتاب العربى، 1403 ه\'.ق، ج 6، ص 11-شريف قرشى، باقر، حياة الامام زين العابدين، الطبعه الاولى، بيروت، دارالاضؤ، 1409 ه\'.ق، ج 2، ص 409/******44-ابوالفرج الاصفهانى، الاغانى، بيروت، داراحيأ التراث العربى، ج 8، ص 225/******45-بوالفرج، همان ماخذ، ج 6، ص 21/******46-ريف قرشى، همان ماخذ، ج 2، ص 410/******47- قرشى، همان ماخذ، ص 411/******48-ابوالفرج، همان ماخذ، ج 8، ص 208-210-كحاله، عمر رضا، اعلام النسأ الطبعة الخامسه، بيروت، موسس الرساله، 1404 ه\' .ق، ص 212-214- دكتر شهيدى، جعفر، زندگانى على بن الحسين چاپ اول،تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365 ه\'.ش، ص 104/******49 -همان ماخذ/******50- مرتضى الحسينى العاملى، جعفر، در اسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام (مجموعه مقالات) 1400 ه\'.ق، ج 1، ص 56 (مقاله: الامام السجاد باعث الاسلام من جديد)/ ******51-مرتضى الحسينى العاملى، همان ماخذ - امين، احمد، ضحى الاسلام، الطبعه السابعه، قاهره، مكتبه النهضه المصريه، ج 1، ص 365( به نقل از بخارى و ترمذى - باب الاعتصام بالسنه). ******52- سيوطى، جلال الدين، تاريخ الخلفأ، تحقيق، محمد محيى الدين عبدالحميد، الطبعة الثالثه، قاهره، مطبعه المدنى، 1383 ه\'.ق، ص 224/******53-مرتضى الحسينى العاملى، همان ماخذ، ص 57 (به نقل از جامع بيان العلم) ******54-شيخ آغا بزرگ، الذريعه الى تصانيف، الطبعه الثانيه، بيروت، دارالاضوأ 1378 ه.ق، ج 15، ص 18/******55- مدنى، سيد عليخان، رياض السالكين فى شرح صحيفه سيد الساجدين، موسسه آل البيت، مقدمه، ص 5- 4/******56-صحيفه سجاديه، ترجمه سيد صدرالدين صدر بلاغى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، مقدمه، ص 37/******57-شيخ آغا بزرگ، همان ماخذ، ج 3، ص 345-359.ضمنا درباره اسناد صحيفه سجاديه رجوع شود به: سيد عليخان مدنى، رياض السالكين فى شرح صحيفه سيد الساجدين، مقدمه - عبدالرزاق الموسوى المقرم، الامام زين العابدين، قم، دارالشبسترى للمطبوعات، ص 95-118/******58- متوكل بن هارون راوى صحيفه مىگويد: «اين دعاها 75 باب بود كه يازده باب آن را فراموش كرده و شصت و چند باب آن را حفظ نمودم»/مرحوم سيد عليخان مدنى پس از نقل بيان متوكل، احتمال مىدهد كه چند باب ديگر نيز توسط راويان بعدى حذف يا فراموش شده و عملاً به 54 باب تقليل يافته است (رياض السالكين، مقدمه، ص 29)/در هر حال علاوه بر صحيفه مشهور و رايج كه «صحيفه كامله» ناميده مىشود، از طرف دانشمندان اسلامى پنج صحيفه ديگر نيز شامل مجموعه هايى ديگر از دعاهاى امام سجاد (ع) گرد آورى شده و به نامهاى: الصحيفه الثانيه، الصحيفه الثالثه و $ چاپ شده است( شيخ آغا بزرگ تهرانى، همان مأخذ، ج 15، ص 19-21)/ ******59- حاج شيخ عباس قمى، سفينه البحار، تهران، كتابخانه سنائى، ج 1، ص 573 (ماده زهر) و نيز تتمه المنتهى فى وقايع ايام الخلفأ، تصحيح: على محدث زاده، چاپ دوم، تهران، كتابفروشى مركزى، ص 87، و ر.ك به: ابن العماد الحنبلى، شذرات الذهب فى اخبار من ذهب، الطبعة الاولى، بيروت، دارالفكر، 1399 ه\'.ق، ج 1، ص 162/******60-محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت، دارصادر، ج 2، ص 388/******61- ابن كثير، البداية و النهاية، الطبعه الثانية، بيروت، مكتبة المعارف، ج 9، ص 343/******62-ابن كثير،همان مأخذ، ص .104 ******63- ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، تصحيح و تعليق: سيد هاشم رسولى محلاتى، قم، انتشارات علامه، ج 4، ص 159/******64- على بن عيسى اربلى، كشف الغمه فى معرفة الائمه، تعليق: سيد هاشم رسولى، تبريز، مكتبه بنى هاشمى، 1381 ه\'.ق، ج 2، ص 288/******65- براى آگاهى از برخى از اين روايات به كتابهاى زير رجوع شود:
بحار الانوار، الطبعة الثانية، تهران، المكتبه الاسلامية، 1394 ه\'.ق، ج 46، صفحات: 57 و 84 و 65 و 73 و 82 و 107 و 150احتجاج طبرسى، نجف، مطبعة النعمان، 1386 ه\'.ق، ج 2 ص 51-الاستبصار، الطبعه الثانيه، نجف، دارالكتب الاسلاميه، 1375 ه\'.ق، ج 2، ص 80- كشف الغمه، تبريز، مكتبه بنى هاشمى، 1381 ه\'.ق، ج2، ص 315- حلية الاوليأ، الطبعه الثانية، بيروت، دارالكتب العربى (افست اسماعيليان)، ج 3، ص 141- اصول كافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 2، ص 130- فروع كافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 4، ص 83، و ج 5، ص 36/******66- ابن شهر آشوب، همان مأخذ، ج 4، ص 59- على بن عيسى اربلى، همان مأخذ، ج 2، ص 319-320- محمد بن سعد، همان مأخذ، ج 5، ص 214- ابن كثير، همان مأخذ، ج 9، ص 106/******67- ميرزا محمد باقر موسوى خوانسارى اصفهان، روضات الجنات فى احوال العلمأ و السادات، قم، انتشارات اسماعيليان، 1392 ه\'.ق، ج 7، ص .245 در باره نظريه طرفين رجوع شود به:
حاج شيخ عباس قمى، سفينه البحار، تهران، كتابخانه سيائى، ج 1، ص 573 (ماده زهر)-شيخ محمد تقى تسترى، قاموس الرجال، ج 8، شيخ طوسى، رجال، تحقيق و تعليق، سيد محمد صادق آل بحرالعلوم، الطبعه الاولى، نجف، المطبعه الحيدريه، 1381 ه\'.ق، ص 159/******68- ابن شهرآشوب، همان مأخذ، ج 4، ص 159/******69- شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابولفضل ابراهيم، قم، دارالكتب الاسلاميه، ج 4، ص 102/******70- ابن كثير، همان مأخذ، ج 9، ص 341و346/******71- الطبقات الكبرى، ج 7، ص 447 (شرح حال قبيصه)/ ******72- ابن كثير، همان مأخذ، ج 9، ص 341-ابن خلكان، وفيات الاعيان، تحقيق: دكتر احسان عباس، الطبعه الثانيه، قم، منشورات الرضى، 1364 ه\'.ش، ج 4، ص 178/******73- ابن كثير، همان مأخذ، ج 9، ص 343/******74- محمد بن سعد، همان مأخذ، ج 7، ص 474/******75- محمد بن سعد، همان مأخذ، ج 5، ص 497/******76- ابن كثير، همان مأخذ، ج 9، ص 348/******78-ابن كثير، همان ماخذ، ج 9، ص 346 - ابن سعد، همان ماخذ، ج 2، ص 389 - شمس الدين ذهبى، تذكره الحفاظ، بيروت، دارالتراث العربى، ج 1، ص 112/******79-ابن سعد، همان ماخذ، ج 2، ص 389 - ابن كثير، همان ماخذ، ج 9، ص 341/******80-ابن كثير، همان ماخذ، ج 9، ص 341/******81-ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، الطبعه الاولى، حيدر آباد دكن، 1326 ه\'.ق، ج 9، ص 449 - شمس الدين ذهبى، تذكره الحفاظ، بيروت، دارالتراث العربى، ج 1، ص 110/******82- ابن كثير، همان ماخذ، ج 9، ص .343 ممنوعيت نقل و كتابت حديث پس از رحلت پيامبراسلام (ص) از زمان خلافت عمر بن خطاب و توسط او آغاز گرديد و تا آخر قرن اول هجرى ادامه داشت و در زمان حكومت عمر بن عبدالعزيز رسما توسط او لغو گرديد. تحليلگران در تاريخ معتقدند كه اين ممنوعيت انگيزه سياسى داشته است و هدف از آن اين بوده كه امتياز بزرگى را كه آن روزها امير مومنان (ع) داشته از بين ببرند، زيرا على (ع) زمانى كه هنوز پيامبر اسلام در حال حيات بود، كتابهايى تدوين تدوين نموده بود كه در آنها احاديث پيامبر و حقايقى را كه از آن حضرت در ابواب مختلف فرا گرفته بود، جمع كرده بود و نقل و افشاى اين حقايق، از نظر سياسى، به نفع خليفه وقت نبود، زيرا هر كدام به نحوى سند حقانيت على (ع) به شمار مىرفت، از اينرو عمر نقل و كتابت و تدوين حديث را به طور كلى ممنوع اعلام كرد! بدين ترتيب ملاحظه مىشود كه هم ممنوعيت نقل و تدوين حديث ريشه سياسى داشته و هم لغو ممنوعيت آن توسط امثال هشام. در اين زمينه در سيره امام باقر (ع) توضيح بيشترى خواهيم داد! در هر حال شيعه هرگز اين ممنوعيت را جدى نگرفت و بلافاصله پس از فوت پيامبر به تدوين حديث پرداخت و از اينرو در نقل و جمع آورى حديث پيشگام بود/******83- «ان رسول الله قال: لاتشد الرحال الا الى ثلاثة مساجد: مسجد الحرام و مسجدى هذا و مسجد الاقصى و هو يقوم لكم مقام المسجد الحرام» (ابن واضح، تاريخ يعقوبى، تعليق: سيد محمد صادق بحرالعلوم، نجف، المطبعه الحيدريه، 1384 ه\'.ق، ج 3، ص 8)/ ******84- صحيح المسلم، قاهره، مكتبة محمد على صبح، ج 4، (كتاب الحج)، ص 126 - سنن ابى داود، تصحيح و تعليق: محمد محيى الدين عبدالحميد، بيروت، داراحيأ التراث العربى، (كتاب الحج)، ص 216 - سنن نسائى بشرح سيوطى، بيروت، داراحيأ التراث العربى، ج 2، ص 37 و 38/******85-ابن واضح، همان ماخذ، ج 3، ص 8/******86- هر چند سند اصل حديث نيز جاى حرف دارد! ******87-ابن سعد، همان ماخذ، ج 5، ص 215 - و ر.ك به: ابن كثير، همان ماخذ، ج 9، ص 106/******88- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، قم، دارالكتب الاسلاميه، ج 4، ص 63/******89- ابن ابى الحديد، همان ماخذ/******90-كهف: 54/******91- بخارى، صحيح بخارى، قاهره، مكتبه عبدالحميد احمد حنفى، ج 9، (كتاب الاعتصام بالكتاب و السنه)، ص 106 - سيد الحسين شرف الدين، اجويه مسائل جارالله، الطبعه الثانيه، صيدا، مطبعه العرفان، 1373 ه\'.ق، ص 69- ابونعيم اصفهانى، حلية الاوليأ، الطبعة الخامسه، بيروت، دارالكتاب العربى، 1407 ه\'.ق، ج 3، ص 143/******92-بخارى، همان ماخذ، ج 5، ص 83 (باب قصه غزوه بدر) - سيد شرف الدين، همان ماخذ، ص 70 - ابونعيم، همان ماخذ، ج 3، ص 144/******93-«لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابى لشديد» (سوره ابراهيم: 7)/ ******94-«لتبيننه للناس و لا تكتمونه» (سوره آل عمران: 187). ******95-«فخلف من بعدهم خلف ورثوا الكتاب ياخذون عرض هذا الادنى و يقولون سيغفرلنا...»(سوره اعراف: 169)/ ******96 -و ذكر فان الذكرى تنفع المومنين» (سوره ذاريات: 55)/ ******97-#)با توجه به اينكه تولد زهرى را در سال 58 ق و شهادت امام چهارم را در سال 94 يا 95 ق نوشتهاند، اگر فرضا امام اين نامه را در آخرهاى عمرش نوشته باشد، زهرى در آن زمان در حدود 36 سال داشته و پير نبوده است. در اينجا چند احتمال وجود دارد و يكى از آنها اين است كه تولد زهرى پيش از سال 58 بوده است و در ضبط تاريخ تولد او اشتباه رخ داده است. چنانكه ابن خلكان تولد او را در سال 51 و ذهبى در سال 50 نوشته است.
98- «اضاعوا الصلوه و اتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيا» (سوره مريم: 59). در تفسير جمله آخر آيه احتمال ديگر نيز داده شده است/******99- حسن بن على بن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول، تصحيح و تعليق: على اكبر الغفارى، الطبعة الثانيه، موسسه النشر الاسلامى(التابعه) لجماعه المدرسين بقم المشرفه، 1404 ه\'.ق، ص 274-277 - الموسوى المقرم، عبدالرزاق، الامام زين العابدين، قم، دارالشبسترى للمطبوعات، ص 154-159/******100-قطب الراوندى، الخرايج، تصحيح و تعليق: شيخ اسدالله ربانى، قم، انتشارات مصطفوى، ص 232 - الامين العاملى، السيد محسن، الصحيفه الخامسه، دمشق، مطبعه الفيحأ (افست مكتبة الامام امير المومنين العامة باصبهان - ايران) 1282 ه\'.ق، ص 492/******101-«ان الله لايحب كل خوان كفور» (سوره حج، 32)/ ******102- الامين العاملى، السيد محسن، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1403 ه\'.ق، ج 1، ص 635 -مجلسى، بحارالانوار، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 46، ص 95/******103- الارشاد، قم، مكتبة بصيرتى، ص 260/******104- اين رساله را مرحوم «صدوق» در كتاب «الخصال» (ابوب الخمسين و مافوقه) مسنداً و در كتاب «من لا يحضره الفقيه» (ج 2، ص 618) مرسلا روايت كرده است. حسن بن على بن شعبه نيز در كتاب «تحف العقول» بدون سند ولى مبسوطتر نقل كرده است. تعداد حقوق بر اساس نقل صدوق پنجاه و يك، و بر اساس روايت ابن شعبه پنجاه تا است. ر.ك به: دكتر شهيدى، سيدجعفر، زندگانى على بن الحسين، چاپ اول، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365 ه\'.ش، ص 169-188/******105- ابونعيم اصفهانى، حلية الاوليأ، الطبعة الخامسه، بيروت، دارالكتاب العربى، 1407 ه\'.ق، ج 3، ص 136 - سبط ابن الجوزى، تذكره الخواص، نجف، المطبعة الحيدريه، 1383 ه\'.ق، ص 327 - على بن عيسى اربلى، كشف الغمه، تبريز، مكتبة بنى هاشم، 1381 ه\'.ق، ج 2، ص 289 - شبلنجى، نورالابصار فى مناقب آل بيت النبى المختار، قاهره، مكتبه المشهد الحسينى، ص 140 - مجلسى، بحارالانوار، الطبعه الثانيه، تهران، مكتبه الاسلاميه، 1394 ه\'.ق، ج 46، ص 88، - ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، تصحيح و تعليق: سيد هاشم رسول محلاتى، قم، موسسه انتشارات علامه، ج 4، ص 154 - ابن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت، دارصادر، ج 5، ص 222، -الشيخ محمد الصبان، اسعاف الراغبين (در حاشيه نور الابصار) ص 219 - الشيخ عبدالله الشبراوى الشافعى، الاتحاف بحب الاشراف، قاهره، المطبعه الادبيه (افست منشورات الرضى، قم)، ص 136/******106- على بن عيسى، همان ماخذ، ص 289 - شبلنجى، همان ماخذ، ص 140 - ابونعيم اصفهانى، همان ماخذ، ص 140 - مجلسى،همان ماخذ، ص 88/******107- على بن عيسى، همان ماخذ، ص 289،- ابونعيم اصفهانى، همان ماخذ، ص 136 - سبط ابن الجوزى، همان مأخوذ، ص 327/******108-ابونعيم اصفهانى، همان ماخذ، ص 136 - شبلنجى، همان ماخذ، ص 140 -مجلسى، همان ماخذ، ص 88، الشيخ عبدالله الشبراوى، همان ماخذ، ص 136 - على بن عيسى، همان ماخذ، ص 313 و 290 - سبط ابن الجوزى، همان ماخذ، ص 327/******109- ابونعيم اصفهانى، همان ماخذ، ص 136 - على بن عيسى، همان ماخذ، ص 289 - ابن شهراشوب، همان ماخذ، ج 4، ص 154 - صدوق، الخصال، تصحيح و تعليق: على اكبر الغفارى، قم، منشورات جماعة المدرسين فى الحوزه العلميه بقم المقدسه، 1403 ه\'.ق، ص 517 و 518/******110-در اين زمينه رجوع كنيد به: ايرجى، محمد صادق، بردگى در اسلام، پايان نامه درجه ليسانس مولف از دانشگاه تهران. ******111- اقبال الاعمال، الطبعه الثانيه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1390 - ه\'.ق، ص 261/******112-سيد الاهل، عبدالعزيز، زندگانى زين العابدين، ترجمه حسين وجدانى، چاپ سوم، تهران، انتشارات مجله ماه نو، ص 55/******113-در تهيه و تنظيم اين بخش، از كتاب، امام چهارم پاسدار انقلاب كربلا به قلم دوست و برادر دانشمند آقاى على اكبر حسنى استفاده شده است.
قسمت دوم::::::::::::::::
نام معصوم ششم على ( ع ) است . وى فرزند حسين بن على بن ابيطالب ( ع )و ملقب به سجاد و زين العابدين ميباشد . امام سجاد در سال 38 هجرى در مدينه ولادت يافت .حضرت سجاد در واقعه جانگداز كربلا حضور داشت ولى به علت بيمارى و تب شديد از آن حادثه جان به سلامت برد , زيرا جهاد از بيمار برداشته شده است و پدر بزرگوارش - با همه علاقهاى كه فرزندش به شركت در آن واقعه داشت - به اواجازه جنگ كردن نداد .مصلحت الهى اين بود كه آن رشته گسيخته نشود و امام سجاد وارث آن رسالت بزرگ , يعنى امامت و ولايت گردد .اين بيمارى موقت چند روزى بيش ادامه نيافت و پس از آن حضرت زين العابدين 35 سال عمر كرد كه تمام آن مدت به مبارزه و خدمت به خلق و عبادت و مناجات با حق سپرى شد .سن شريف حضرت سجاد ( ع ) را در روز دهم محرم سال 61 هجرى كه بنا به وصيت پدر و امر خدا و رسول خدا ( ص ) به امامت رسيد , به اختلاف روايات در حدود 24سال نوشته اند .مادر حضرت سجاد بنا بر مشهور شهربانو دختر يزدگرد ساسانى بوده است .آنچه در حادثه كربلا بدان نياز بود , بهرهبردارى از اين قيام و حماسه بى نظير و نشر پيام شهادت حسين ( ع ) بود , كه حضرت سجاد ( ع ) در ضمن اسارت با عمهاش زينب ( ع ) آن را با شجاعت و شهامت و قدرت بى نظير در جهان آن روز فرياد كردند .فريادى كه طنين آن قرنهاست باقى مانده و - براى هميشه - جاودان خواهد ماند .واقعه كربلا با همه ابعاد عظيم و بى مانندش پر از شور حماسى و وفاو صفا و ايمان خالص در عصر روز عاشورا ظاهرا به پايان آمد , اما مأ موريت حضرت سجاد ( ع ) و زينب كبرى ( س ) از آن زمان آغاز شد .اهل بيت اسير را از قتلگاه عشق و راهيان به سوى الله و از كنار نعشهاى پاره پاره به خون خفته جدا كردند .حضرت سجاد ( ع ) را در حال بيمارى بر شترى بى هودج سوار كردند و دو پاى حضرتش را از زير شكم آن حيوان به زنجير بستند .ساير اسيران را نيز بر شتران سوار كرده , روانه كوفه نمودند .كوفهاى كه در زير سنگينى و خفقان حاكم بر آن بهت زده بر جاى مانده بود و جرأ ت نفس كشيدن نداشت , زيرا ابن زياد دستور داده بود رؤساى قبايل مختلف را به زندان اندازند و مردم را گفته بود بدون اسلحه از خانه ها خارج شوند .در چنين حالتى دستور داد سرهاى مقدس شهدا را بين سركردگان قبايلى كه در كربلا بودند تقسيم و سر امام شهيد حضرت ابا عبد الله الحسين را در جلو كاروان حمل كنند .بدين صورت كاروان را وارد شهر كوفه نمودند .عبيد الله زياد مي خواست وحشتى در مردم ايجاد كند و اين فتح نمايان خود را به چشم مردم آورد .با اين تدبيرهاى امنيتى چه شد كه نتوانستند جلو بيانات آتشين و پيام كوبنده زن پولادين تاريخ حضرت زينب ( س ) را بگيرند ؟ گويى مردم كوفه تازه از خواب بيدار شده و دريافته اند كه اين اسيران , اولاد على ( ع ) و فرزندان پيغمبر اسلام ( ص ) ميباشند كه مردانشان در كربلا نزديك كوفه به شمشير بيداد كشته شده اند .همهمه از مردم برخاست و كم كم تبديل به گريه شد .حضرت سجاد ( ع ) در حال اسارت و خستگى و بيمارى به مردم نگريست و فرمود : اينان بر ما ميگريند ؟ پس عزيزان ما را چه كسى كشته است ؟ زينب خواهر حسين ( ع ) مردم را امر به سكوت حضرت محمد ( ص ) كرد و پس از حمد و ثناى خداوند متعال و درود بر پيامبر گرانقدرش , فرمود : ... اى اهل كوفه , اى حيلت گران و مكرانديشان وغداران , هرگز اين گريه هاى شما را سكون مباد .مثل شما , مثل زنى است كه از بامداد تا شام رشته خويش مي تابيد و از شام تا صبح به دست خود بازمي گشاد .هشدار كه بناى ايمان بر مكر و نيرنگ نهادهايد ... .سپس حضرت زينب ( ع ) مردم كوفه را سخت ملامت فرمود و گفت : همانادامان شخصيت خود را با عارى و ننگى بزرگ آلود كرديد كه هرگز تا قيامت اين آلودگى را از خود نتوانيد دور كرد .خوارى و ذلت بر شما باد .مگر نميدانيد كدام جگرگوشه از رسول الله ( ص ) را بشكافتيد , و چه عهد و پيمان كه بشكستيد , و بزرگان عترت و آزادگان ذريه او را به اسيرى برديد , و خون پاك او به ناحق ريختيد ... .
اين زندگينامه ادامه دارد .......www.maximumtechnic.com
|